درباره نویسنده
sogol
به نام او.. 9/9/90 من 28 ساله میشم ... متود ماه آذرم و عاشق پائیزم... زبان انگلیسی خوندم و دوسش دارم و دوست دارم توی همین زمینه پیشرفت کنم... اینجا رو خیلی دوست دارم ..چون راحت میشه نوشت .. خوب یا بد.. دنیا زیباست با یاد عزیزی که دنیای ماست..
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • sogol
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • پاپیون ( نی نی خودم )
  • سمیه و علبرضا
  • شیداو شلمان
  • کد آهنگ شیدا
  • دختره شاغل
  • سیما و بهمن
  • بانو و میرزا
  • آبی پوش
  • شکلک
  • آشیانه
  • شیدا 2
  • مهسا
  • نازنین
  • بانوی مرداد
  • هستی جونم
  • باران
  • نمکپاش
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



ساخت كد آهنگ

ساخت كد موزیک آنلاین

دريافت کد آهنگ
سوگل
جایی برای نوشته های دلم ...برای روزگاران دورتر
همه چی آرومه
نویسنده: sogol - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

سلام به همه دوستان خاموش و روشن ...

خوب یه چند روزیه که ننوشتم ..البته بودم ولی ننوشتم آخه همه چی آرومه و ما یعنی من و سهرابم روزهایی معمولی رو میگذرنیم ...صبح سهراب سرکار..منم سرکار...ساعت 4 و 5 دیگه هر دومون خونه ایم و ناهار میخوریم و یا هر دو میخوابیم یا من میرم کلاس و سهراب هم لالا..شب هم که یا خونه خودمون یا مادر شوهر ...

این حالت کلیش بود ...البته جزئیات زیادی بوده و هست ...مثلاَ اینکه من دیروز از ساعت 11 بعد از برگشتن از تامین اجتماعی چون اصلاَ حوصله شرکت رو نداشتم یه دروغی سر هم کردم و ناهار رو تلپ شدم خونه سحر جونم..

حالا بگین چه دروغی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم سحر دستش شکسته و من باید برم بیمارستان پیششخنده...البته روز قبلش این دروغ رو سر هم کردم و چون شوهر سحر زود اومده بود گفتم نمیام و جم و جورش کردم و دیگه با سحر هماهنگ کردم واسه روز بعدش یعنی دیروز...اونم واسم ماکارونی درستیده بود و کتلت...خوب بود .دستش بی بلاقهقهه

وقتی دروغمو به سحر گفتم اینجوری شدتعجبمیگه تو واسه یه ناهار دست منو شکوندی ؟کارد به شکمت بخوره ...

چند روز پیش هم با سحر جونم رفتیم باشگاه نزدیک خونمون ببینیم کلاساشون چطوریه حالا یا میریم یا نمیریم ...سحر جون هم بعدش یه سر اومد خونمون و کلاَ اون روز حال و حوصله نداشت و می گفت با اینکه 4 ماهه ازدواج کرده ولی از تکراری بودن روزها خسته شده ...راستش منم یه مدته اینجوری شده بودم ولی با شنیدن این حرف از زبون سحر به خودم امیدوار شدم ...فک کنم همه اینجورین ..هر کسی تو هر شرایطی بالاخره خسته میشه ...مگه نه ؟؟ منم یه موقع هایی دوس دارم فقط خونه داری کنم و خوش گذرونی و دیگه سر کار نرم ولی فک کنم از خونه موندن بیشتر حوصلم سر میره ...

دیگه اینکه ....  آها... من و سهراب هم که مثل همیشه خدا رو شکر خوبیم و یه موقع هایی عشقولانه میشیم و یه موقع هایی هم که ....در کل جیگرمه!! دیشب یه قسمتهایی از فیلم عروسیمون رو نگاه میکردیم ...یادش بخیر ...یک ماه و چند روز دیگه سومیم سالگرد عروسیمونه ...خدایا شکرت که من سهرابمو دارم ...ایشالا سالگرد 300 سالگیه عروسیمونچشمک ...آخرین روز سال یعنی 29 اسفند هم چهارمیم سالگرد عقدمونه...

مادر شوهرم هم قراره امشب واسمون آش درست کنه ....

یه چیزی یادم اومد... هفته پیش یه بیسکویت درستیدم که همه خیلی خوششون اومد و هر کی خورد گفت چطوری درست کردی ..راستش از خانوم دوست سهراب (آمنه)یاد گرفتم و چون سهراب خیلی خوشش اومد ازش یاد گرفتم ..خیلی ساده اما فوق العاده خوشمزه..با خرما و کره و بیسکویت پتی بور....البته وقت گیره اما می ارزه... حالا همه خواستن دوباره درست کنم ...خیلی حال کردم ..

نزدیکه عیده و ما کلی خرید داریم و از طرفی هم 2 ماه دیگه 10 میلیون چک خونه باید پاس بشه ...ای بابا مشکلات مالی که هیچ موقع تمومی نداره ..مخصوصاَ الان که همه چی دوبرابر شده قیمتش تعجب

خوب دیگه بقیه جزئیات زیاد مهم نیستن ...

هستی جونم مرسی که به یادمی عزیز...خیلی عاشقتم ....الان میخوام بیام وبت...ببینم این علی آقا چه تاجی به سرمون زده؟؟؟ یعنی بخشید به سر شما زدهنیشخند !!!

