پنج شنبه بعد از اومدن سهراب در حال ناهار خوردن بودیم که زن عمو بزرگه ( عزت جون ) زنگید و گفتش که امشب می خوان واسه دوست دختر سامان ( الناز) نشون ببریم شما هم تشریف بیارین ..
بعد از ناهار سهراب که دو سوت خوابش برد و منم هی وووول خوردم و هیچی به هیچی ..بی خیال خواب شدیم ... ظرفها رو شستم و دوش گرفتم و نمازمو خوندم و کمی به شکممون رسیدیم و سهراب هم بیدار شد و آماده شدیم .. همه منتظر ما بودن و ما هم گفتیم شما برین ما خودمون میایم و کلی تو کوچه پس کوچه ها اسیر شدیم و خونشون رو پیدا نکردیم ..آخرش بابایی بنده خدا دو سه کوچ رو پیاده اومده بود دنبالمون ...
الناز اینا تازه اومده بودن تو این خونه و خودشون هم درست بلد نبودن ! خونشون بد نبود ..مردا تو سالن نشسته بودن و زنا تو یه اتاق کوچیک ( همیشه در حق زنها ظلم میشه ) خوب واسه قر دادن هم جا نبود !!
تک تک رقصیدیم و الناز هم واسمون بندری رقصید ..( الناز دختر بندریه دیگه )... دوتا النگو هم واسه نشون دستش کردن... ساعت 30/10 سهراب اس ام اس داد که بریم ... جواب ندادم..دوباره اس ام اس دا که بریم ... منم واسش نوشتم از همه دیرتر اومدیم زشته از همه زودتر هم بریم ...( البته تا حدی هم آمپر چسبونده بودم ولی به رو ی خودم نمی آوردم ) خلاصه ساعت 11 رویا کوچولو رو فرستاده بود که به من بگه پاشم ... منم دیگه قاطی ..ولی نزاشتم کسی بفهمه و با خوشرویی از همه خداحافظی کردم ... تو سالن سامان گفت امشب تولد الناز هم هست می خوام کادوی تولدش رو بدم ... واسش یه انگشتر خریده بود و با کلی خنده دستش کرد و به محضی که اومدیم بیرون من تغییر چهره دادم و رفتم تو قیافه ...!!
سهراب هی گفت چته ..چته ..؟ منم گفتم : یه بار شد وقتی من پیش خانواده و فامیلم هستم منو زودتر از همه بلند نکنی ؟؟ شد ؟؟؟؟ همیشه خودخواهی .. چشم نداری شادیه منو ببینی ... یه بار شد من از این کارا کنم ؟؟؟ من که همیشه خونه مامانتم یه بار شد بگم بریم ؟؟؟ هر چی دلم می خواست میگفتم چون فهمیدم که خودش هم پشیمون شده و چند باری هم گفت : ببخشید من می خواستم بریم کباب بخوریم باهم !!! ( دقیقاً همین امشب هوس کباب کرده بود ! ) ولی من آمپر چسبونده بودم و هر چی میگفت کجا بریم کباب بخوریم ؟ می گفتم : من نمی خورم ...
تا اینکه کلی قربون صدقم رفت و من کم کم خام شدم نه کم کم خر شدم !!! بهش گفتم تو که درست نمیشی صد بار این کارو کردی بازم می کنی و اونم قول داد که بار آخرش باشه و منم بهش گفتم به یه شرط می بخشمت ! که همین الان بریم برام بی بی چک بگیری ..خودت هم بری بگیری نه من !!! اولش قبول نکرد چون سهراب در این موارد بسیار خجالتیه و کم رو ....منم حال کردم و از وقتی رفت توی داروخونه تا زمانی که برگشت کلی بهش خندیدم ( اولین بارش بود ) ... بعدش هم رفتیم جاتون خالی یه کبابیه با حال ..خیلی حال داد ...
اومدیم خونه و ..... لالا ..! ( قرار شد صبح که از خواب پا شدم از بیبی چک استفاده کنم ... )
سهراب صبح های جمعه معمولاً میره بازار پرنده ها که البته سگ و گربه و گوسفند و ... هم داره ..کلی هم ذوق می کنه ..
