سلام و صد سلام..
امروز آخرین روزیه که اومدم شرکت ...همه رفتن .. 5 شنبه حقوق و عیدیم رو گرفتم و دادم سهرابم بریزه به حساب ... روزایه آخر سال یه حس خاصی به آدم میده .. همش فکر میکنم لحظه ی تحویل سال گریم می گیره .. به خاطر میلاد و سحر که میدونم ته دلشون غم و نگرانیه بزرگی هست ..به خاطر مهدی که صدها کیلومتر ازمون دوره و به خاطر مامانم که 4 ساله نوروز کنارمون نیست ..دلم خیلی براش تنگ شده ..خدایا هواشو داشته باش..
از سه شنبه خونه تکونیمو شروع کردم ..فرش و قالیچه ها و پتو ها رو جم کردم بردم خونه بابا اینا با فاطمه خانوم شستیمشون ( دستکش نپوشیدم دستام له شدن ) قالیشویی وقت نداشت دیگه مجبور شدم خودم بشورم ..
دیروز هم که جمعه بود تا 11 خوابیدم بعد پا شدم ناهار گذاشتم و چنتا از کابینتها و کمد دیواریها رو مرتب کردم ..سهراب هم که مثل همه ی جمعه ها رفته بود بازار پرنده فروش ها و خرید ...ساعت 12 زنگید و گفت میخواد مامانش اینا رو ببره ایسین! بهش گفته بودم زود بیاد کمکم کنه ولی گفتم عیب نداره نمی تونه بگه نه که ... ( شوهر خواهرشوهرم چنتا از رفیقاشو دعوت کرده بود ..مامان اینا هم دعوت بودن ..ماشینشون جا نداشته سهراب رفت مامانش اینا رو برسونه )
خلاصه عزیزم ساعت 1 اومد و شروع کرد به کمک کردن و اول دوتا بالکن ها رو شست و بعد هم همه ی مبل ها رو جا به جا کرد و زیرشون رو جارو و تی کشید و بعد هم واس خودش سالاد درست کرد و سبزی پاک کرد و منم که هنوز تو کمد دیواری بودم و یه عالمه آشغال ریختم بیرون و حسابی تمیز شد و بعدش هم یه دوش گرفتم و ناهار خوردیم ..سهراب خوابید منم ظرفها رو شستم و یه خورده استراحت کردم ..این کمر درد لعنتی بی خیال ما نمیشه ..
از ساعت 5 دوباره شروع کردیم ..همه ی جاهایی که سهراب تمیز کرده بود خودم دوباره چک کردم و کلی آشغال جمع شد !!! دوباره سهراب جارو و طی کشید و مبلا رو گذاشت سر جاشون و جایه فرش و پشت بوفه رو هم تمیز کردیم و دوباره من رفتم حموم . داشتیم آماده میشدیم که بریم با بابا اینا بازار آخه میخواستن از مغازه ی دوست سهراب ال ای دی و میز بگیرن ..تو همین اوضاع احوال بودیم که شبنم زنگ زد و گفت سهراب بره دنبالشون ..منم قاطی کردم ..گفتم یکی دیگه میره تفریح و خوش گذرونی اونوقت تو باید بری برسونیشون و بری برشون گردونی ؟؟؟
من آدم بد زاتی نیستم ولی خودتون بگید نمی تونستن با آژانس برگردن ؟ نیم ساعت راهه تا اونجا ..تازه به بابا هم قول داده بودیم و منتظرمون بودن ..خلاصه آخرین دعوایه سال 90 هم بپا شد ( ایشالا ) البته سهراب زیاد قاطی نکرد چون حق با من بود منم تا تونستم خودمو کنترل کردم ..زنگ زدم به بابا و الکی گفتم دوست سهراب ساعت 8 میره مغازه !!!! سهراب هم رفت دنبال مامانش اینا.. منم تو این فاصله گل ها رو از گلدونا در آوردم و شستم و گذاشتم خشک بشن ( یکی از دسته گلام که خیلی دوسش داشتم خراب شد
) رو بالشی ها رو هم در آوردم و شستم و بعد هم سهراب زنگید و من آماده شدم و با بابا هماهنگ کردم و رفتیم سمت بازار ..تصمیم گرفته بودم دیگه بحث نکنم و فراموش کنم ولی نمیدونم چی شد که من دوباره شروع کردم و دقیقاَ تا خود بازار یکی اون گفت یکی من !! ولی خداییش عزیزم همش می خواست تمومش کنه ولی منه خر نمی زاشتم اونم یه تیکه قاطی کرد ولی دوباره آروم شد .. نمیدونم چرا وقتی عصبی میشم زمان میبره تا آروم بشم ..
خلاصه رفتیم تو مغازه و هر چی سهراب باهام حرف میزد من جواب نمی دادم و بابا اینا هم اومدن و خیلی زود انتخاب کردن و ما دوباره تنها شدیم و من همچنان تو قیافه بودم !! از چند روز پیش سهراب گفته بود می خواد واسه سالگرد عقد و عروسیمون ( 29 اسفند و 8 فروردین )که فاصلشون چند روزه برام طلا بخره و خودم گفته بودم تو گردنی می خوام آخه تو گردنیمو زیاد دوس ندارم ... دیشب سهراب گفت بریم برات بگیرم؟ منم اولش ناز کردم و بعدش رفتیم و بعد از اینکه همه ی طلا فروشیا رو تک تک زیر و رو کردم یه تو گردنیه خوشکل پیدا کردم .. حدود یک و خوردی شد و خیلی هم دوسش دارم و آشتی آشتی ... بعد هم رفتیم همبر زغالی خوردیم و رفتیم خونه بابا اینا و فرش هامون رو آوردیم و پهن کردیم و نیم ساعت بعدش خوابیدیم ..البته قبل از خواب هر دومون معذرت خواهی کردیم !! با اینکه خیلی خسته بودم ولی دیر خوابم برد ...
هنوز یه عالمه کار دارم ..امشب میخوایم بریم رو تختی بخریم ..اگه قسمت بشه !!
آخرین روز کاری هم مثل بقیه روزها با تاخیر اومدم!!
عمه اینا سوم عید میرسن ایشالا ( مادر خانوم میلاد )
مهدی ( داداش بزرگم ) همچنان دنبال بلیطه و هول و هوش 5 فروردین میاد ..ایشالا ..دلم واسشون یه زره شده مخصوصاَ واسه نفس ( جیگر عمه )
بچه ها لحظه ی تحویل سال همدیگه رو فراموش نکنیم ..واسه همه دعا کنیم مخصوصاَ واسه اونایی که مشکل دارن ..
دوستایه خوبم امیدوارم سال خوبی داشته باشین ...سال نو همگی پیشاپیش مبارک ..
اگه چیزی یادم اومد باز میام و می نویسم ...
به امید روزهای پر از شادی و نشاط سال 91 ..
دو روز دیگه (29 اسفند) چهارمین سالگرد عقدمونه....

قبلاً گفته بودم ... شیما سهراب رو دوست داشته و لی سهراب نمی خواسته و از این حرفا ...
...البته روز قبلش این دروغ رو سر هم کردم و چون شوهر سحر زود اومده بود گفتم نمیام و جم و جورش کردم و دیگه با سحر هماهنگ کردم واسه روز بعدش یعنی دیروز...اونم واسم ماکارونی درستیده بود و کتلت...خوب بود .دستش بی بلا
میگه تو واسه یه ناهار دست منو شکوندی ؟کارد به شکمت بخوره ...
...آخرین روز سال یعنی 29 اسفند هم چهارمیم سالگرد عقدمونه...
!!!