نظرات ()



برای هستی عزیز
نویسنده: sogol - سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠

هستی عزیزم میدونم که این روزا خیلی سرت شلوغه ..نمیدونم دوباره بهم سر می زنی یا نه ..اول اینکه خوشحالم از اینکه خوشحالی و برات آرزویه خوشبختی دارم ...دوم اینکه من چند روزیه که شروع کردم نوشته هاتو از اول خوندم و با اینکه از شماره 1 تا 14 رمز نداشتم ولی از 14 به بعد رو داشتم و از نوشته هات لذت بردم و از اینکه بیشتر شناختمت خوشحالم و امیدوارم به قول خودت تو این دنیای مجازی دوستای خوبی واسه هم باشیم بغل... و اما... نکته اینجاست که من تقریباً واسه همه نوشته هات کامنت گذاشتم ولی روزای بعد که خودم چک می کردم نوشته هامو نمیدیدم تعجب..نمی دونم تونستی بخونیشون یا نهسوال ...به هر حال لازم دیدم که اینا رو واست بنویسم ..قلب

نظرات ()



 
نویسنده: sogol - یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠

سلام دوستان..

فکر کنم ما چشم خوردیم !!!! آخه دوباره این آخر هفته هم دعوامون شد ( روم سیاه ) راسته که میگن آدم خودش بیشتر از هر کس دیگه ای خودش رو چشم می زنه ... حدود دو سه هفته پیش هی به این فکر می کردم که ما چقدر با هم خوبیم سهراب چقدر خوبه ... حالا دو تا آخر هفته کوفتمون شد ...

البته این دفعه من مقصر بودم ولی مگه از رو میرفتم ؟

 

آها.... 5 شنبه خوب بودیم و منم فوق العاده سرحال .. سهراب که اومد و ناهار خوردیم رفتیم رو تخت دراز کشیدیم و بعد از یه کوچولو بغل بازی سهراب تریپ خواب گرفت ( به قول خودش میگه اذیت نکن حس خواب گرفتم ! ) آره حس خواب گرفته بود و منم کرمم گرفته بود .... چند بار خواستم لباشو ببوسم هی خودشو کشید عقب ( البته همیشه این کارو به شوخی می کنه و اونروز هم میدونستم داره شوخی می کنه ) ولی من حسابی لوس شدم و گفتم به درک که نمیزاری ببوسمت و پشت کردم بهش و اونم با صدای بلند می خندید و می گفت :  بیا بوس کن ..حالا خودخوری نکن ... زشته آدم واسه مسائل جنسی قهر کنه ..بیا ..بیا ....

ولی من دیگه لوس شده بودم و اون حس خوبی رو که داشتم از دست دادم و هر چی حرف زد محلش ندادم و بهش گفتم : درک و شعورت تو این مسائل خیلی کم شده ..حالا بزار نوبت تو هم میشه ..بمیری نمیزارم بوسم کنی ...!!!

آره بعدش هم دوباره حس خوابشو گرفت و هی زیر زیرکی هم می خندید منم لجم گرفت با خشم تمام اومدم تو سالن پای تلویزیون و یک دفعه یه فکر شیطانی به سرم زد و صدای تلویزیون رو بلند کردم و از شانس خوبش pmc چه آهنگ های توپی هم پخش میکرد ..ولی میدونستم که با صدای بلند خوابش نمی بره و تو کیف و حال بودم و تا یه یک ساعتی ادامه داشت و یه بار هم پاشد در اتاق رو بست من دوباره بازش کردم و بعد از یک ساعت رفتم دیدم بالش منو گذاشته رو سرش ( چقدر ظالمم من !!) دلم براش سوخت برق رو خاموش کردم درو بستم و صدا رو هم کم کردم و نشستم پای تی وی ...خوب تا اینجاش زیاد بد نبود و شکل شوخی هم داشت ..

ساعن شد 6 ....7 ...8    دیدم نمی خواد بیدار بشه منم حسابی حوصلم سر رفته بود ( از صبح همکارم آقای قاسمی بهم گفت که بریم ماشینشو بگیریم تا هر وقت که خودمون ماشین بخریم ماشین اون دستمون باشه چون خودش ماشین شرکت دستشه ..سهراب هم قبول کرد..قرار بود غروب بریم ازش بگیریم) ولی مگه این آقا سهراب بیدار میشد ..از یه طرف هم چون مثلاً باهاش قهر بودم روم نمیشد خودم برم بیدارش کنم و خلاصه دیدم ساعت داره میگذره و حوصلم هم خیلی سر رفته ....با عصبانیت رفتم بالا سرش و گفتم ساعت 10 هه  نمی خوای بیدار بشی و تا تونستم قر زدم و اونم خدایی هست بیدار شد و گفت آماده شو بریم بیرون ولی من نمیدونم چرا یهو خیلی دلم گرفت و زدم زیر گریه ..همش بغض میکردم و وقتی اومد چایی بخوره منم پای لپ تاپ داشتم با حرص عکس ها رو نگا میکردم و اونم داشت باهام آروم حرف میزد و کلاً لحنش مهربون بود و منم لوس تر شدم و خدا می دونه که دلم خیلی گرفته بود و یهو موس رو کوبوندم رو کیبورد لپ تاپ و رفتم تو اتاق رو تخت گریه ....رفت حموم و اومد گفت آماده شو بریم بیرون دلت وا میشه هر جا دوست داری بریم ..منم بهش گفتم چون دلم گرفته آماده میشم وگرنه اصلاً حوصلتو ندارم ( دروغ میگفتم فقط حرصم گرفته بود  (  داشتم آماده میشدم سهراب هم هی باهام حرف میزد که من خسته بودم و از این حرفا که من دوباره زدم زیر گریه (  به خدا دست خودم نبود من وقتی دلم بگیره و بغض داشته باشم به آسونی خوب نمیشم ) باورتون نمیشه سهراب از گریه های من عصبانی شد و از کاه کوه ساختیم و مقصر هم خودم بودم و حرف به طلاق و مهریه هم کشید و وسط دعوا هم که ..... هر چی خواستیم به هم گفتیم و منم همش گریه .. بهش گفتم از اینکه اونم مثه من اعصابش به هم ریخته خوشحالم و حرفامون به همه جا کشید ومثل همیشه گیر دادم که تو خونه بی نظمی و اونم گفت اگه خودت با نظمی چرا ظرف میوه رو که الان خوردی گذاشتی و رفتی منم گفتم گذاشتم واسه تویه بی شعور!  سهراب هم بشقاب میوه رو برداشت و همچین کوبوندش رو زمین که پودر شد و همش به من می گفت از خونه برو بیرون ..وسایلتو جمع کن برو...! گفتم خودت برو چرا من برم ؟  منم قاطی اونم قاطی تا حدی که روم دست بلند کرد و گفت به بابات زنگ میزنم بیاد ببرتت و میدونستم که زنگ نمیزنه و با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی دلم هم براش می سوخت چون هم تولد پسر داییش نتونستیم بریم ..هم خودم مقصر بودم و هم میدونستم از اینکه دستشو روم بلند کرده خیلی ناراحته و در نهایت باید میومد معذرت خواهی ولی کلاً خیلی بهم ریخت ... یک ساعت بعد بلند شدم خونه رو تمیز کردم و دوباره نشستم به گریه ولی آروم ...از خونه حالم داشت به هم می خورد و می دونستم که دیگه بیرون نمی ریم ..ماشین هم نداشتیم .. ( هر دومون دوس داشتیم آشتی کنیم ولی غرورمون نمیزاشت ) من رو صندلی آشپزخونه نشسته بودم و سهراب رو مبل پذیرایی همدیگه رو نمیدیدیم و  سهراب شروع کرد به حرف زدن ولی با لحن آروم و نصیحتم میکرد و میگفت کارام خیلی زشت بوده و باید خجالت بکشم و گفتش که : ما دیگه نمیتونیم با هم زندگی کنیم ...تا حالا خیلی جاها بهم کمک کردی ازت ممنونم ولی دیگه هرچی که بود تموم شد و من همیشه واسه آسایش تو  تلاش می کنم ولی تو نمی فهمی و .... منم وسط حرفاش پاشدم رفتم حموم نیم ساعت زیر دوش گرم نشستم و یه کم آروم شدم و خیلی از خودم عصبانی بودم ولی از سهراب هم دلم گرفته بود ..اومدم بیرون و دوتا قرص خوردم ..سهراب غذا گرم کرده بود و خورده بود منم فقط یه لقمه نون پنیر خوردم  و خدا رو شکر زود خوابم برد ...