منم تا 11 خوابیدم و موقعی که بیدار شدم صدای اذان ظهر رو میشنیدم !سریع یه دوش گرفتم و همه جا رو مرتب کردم و رفتم سر وقت بی بی چک و منتظر دو خط قرمز شدم ...! هر چی صبر کردم فقط یه خط قرمز شد ..! ای بابا پس چرا پریود نشدم ؟؟؟!!! مونده بودم یعنی چی ؟ از یه طرف 4 روز از پریودم گذشته بود و از یه طرف بی بی چک نشون نمی داد ...! خوب به تنها چیزی که بیشتر از همه فکر می کردم سهراب بود ...لحظه شماری می کنه واسه نی نی ...( البته همیشه هم میگه هر چی خدا بخواد و به من میگه ناراحت نباش و استرس هم نداشته باش )
سهراب اومد و با خنده پرسید : چه خبر از نی نی ؟ وقتی بهش گفتم منفی بود و فقط یه خط قرمز شد با تعجب نگام می کرد و می گفت جدی می گی ؟؟؟!!!
بازم شروع کرد به دلداری دادن و اینکه اشکال نداره و از این حرف ها .... خوب منم زیاد ناراحت نشدم فقط نگران بودم ...
یکی دو ساعت بعد که ناهار خوره بودیم و سهراب در حال تماشای تی وی بود رفتم که بی بی چک رو بردارم بندازم دور که دیدم خط پایینی هم ظاهر شده ! ولی خیلی کمرنگ ... خیلی تعجب کردم آخه روش نوشته 3-10 ددقیقه ! خیلی طول کشید ..! به سهراب که گفتم یه کم واسه خودش رقصید و اومد منو بوسید !! ولی من همش تو این فکر بودم که چرا اینقدر دیر !؟
قرار شد تا آخر هفته صبر کنم بعد برم آزمایش خون بدم تا مطمئن بشیم ..سهراب میگه الان زوده ... فکر کنم واسه بی بی چک هم زود اقدام کردم ...
دیروز بعد از ظهر تو یه کتاب خوندم که اگه بیشتر از 20 دقیقه طول بکشه اگه باردار هم نباشی خط دوم قرمز میشه ... سهراب که اومد بهش گفتم: فکر کنم باردار نیستم و عقب افتادن پریودم دلیل دیگه ای داره ... اونم با شوخی و مسخره گفت: اشکال نداره هر چی خدا بخواد ... ( حالا موندم .... نمیدونم .... باید چند روزی صبر کنم ...متاسفانه آدم عجولیم ) امروز 6 روزه که پریودم عقب افتاده ولی هنوز مطمئن نیستم که باردارم یا نه ؟؟!!!!!!!!!! تمام سعیم رو می کنم که استرس نداشته باشم ولی چون یه بار سقط رو تجربه کردم نگرانم ... امروز صبح هم مثل دیروز سهراب قبل از رفتنش اول نی نی شو بوسید !!! بعد منو ( اون مطمئن تر از منه !)
امروز بعد از ظهر با نعیمه و مرضیه و اعظم جون می خوایم بریم خونه نسترن ( یکی از دوستان دبیرستانم ) نی نی شون 14 آذر به دنیا اومده و می خوایم واسش کادو ببریم ... من 50 تومن پول بهش میدم .. بیشتر به دردش می خوره ...
(( یه چیزی که یادم رفته بود بگم : ما خیلی وقته ماشین نداریم یعنی ماشین شرکت سهراب اینا دستمونه ..همون شبی که قولنامه خونه رو نوشتیم ماشین رضا رو هم برداشتیم ولی یکی دو هفته بعد پشیمون شدیم و پرایدشو پس دادیم و فعلاً ماشین شرکت دستمونه ولی بدیش اینه که هر موقع رئیس شرکت از تهران بیاد دیگه ماشین دست اونه و از دیروز ما ماشین نداریم و تازه می فهمم بی ماشینی یعنی چی ؟؟!! )) البته رضا هم پرایدشو فروخت و یه 405 صفر گرفته که هنوز پلاکش نیومده .... حالا تا چند ماه آینده که خودمون ایشالا ماشین بگیریم از ماشین شرکت و ماشین رضا استفاده می کنیم ...
دیروز خودم تنهابی رفتم آموزشگاه و برگشتم چون ماشین نبود...امروز هم نمی دونم چطور برم خونه نسترن جون ..احتمالاً هماهنگ کنم با بچه ها بریم ... ( همیشه سهراب منو رسونده خودم آدرس رو درست نمی دونم !)
( این پست رو دیروز صبح نوشتم : 9/11/90 )