این بود قصه ی شب جمعه ی ما ...

ساعت 5 صبح دیدم سهراب بالش و پتوش رو برداشت رفت تو سالن !!!!!!! خیلی تعجب کردم و دوباره خوابیدم تا 12 ظهر ..بیدارشدم و دیدم سهراب رفته بیرون و منم افتادم به جون خونه و آشپزی ..سهراب وسط کارام رسید ..فهمیدم که رفته بازار چون کفش خریده بود و یه مقدار لوازم بهداشتی و آرایشی و نکته جالب اینکه دو تا اسپری واسه من که خیلی دوس دارم گذاشته بود رو میز آرایشم  ولی در کل کاری به کار همدیگه نداشتیم ..  داشتم غذا میکشیدم که دیدم داره رو یه برگه یه چیزایی می نویسه فهمیدم واسه منه ... اومد گذاشت جلوم نامه رو ... اصل حرفاش تو نامه این بود  که : دیگه نمی خواد هیچ رابطه و برخوردی با من داشته باشه  و اینکه از من تنفر پیدا کرده و می خواد منو طلاق بده و من بهونه گیر شدم و شاید برنامه ای دارم و مهریمو میده ولی خونه رو به نامم نمیکنه!!!!!!!!!!!!! منم واسش نوشتم ::: خوب شد یه بهونه پیدا کردی که خونه رو به نامم نکنی.. من مسائل مالی واسم مهم نیست خونه و مهریه و هر چی که داریم واسه خودت ..وقتی با هم آشنا شدیم هیچی نداشتی و من فقط خودتو خواستم و فقط ازت محبت و عشق می خوام که تو نمیتونی بهم بدی.. من آدم تنهایی هستم و تو از این بابت سواستفاده می کنی ... منم با طلاق موافقم..خودت خواستی...

ناهارشو تنهایی خورد و وقتی تموم شد منم که دوباره بغض داشتم اومدم ناهارمو خوردم و دوباره واسم نامه نوشت که خودت شروع کردی و حرمت ها رو از بین بردی و این زندگی فایده نداره و این یکی دوماه که بگذره بعد از عید طلاقت میدم !!!!!!! نمی خوام دم عید خانواده هامون رو ناراحت کنم!! ( عجب !!! ) منم دیگه جواب نامشو ندادم !!

( خوبیه من و سهراب اینه که هیچ موقع رومون نمیشه ای مسائل رو به خلنواده هامون بکشیم جون رو ما یه حساب دیگه ای باز کردن )

خلاصه سهراب رفت خوابید و منم پای تی وی ... قرار بود ساعت 7 با سیما و سحر و ستاره شام بریم بیرون ..تولد سیما بود ..داشتم کادوی سیما رو آماده میکردم که سهراب بیدار شد و گفتش که به همکارت زنگ بزن بریم ماشینشو بگیریم !!!( این یعنی منت کشی!! ) منم محل نذاشتم ..چند بار دیگه هم گفت و منم دیگه نخواستم کشش بدم ..زنگیدم به همکارم ... سهراب اومد منو بوسید و باهام حرف زد ( دلم براش سوخت گفتش که : چرا هر موقع دعوامون میشه تو نمیای آشتی ؟؟؟ منم با کمال پر رویی گفتم : چون همیشه تو مقصری!!

خلاصه آرامش بعد از طوفانی بود و حسابی عشقامون قلمبه شده بود و من نامه ی اونو مسخره میکردم و اونم منو ... از همه خنده دار تر این بود که 2 ماه دیگه میخواست منو طلاق بده نه الان !!!

خلاصه شب خوبی بود ..رفتیم ماشین رو گرفتیم ( 206 مشکی ) منو رسوند پیش بچه ها .. خوش گذشت .. یه سر هم رفتیم خونه مامانشو و کلی هم تو خیابونا و ساحل دور زدیم و اومدیم خونه ( خداییش بیشتر از همیشه دوسش داشتم و دارم ! ) فردا صبحش یعنی دیروز (22 بهمن) قرار بود بریم رودان خونه دوستش( صابر) گفته بودن واسه صبحانه منتظرن ... زود بیدار شدیم آماده شدیم و از بندر تا رودان 1 ساعت راه بود و وقتی رسیدیم ساعت 10 بود و جاتون خالی یه صبحانه توپ و بعد هم رفتیم تو باغ و کلی خندیدیم و عکس گرفتیم و همه چیز عالی بود ...ناهار هم تو باغ بودیم که خیلی هم زحمت کشیده بودن و عصر هم رفتیم آبنما و 7 برگشتیم خونه و به زور ما رو شام نگه داشتن و ساعت 10 رسیدیم خونه خودمون ......

راستی بالاخره 21 بهمن پریود شدم ( به سهراب گفتم از بس اذیتم کردی!!! ) چقد زیاد شد ...تازه خیلی از جزئیات رو نگفتم .....( به قول بهناز جون زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند !!! عجب !!

نظرات ()



جواب آزمایش
نویسنده: sogol - دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠

باورتون میشه جواب آزمایشم منفی بود ..خودم که شوکه شدم ... 13-14 روزه که پریودم عقب افتاده !!! ولی جواب آز منفیه ...خوب این یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که همیشه پریودام منظم بوده ....

ساعت 7 آزمایش دادیم و تو این 2 ساعت که منتظر جواب بودیم  استرس زیادی نداشتم و یه جورایی مطمئن بودم که + میشه و فقط نگران عدد بتا بودم و تو این فاصله رفتیم یه دور بازار و یه چیزی خوردیم و بعد هم دوباره برگشتیم آزمایشگاه و وقتی جواب آز رو گرفتم اصلاً به مثبت یا منفی بودنش نگاه نکردم و فقط به عدد بتا توجه کردم و دیدم صفره !!!!!!! به خانومه گفتم چرا عدد بتام رو واسم نزدین !!؟؟  با خنده گفت : خوب خانوم وقتی جواب منفیه بتا هم صفره دیگه ... گفتم : منفیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟  !!!!!!!!!!!!

اصلاً باورم نمیشد و هنوزم باورم نشده ...رفتم پیش دکتر آزمایشگاه و اونم دوباره جواب رو چک کرد و گفت درسته منفیه و وقتی بهش گفتم اصلاً سلبقه نداشته پریودم عقب بیفته گفت : احتمالاً اختلال هرمونیه ..

نمی دونم والا ...توکل به خدا...

باید برم پیش متخصص ببینم چی میگه ....خدا کنه مشکل خاصی نباشه ..

سهراب بیشتر از من شوکه شده بود ولی جیگرم به رو خودش نیاورد و هی میگفت اشکال نداره خدا خودش بهتر می دونه ...

 

حالا من موندم پس چرا من حالت تهوع دارم ؟؟ چرا ترشحاتم زیاد شده ؟؟؟ چرا خستم ؟؟ چرا بی حالم ؟؟؟چرا پریود نمیشم ؟؟؟ چرا گهگاهی دل درد دارم ؟؟؟؟ چراااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

اگه کسی تو این زمینه تجربه داره راهنماییم کنه ..ممنون

 

نظرات ()



آخر هفته ..
نویسنده: sogol - یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠

اصلاَ آخر هفته ی خوبی نداشتم ... 5 شنبه با سهراب بحثمون شد!  سهراب چند بار خودش گفته بود خونه رو به نامم میزنه .... خودش اینطور خواسته بود و کیه که بدش بیاد ( البته من همیشه دوس داشتم هر موقع خونه خریدیم 3 دنگش به نام من و 3 دنگش به نام سهراب باشه ) و اصلاَ هم به جنبه ی مادیش نظر ندارم و اینو بار ها هم به سهراب گفتم .. و خوب همیشه هم هر دومون موافق بودیم و چند بار هم خودش گفت که هر 6 دنگش به نام من باشه ... ولی 5 شنبه می گفت : 3 دنگشو می زنه به نام من !!!! اونم 3-4 سال دیگه که وامش تموم بشه و موقعی که سند قطعی بخوره .. یعنی الان که میخواد وکالتی سند بخوره به نام خودش باشه ....خوب منم قاطی کردم و از اونجایی که هیچ موقع دوست نداشتم به خاطر مسائل مالی با سهراب یکی به دو کنم خیلی حرص خوردم و هی ریختم تو خودم ناراحت... بهش گفتم وکالتی هم باید یا به نام من باشه یا نهایتش به نام هردومون ( میگه نمیشه حالا ببینیم چی میشه ..میگه فعلاَ رهن بانکه و وکالتی به نام 2 نفر نمی زنن و از این حرفا ...بهش گفتم خودم میرم میپرسم!!! ) هی می گفت تو چیکار داری من قول دادم 3 دنگش به نام تو باشه و میشه ... فقط تنها چیزی که منو خیلی ناراحت کرد این بود که لا به لای حرفاش یه جمله ی نا تموم گفت و تمومش نکرد ....گفتش که : من که نمیتونم اول زندگی.....( ولی من حدس زدم که می خواست بگه نمیتونه اول زندگی به من اعتماد کنه ) شاید هم اشتباه می کنم ...

ولی بهش هم گفتم که من همیشه خودش رو دوس داشتم و موقعی که با هم آشنا شدیم هیچی نداشت و خدا می دونه که هر چی داریم با هم به دست آوردیم و بهش هم گفتم که حق نداری واسه داشته ها و نداشته هامون تنهایی تصمیم بگیری هر چند بزرگ یا کوچیک ...و خدایی منم تا به حال زن ولخرجی نبودم و اول از هر چیزی به فکر ساختن زندگیمون بودم و هستم و خودش میدونه که تو تمام سختی ها کنارش بودم و الان شاید از چشم دیگران چیزی نباشه ولی من انتظار دارم که سهراب با تقسیم برابر  هر چیزی تو زندگیمون قدر دانیشو نشون بده ...و خدا می دونه که جنبه مالیش برام مهم نیست ...هر چیزی با سهراب برام شیرینه نه بدون اون ....

خلاصه اینکه با این بحثا اون شبم خراب شد و خونه مامانش اینا هم اصلاَ حوصله نداشتم و به زور می خندیدم و اومدیم خونه هم کلاَ سر سنگین برخورد کردم و گهگاهی یه تیکه از حرفاشو به خودش تحویل می دادم و با همین اوضاع هم خوابیدیم ...دمدمای صبح اومد منت کشی و با اینکه خواب بودم دلم براش سوخت و بقلش کردم و مثلاَ آشتی کردیم ولی دلم از حرفاش گرفته بود ( همیشه انتظارم از زندگیون این بوده که مسائل مالی هیچ تاثیری رومون نزاره ...) سهراب هم متوجه ناراحتیم شده بود و تا جایی که میتونست دلمو بدست آورد ( امان از زبونش !! )

عصر جمعه رفتیم یه دور بازار و ذرت مکزیکی خوردیم و رفتیم خونه مامانش همه بودن و خوش گذشت و یه سر هم رفتیم خونه بابا اینا و برگشتیم خونه و بعد از انجام امور رفتم بخوابم دیدم سهراب کار داره بهش گفتم می خوای منتظرت بمونم گفت آره 10 دقیقه دیگه تمومه گفتم باشه ( ساعت هم 12 بود و منم خیلی خوابم میومد و از این بابت خوشحال بودم !!) هیچی 10 دقیقه تموم شد و رفتیم بخوابیم که سهراب یه دفعه گفت بیا لباسمو اتو کن گفتم عزیز به خدا خوابم میاد حال ندارم و خودش رفت اتو کرد و گفت فقط 2 دقیقه میشد ...و این شروعی بود برای یه دعوایه حسابی منم تصمیم گرفتم واسه حفظ حالت خوابم اصلاَ جوابشو ندم و اونم یه ریز داشت قر می زد و دلم می خواست جواب تک تک حرفاشو بدم ولی گفتم بی خیال ! تا اینکه از ترسو بودن من سو استفاده کرد و برای اولین بار پتوشو برداشت و رفت تو سالن منم 10 دقیقه بعد دیدم خوابم نمی بره از ترس ( متاسفانه بیش از حد ترسو هستم ) بهش اس ام اس دادم که بیا می ترسم اونم نوشت به درک منم دیگه قاطططططططططططططیعصبانی و از فاصله ی 12-13 متری از اتاق تا سالن یه 5-6 تایی اس ام اس توپ بهش دادم و اصل و چکیده ی اس ام اس ها این بود که ازش متنفرم ( من غلط بکنم ) و حالم از این زندگی بهم می خوره و اونم جواب داد که خوب گورتو گم کن برو !!!!!!!!!!!!!!! شروع کردم به گریه کردن و از اینکه حس خوابمو از دست داده بودم کلی قاطی بودم و یه نیم ساعت بعد پتوشو برداشت اومد رو تخت ولی من دیگه واسه خودم سگی شده بودم قهر احساس کردم که پشیمون شده و پاشدم رفتم تو سالن و دو زانو نشستم و هی غصه خوردم هی گریه کردم هی کینه ورزی کردم و منتظر بودم تا بیاد حالشو بگیرم و همین طور هم شد و اومد گفت حالا هر چی بود تموم شد پاشو بیا بخواب) پر رو انگار هیچی نشده حالا که من دیگه خواب از سرم پریده بود و عصبی بودم و سر درد گرفته بودم و قرص هم نمیتونستم بخورم و ......) اصلاَ حرف نزدم و فقط اشک ریختم و اونم یه 5 دقیقه هی ناز کشید و دید من پا نمیدم رفت خوابید ولی متوجه شدم که نمیتونست بخوابه و هی اینور اونور میشد و صدایه جیر جیر تخت رو میشنیدم و منم تا ساعت 2 همونجور نشستم و به مسائل مختلف فکر کردم و صبح دوباره سهراب اومد منو بوسید که مثل روز قبل باهاش آشتی کنم ولی دیگه از این خبرا نبود و  بعد از رفتنش که از خواب بیدار شدم دوباره چشمام به خاطر گریه کردن بد فرم ورم کرده بود و با هزار قلم آرایش تازه شبیه چشم آدمیزاد شد!!ا تو شرکت هم حوصله هیچ کسو نداشتم و تنها چیزی که خوشحالم کرد این بود که روح انگیز زنگید و شماره ثبت نام رو ازمون گرفت و گفت که تو قرعه کشیه حج اسممون دراموده خدا رو شکر ..سهراب هی زنگ میزد و هی پیام میداد ولی من اصلاَ جوابشو ندادم فقط یه اس ام اس دادم که واسه حج اسمش دراومده اونم واسه اینکه اگه روح انگیز بهش زنگ میزد و میفهمید که من هنوز بهش نگفتم شک می کرد ...تا ساعت 4 بعد از ظهر باهاش یه کلمه هم حرف نزدم و اونم هی اس ام اس میداد که معذرت می خوام و از این حرفا ...خونه هم که اومد باز باهاش قهر بودم و به علت نداشتن ماشین خودم رفتم کلاس ولی خداییش یه کم دلم براش سوخت چون هر جا میرفتم دنبالم میومد و تا دم در هم بدرقم کرد ولی باید تنبیه میشد ...رفتم کلاس و سر کلاس بهش اس ام اس دادم که می بخشمش و دیگه نباید تکرار کنه و منو اذیت نکنه و تعادل رو برقرار کنه و اینکه من حقم این نیست و از این حرفا و بعد از کلاس هم که برگشتم خونه دیگه تقریباَ آروم شده بودم و به محظ ورود به خونه پرید تو بقلم و یه 2-3 دقیقه همین جر کیف به دست بقل بازی خجالت( واقعاَ ما خنده داریم !! ) باورتون میشه بهش گفتم دلم برات تنگ شده بود؟؟

خلاصه اینکه بهش گفتم تو این روزایی که من خودم واسه نی نی استرس دارم تو باید بیشتر کنارم باش و درکم کنی نه اینکه .... و اونم از این بابت خیلی از کارش پشیمون بود و از دیشب تا الان خیلی تغییر کرده و امیدوارم که موقت نباشه !!

امروز می خوایم بریم آزمایش خون بدیم ....اگه نی نی داشته باشم امروز 5 هفته و 5 روزشه ( هنوز هم به ندرت حالت تهوع دارم و یه موقع هایی شکمم تیر میکشه ).. دیشب خیلی بد خوابیدم و فکر می کنم بختک!! اومده بود سراغم ..خیلی وقت بود نیومده بود ...

سهراب یه ساعت پیش پیام داده بود که مامانی !! حاج خانوم !!! خیلی دوست دارم !!

دوباره پیام داده بود که چرا دیشب تو خواب گریه میکردی ؟خواب بد دیدی؟ نگرانتم ...

منم گفتم نگران نباش چیزی نیست ...

آها قرعه کشی هم همکارم ( آقای سنگر زاده ) برنده شد ....

ایشالا فردا با خبرایه خوب میام ....

 

نظرات ()



چک
نویسنده: sogol - پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠

خدایا مخلصتم ...

دیروز آخر وقت سهراب زنگید که پول جور شده و ریخته به حساب و زنگ زده به فروشنده خونمون که بره چکشو پاس کنه ( امروز صبح چکشو پاس کرده بود  ) 

خدا رو شکر پول قرعه کشی هم تقریباً ok  شده ( دیروز که سهراب اومد خونه 10 دقیقه یه بار خدا رو شکر می کردیم !!!!!! که هیچوقت تنهامون نمیزاره ...

به سهراب گفتم از همین الان باید به فکر چک بعدیمون که 17/2/91 هستش باشیم ...  اونم گفت : حلهچشمک

 

بازم شکر ...

 

دیروز سهراب ماشین همکارشو آورده بود میگفت ببین اگه خوشت میاد مثل همین بگیریم .. سمند e .seven گفتم خوب بهتر از 405 هستش ..حالا ایشالا اگه پول جور بشه میگیریم ...

بعد از کلاس هم که سهراب ماشین رو تحویل داده بود و رفته بود خونه مامانش ..پیام داده بود که خودم ماشین بگیرم برم اونجا ... بعد از 3-4 روز عسلی رو دیدم  ...واسه عروسیه عموش یه لباس خوشگل با چکمه خریده بود ..روح انگیز هم یه لباس مجلسی خریده بود ولی من ندیدمش هنوز ..خریده بود 400 هزار تومن !!

20 سال پیش با 400 تومن بهترین خونه ها رو  می خریدن !!

امروز صبح قرار بود برم تامین اجتماعی ...مثل همیشه تلفنی راش انداختم و با سحر جونم هماهمنگ کردم و رفتم خونشون و از هر دری گفتیم و خندیدیم ( سحر میگفت میگن سال جدید خونه خیلی گرون میشه ! )

خدا رو شکر که ما تا حدودی خیالمون راحته ...

یکی دو ساعت پیش اینترنتی هزینه ثبت نام دانشگاه رو پرداخت کردم و مونده اسکن عکسم که با سحر میریم کافی نت انجام میدیم .... واسه کارشناسی ارشد میخوام شرکت کنم البته هیچی نخوندم ولی شانسمون رو امتحان می کنیم حالا !!!!!!!  

نظرات ()



درهم برهم
نویسنده: sogol - چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠

سلام به همه ....

 امروز 4 شنبه ست و دو سه روزه که ننوشتم ..اتفاق خاصی نبوده .... خونه نسترن اینا هم خوب بود خوش گذشت ....اعظم و شوهرش اومدن دنبالم وتا منو دید گفت : یه کم از قبلت چاقتر شدی (  خودمم این چند روزه احساس کردم ..شاید به خاطر نی نیه !!! ....  ولی در کل خوش اندامم !! )     بعد هم رفتیم دنبال مرضیه ... مرضیه به محض نشستنش تو ماشین هی گفت : تو چقد خوشگل شدی ! ( مگه قبلاً زشت بودم ! ) ( نعیمه هم نتونسته بود بیاد )   خلاصه اینکه کلی تو ماشین خندیدیم و حیا میا هم که سرمون نمیشد جلو آقا مهدی –شوهر اعظم ...! خلاصه با کلی تاخیر رسیدیم خونه نسترن جون ( بعد از زایمانش خونه مامانشه اون روز به خاطر ما اومده بود خونه خودش ) نی نی شون ( رادین ) هم ماشا اله بامزه بود و بیشتر از یه بچه 2 ماهه به نظر میومد ..خدا براشون نگه داره ... اعظم جون هم که 5/5 ماهشه و شکمش قلمبه شده بود .. حرف از بارداری و زایمان و تغذیه و سیسمونی و اتاق کودک و ست کردن رنگ و......... بعد از خونه نسترن هم با اعظم جون رفتیم که سرویس تخت و کمد و جا عروسکی نی نی آیندشو انتخاب کنه ( سر دو راهی مونده بود و بالاخره یه سروس پازلی  انتخاب کرد ) ( همون شب تولد آقا مهدی بود و از قبل برنامه ریختیم که مثلاً من بگم جلو یه شیرینی فروشی وایسن که من واسه مهمونام شیرینی بخرم !!!! خنده بازاری بود ..خلاصه هم اعظم جون موفق شد کیک بگیره ولی آقا مهدی فهمیده بود !!! ( اینقدر که ما تابلو بودیم )

هنوز بی ماشینیم ... ایشالا 5 شنبه آقا بهزاد میره تهران دوباره ماشین دار میشیم .. 2-3 شبه خونه مادر شوهرم نرفتیم ( باید تو کتاب گینس ثبتش کنن !!! ) دلم واسه عسلی تنگ شده...

پریروز سهراب گفت از نی نی چه خبر ؟؟ گفتم منم مثل تو نمیدونم !! ( تعجب کرده بود که حرفی از آزمایش خون نمی زنم و قر قر نمی کنم ) گفت ایشالا 1 شنبه بریم آز خون بده ..گفتم باشه !

یه جورایی سعی کردم بی خیال باشم و زیاد حرفشو نمی زنم تا ایشالا ببینم جواب آز چی میشه ((((( البته چنتا از علائم بارداری رو دارم ولی خیلی کم : تقریباً یکی دوبار در روز حالت تهوع رو احساس میکنم ولی اذیت نمیشم .. ترشحات....هم بیشتر شده ....خیلی هم احساس خستگی می کنم  ))))  راستش خوب احتمالش زیاده که جواب آز + باشه  ولی چیزی که منو نگران میکنه اینه که دوباره مثل دفعه قبل عدد بتا ( بتا hcg )  پایین باشه و خدایی نکرده  دوباره سقط .....

دیگه اینکه امروز وارد هفته 6 شدم  البته اگه ....

دیگه .... هنوز نتونستیم چک 2 تومنی رو پاس کنیم و هر موقع یادم میاد که می تونستیم و نکردیم عصبی میشم !!! ( مخصوصاً وقتی فروشنده به سهراب زنگ زده بود )البته سهراب قول داده تا آخر هفته پاسش کنه .. ایشالا ..

شنبه هم قرعه کشیه...ای وای ( نمیدونم چرا واسه تاریخ قسط و قرعه کشی زمان به سرعت نور میگذره ... ولی واسه روزایی که دوس داری زودتر برسه مثل لاک پشت ...!!) سهراب میگه کاش  قرعه کشی رو ما ببریم باهاش ماشین بخریم ! ولی من دوس دارم بزاریم واسه مسائل مهمتر ...

ساعت 11:11 A.M

 

 

نظرات ()



نشون برون
نویسنده: sogol - دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

پنج شنبه بعد از اومدن سهراب در حال ناهار خوردن بودیم که زن عمو بزرگه ( عزت جون ) زنگید و گفتش که امشب می خوان واسه دوست دختر سامان ( الناز) نشون ببریم شما هم تشریف بیارین ..

بعد از ناهار سهراب که دو سوت خوابش برد و منم هی وووول خوردم و هیچی به هیچی ..بی خیال خواب شدیم ... ظرفها رو شستم و دوش گرفتم و نمازمو خوندم و کمی به شکممون رسیدیم و سهراب هم بیدار شد و آماده شدیم .. همه منتظر ما بودن و ما هم گفتیم شما برین ما خودمون میایم و کلی تو کوچه پس کوچه ها اسیر شدیم و خونشون رو پیدا نکردیم ..آخرش بابایی بنده خدا دو سه کوچ رو پیاده اومده بود دنبالمون ...

الناز اینا تازه اومده بودن تو این خونه و خودشون هم درست بلد نبودن ! خونشون بد نبود ..مردا تو سالن نشسته بودن و زنا تو یه اتاق کوچیک ( همیشه در حق زنها ظلم میشه ) خوب واسه قر دادن هم جا نبود !!

تک تک رقصیدیم و الناز هم واسمون بندری رقصید ..( الناز دختر بندریه  دیگه )... دوتا النگو هم واسه نشون دستش کردن...  ساعت 30/10 سهراب اس ام اس داد که بریم ... جواب ندادم..دوباره اس ام اس دا که بریم ... منم واسش نوشتم از همه دیرتر اومدیم زشته از همه زودتر هم بریم ...( البته تا حدی هم آمپر چسبونده بودم ولی به رو ی خودم نمی آوردم ) خلاصه ساعت 11 رویا کوچولو رو فرستاده بود که به من بگه پاشم ... منم دیگه قاطی ..ولی نزاشتم کسی بفهمه و با خوشرویی از همه خداحافظی کردم ... تو سالن سامان گفت امشب تولد الناز هم هست می خوام کادوی تولدش رو بدم ... واسش یه انگشتر خریده بود و با کلی خنده  دستش کرد و به محضی که اومدیم بیرون من تغییر چهره دادم و رفتم تو قیافه ...!!

سهراب هی گفت چته ..چته ..؟  منم گفتم :  یه بار شد وقتی من پیش خانواده و فامیلم هستم منو زودتر از همه بلند نکنی ؟؟ شد ؟؟؟؟ همیشه خودخواهی .. چشم نداری شادیه منو ببینی ... یه بار شد من از این کارا کنم ؟؟؟ من که همیشه خونه مامانتم یه بار شد بگم بریم ؟؟؟  هر چی دلم می خواست میگفتم چون فهمیدم که خودش هم پشیمون شده و چند باری هم گفت : ببخشید من می خواستم بریم کباب بخوریم باهم !!! ( دقیقاً همین امشب هوس کباب کرده بود ! )  ولی من آمپر چسبونده بودم و هر چی میگفت کجا بریم کباب بخوریم ؟ می گفتم : من نمی خورم ...

تا اینکه  کلی قربون صدقم رفت و من کم کم خام شدم نه کم کم خر شدم !!! بهش گفتم تو که درست نمیشی صد بار این کارو کردی بازم می کنی و اونم قول داد که بار آخرش باشه و منم بهش گفتم به یه شرط می بخشمت ! که همین الان بریم برام بی بی چک بگیری ..خودت هم بری بگیری نه من !!! اولش قبول نکرد چون سهراب در این موارد بسیار خجالتیه و کم رو ....منم حال کردم و از وقتی رفت توی داروخونه تا زمانی که برگشت کلی بهش خندیدم ( اولین بارش بود ) ... بعدش هم رفتیم جاتون خالی یه کبابیه با حال ..خیلی حال داد ...

اومدیم خونه و ..... لالا ..! ( قرار شد صبح که از خواب پا شدم از بیبی چک استفاده کنم ... )

سهراب صبح های جمعه معمولاً میره بازار پرنده  ها  که البته سگ و گربه و گوسفند و ... هم داره ..کلی هم ذوق می کنه ..

منم تا 11 خوابیدم و موقعی که بیدار شدم صدای اذان ظهر رو میشنیدم !سریع یه دوش گرفتم و همه جا رو مرتب کردم و رفتم سر وقت بی بی چک و منتظر  دو خط  قرمز شدم ...! هر چی صبر کردم فقط یه خط قرمز شد ..! ای بابا  پس چرا پریود نشدم ؟؟؟!!! مونده بودم یعنی چی ؟  از یه طرف 4 روز از پریودم گذشته بود و از یه طرف بی بی چک نشون نمی داد ...!  خوب به تنها چیزی که بیشتر از همه فکر می کردم سهراب بود ...لحظه شماری می کنه واسه نی نی ...( البته همیشه هم میگه هر چی خدا بخواد  و به من میگه ناراحت نباش و استرس هم نداشته باش )

سهراب اومد و با خنده پرسید : چه خبر از نی نی ؟ وقتی بهش گفتم منفی بود و فقط یه خط قرمز شد با تعجب نگام می کرد و می گفت جدی می گی ؟؟؟!!!

بازم شروع کرد به دلداری دادن و اینکه اشکال نداره و از این حرف ها .... خوب منم زیاد ناراحت نشدم فقط نگران بودم ...

یکی دو ساعت بعد که ناهار خوره بودیم و سهراب در حال تماشای تی وی بود رفتم که بی بی چک رو بردارم بندازم دور که دیدم خط پایینی هم ظاهر شده ! ولی خیلی کمرنگ ... خیلی تعجب کردم آخه روش نوشته 3-10 ددقیقه ! خیلی طول کشید ..!  به سهراب که گفتم یه کم واسه خودش رقصید و اومد منو بوسید !! ولی من همش تو این فکر بودم که چرا اینقدر دیر !؟

قرار شد تا آخر هفته صبر کنم بعد برم آزمایش خون بدم تا مطمئن بشیم ..سهراب میگه الان زوده ... فکر کنم واسه بی بی چک هم زود اقدام کردم ...

دیروز بعد از ظهر تو یه کتاب خوندم که اگه بیشتر از 20 دقیقه طول بکشه اگه باردار هم نباشی خط دوم قرمز میشه ... سهراب که اومد بهش گفتم:  فکر کنم باردار نیستم و عقب افتادن پریودم دلیل دیگه ای داره ... اونم با شوخی و مسخره گفت:  اشکال نداره هر چی خدا بخواد ... ( حالا موندم .... نمیدونم .... باید چند روزی صبر کنم ...متاسفانه آدم عجولیم ) امروز 6 روزه که پریودم عقب افتاده ولی هنوز مطمئن نیستم که باردارم یا نه ؟؟!!!!!!!!!! تمام سعیم رو می کنم که استرس نداشته باشم  ولی چون یه بار سقط رو تجربه کردم نگرانم ... امروز صبح هم مثل دیروز سهراب قبل از رفتنش اول نی نی شو بوسید !!! بعد منو ( اون مطمئن تر از منه !) 

امروز بعد از ظهر با  نعیمه و مرضیه و اعظم جون  می خوایم بریم خونه نسترن ( یکی از دوستان دبیرستانم ) نی نی شون 14 آذر به دنیا اومده و می خوایم واسش کادو ببریم ... من 50 تومن پول بهش میدم .. بیشتر به دردش می خوره ...

((  یه چیزی که یادم رفته بود بگم : ما خیلی وقته ماشین نداریم یعنی ماشین شرکت سهراب اینا دستمونه ..همون شبی که  قولنامه خونه رو نوشتیم ماشین رضا رو هم برداشتیم ولی یکی دو هفته بعد پشیمون شدیم و پرایدشو پس دادیم و فعلاً ماشین شرکت دستمونه ولی بدیش اینه که هر موقع رئیس شرکت از تهران بیاد دیگه ماشین دست اونه و از دیروز ما ماشین نداریم و تازه می فهمم بی ماشینی یعنی چی ؟؟!! )) البته رضا هم پرایدشو فروخت و یه 405 صفر گرفته که هنوز پلاکش نیومده  .... حالا تا چند ماه آینده که خودمون ایشالا ماشین بگیریم از ماشین شرکت و ماشین رضا استفاده می کنیم ...

دیروز خودم تنهابی رفتم آموزشگاه و برگشتم چون ماشین نبود...امروز هم نمی دونم چطور برم خونه نسترن جون ..احتمالاً هماهنگ کنم با بچه ها بریم ... ( همیشه سهراب منو رسونده خودم آدرس رو درست نمی دونم !)

( این پست رو دیروز صبح نوشتم : 9/11/90 )

 

 

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »