درباره نویسنده
sogol
به نام او.. 9/9/90 من 28 ساله میشم ... متود ماه آذرم و عاشق پائیزم... زبان انگلیسی خوندم و دوسش دارم و دوست دارم توی همین زمینه پیشرفت کنم... اینجا رو خیلی دوست دارم ..چون راحت میشه نوشت .. خوب یا بد.. دنیا زیباست با یاد عزیزی که دنیای ماست..
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • sogol
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • آشنایی من و سهرابم 17
  • آشنایی من و سهرابم 16
  • آشنایی من و سهرابم 15
  • آشنایی من و سهرابم 14
  • آشنایی من و سهرابم 13
  • آشنایی من و سهرابم 12
  • آشنایی من و سهرابم 11
  • آشنایی من و سهرابم 10
  • آشنایی من و سهرابم 9
  • آشنایی من و سهرابم 8
  • آشنایی من و سهرابم 7
  • آشنایی من و سهرابم 6
  • آشنایی من و سهرابم 5
  • آشنایی من و سهرابم 4
  • آشنایی من و سهرابم 3
  • آشنایی من و سهرابم 2
  • آشنایی من و سهرابم 1
  • نوار قلب
  • برای هستی عزیز
  • ادامه...
  • اولین پست 91
  • آخرین روز کاری 90
  • 20 اسفند 84
  • یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
  • یا ابوالفضل (ع)
  • خدایا خودت کمک کن...
  • این چند روزه...
  • همه چی آرومه
  • برای هستی عزیز
  • آخر هفته
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • خرداد ٩۱
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • زنی شبیه رنگین کمان
  • لغزش..ستاره جون
  • دختره شاغل
  • سیما و بهمن
  • بانو و میرزا
  • دیکشنری
  • نمکپاش
  • سارا
  • نازنین
  • پاپیون
  • عسل2
  • آبی پوش
  • بانوی مرداد
  • شیدا جوووون
  • هستی جونم
  • زن دوم : فانی
  • سمیه و علبرضا
  • همسر دوم : عسل
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



سوگل
جایی برای نوشته های دلم ...برای روزگاران دورتر
آخرین روز کاری 90
نویسنده: sogol - شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠

سلام و صد سلام..

امروز آخرین روزیه که اومدم شرکت ...همه رفتن .. 5 شنبه حقوق و عیدیم رو گرفتم و دادم سهرابم بریزه به حساب ... روزایه آخر سال یه حس خاصی به آدم میده .. همش فکر میکنم لحظه ی تحویل سال گریم می گیره .. به خاطر میلاد و سحر که میدونم ته دلشون غم و نگرانیه بزرگی هست ..به خاطر مهدی که صدها کیلومتر ازمون دوره و به خاطر مامانم که 4 ساله نوروز کنارمون نیست ..دلم خیلی براش تنگ شده ..خدایا هواشو داشته باش..

از سه شنبه خونه تکونیمو شروع کردم ..فرش و قالیچه ها و پتو ها رو جم کردم بردم خونه بابا اینا  با فاطمه خانوم شستیمشون ( دستکش نپوشیدم دستام له شدن ) قالیشویی وقت نداشت دیگه مجبور شدم خودم بشورم ..

دیروز هم که جمعه بود تا 11 خوابیدم بعد پا شدم ناهار گذاشتم و چنتا از کابینتها و کمد دیواریها رو مرتب کردم ..سهراب هم که مثل همه ی جمعه ها رفته بود بازار پرنده فروش ها و خرید ...ساعت 12 زنگید و گفت میخواد مامانش اینا رو ببره ایسین! بهش گفته بودم زود بیاد کمکم کنه ولی گفتم عیب نداره نمی تونه بگه نه که ... ( شوهر خواهرشوهرم چنتا از رفیقاشو دعوت کرده بود ..مامان اینا هم دعوت بودن ..ماشینشون جا نداشته سهراب رفت مامانش اینا رو برسونه )

خلاصه عزیزم ساعت 1 اومد و شروع کرد به کمک کردن و اول دوتا بالکن ها رو شست و بعد هم همه ی مبل ها رو جا به جا کرد و زیرشون رو جارو و تی کشید و بعد هم واس خودش سالاد درست کرد و سبزی پاک کرد و منم که هنوز تو کمد دیواری بودم و یه عالمه آشغال ریختم بیرون و حسابی تمیز شد و بعدش هم یه دوش گرفتم و ناهار خوردیم ..سهراب خوابید منم ظرفها رو شستم و یه خورده استراحت کردم ..این کمر درد لعنتی بی خیال ما نمیشه ..

از ساعت 5 دوباره شروع کردیم ..همه ی  جاهایی که سهراب تمیز کرده بود خودم دوباره چک کردم و کلی آشغال جمع شد !!! دوباره سهراب جارو و طی کشید و مبلا رو گذاشت سر جاشون و جایه فرش و پشت بوفه رو هم تمیز کردیم و دوباره من رفتم حموم . داشتیم آماده میشدیم که بریم با بابا اینا بازار آخه میخواستن از مغازه ی دوست سهراب ال ای دی و میز بگیرن ..تو همین اوضاع احوال بودیم  که  شبنم زنگ زد و گفت سهراب بره دنبالشون ..منم قاطی کردم ..گفتم یکی دیگه میره تفریح و خوش گذرونی اونوقت تو باید بری برسونیشون و بری برشون گردونی ؟؟؟

من آدم بد زاتی نیستم ولی خودتون بگید نمی تونستن با آژانس برگردن ؟ نیم ساعت راهه تا اونجا ..تازه به بابا هم قول داده بودیم و منتظرمون بودن ..خلاصه آخرین دعوایه سال 90 هم بپا شد ( ایشالا ) البته سهراب زیاد قاطی نکرد چون حق با من بود منم تا تونستم خودمو کنترل کردم ..زنگ زدم به بابا و الکی گفتم دوست سهراب ساعت 8 میره مغازه !!!! سهراب هم رفت دنبال مامانش اینا.. منم تو این فاصله گل ها رو از گلدونا در آوردم و شستم و گذاشتم خشک بشن ( یکی از دسته گلام که خیلی دوسش داشتم خراب شدناراحت ) رو بالشی ها رو هم در آوردم و شستم و بعد هم سهراب زنگید و من آماده شدم و با بابا هماهنگ کردم و رفتیم سمت بازار ..تصمیم گرفته بودم دیگه بحث نکنم و فراموش کنم ولی نمیدونم چی شد که من دوباره شروع کردم و دقیقاَ تا خود بازار یکی اون گفت یکی من !! ولی خداییش عزیزم همش می خواست تمومش کنه  ولی منه خر نمی زاشتم اونم یه تیکه قاطی کرد ولی دوباره آروم شد .. نمیدونم چرا وقتی عصبی میشم زمان میبره تا آروم بشم ..

خلاصه رفتیم تو مغازه و هر چی سهراب باهام حرف میزد  من جواب نمی دادم و بابا اینا هم اومدن و خیلی زود انتخاب کردن و ما دوباره تنها شدیم و من همچنان تو قیافه بودم !! از چند روز پیش سهراب گفته بود می خواد واسه سالگرد عقد و عروسیمون ( 29 اسفند و 8 فروردین )که فاصلشون چند روزه برام طلا بخره و خودم گفته بودم تو گردنی می خوام آخه تو گردنیمو زیاد دوس ندارم ... دیشب سهراب گفت بریم برات بگیرم؟ منم اولش ناز کردم و بعدش رفتیم و بعد از اینکه همه ی طلا فروشیا رو تک تک زیر و رو کردم یه تو گردنیه خوشکل پیدا کردم .. حدود یک و خوردی شد و خیلی هم دوسش دارم و آشتی آشتی ... بعد هم رفتیم همبر زغالی خوردیم و رفتیم خونه بابا اینا و فرش هامون رو آوردیم و پهن کردیم و نیم ساعت بعدش خوابیدیم ..البته قبل از خواب هر دومون معذرت خواهی کردیم !! با اینکه خیلی خسته بودم ولی دیر خوابم برد ...

هنوز یه عالمه کار دارم ..امشب میخوایم بریم رو تختی بخریم ..اگه قسمت بشه !!

آخرین روز کاری هم مثل بقیه روزها با تاخیر اومدم!!

عمه اینا سوم عید میرسن ایشالا ( مادر خانوم میلاد )

مهدی ( داداش بزرگم ) همچنان دنبال بلیطه و هول و هوش 5 فروردین میاد ..ایشالا ..دلم واسشون یه زره شده مخصوصاَ واسه نفس ( جیگر عمه )

بچه ها لحظه ی تحویل سال همدیگه رو فراموش نکنیم ..واسه همه دعا کنیم مخصوصاَ واسه اونایی که مشکل دارن ..

دوستایه خوبم امیدوارم سال خوبی داشته باشین ...سال نو همگی پیشاپیش مبارک ..

اگه چیزی یادم اومد باز میام و می نویسم ...

به امید روزهای پر از شادی و نشاط سال 91 ..

دو روز دیگه (29 اسفند) چهارمین سالگرد عقدمونه....قلب

نظرات ()



20 اسفند 84
نویسنده: sogol - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

اینا رو باید دو روز پیش می نوشتم ولی ایقدر فکرم درگیر مشکل میلاد و سحر شده که الان یادم اومد ....

پرروز 20/اسفند/90 ... 6 سال گذشت .... از اولین باری که سهراب رو دیدم ...

فقط یه لحظه دیدمش ..بدون هیچ حرفی بدون هیچ احساسی ...ولی مطمئناً سهراب حس خاصی بهم داشته که شمارشو داده دوستش که بده به من! همون روز تو امور مالی طبقه ی سوم دانشگاه آزاد بندرعباس.... 

 از همون روز بود که خدا سرنوشت من و سهرابمو به هم گره زد ...ما نمی دونستیم ولی خدایه خوبمون می دونست که یه روزی عاشقانه همدیگه رو دوست خواهیم داشت و برای ساختن زندگیمون تلاش می کنیم ....

خدایا اگه من به زبون نمیارم ولی خودت میدونی که هر لحظه از زندگیمون با همه  وجودم  ازت ممنونم ...شکرت خدایا...خدایا تو همیشه هوامو داشتی .. هیچ وقت ازم دور نشو و نزار که ازت دور بشم  ...بدون که من همیشه دوست دارم... 

نظرات ()



 
نویسنده: sogol - یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

دیروز آخرین روز آموزشگاه قبل از عید بود.. از دست شاگردام ( کلاس ساعت اولم ) عصبی شدم .

امشب قراره با دوستام ( سحر . سیما . ستاره ) شام بریم بیرون .زیاد حوصله ندارم ولی باید برم چون امشت تولد سحره..دیشب رفتم با سهراب واسش کادو خریدم ( یه مایو خوشکل مثل ماله خودم ! )

امروز با همکارم ( جوان ) بحثم شد ...نمیدونم چی بگم ...ولش کن ..

مهدی و سیما 5 فروردین میان ... مهدی هنوز نمی دونه ..نمیخوام ناراحت بشه ولی بالاخره میفهمه ..

امروز زنگ زدم قم ( احکام شرعی ) درمورد سقط سئوال کردم ..گفت جنین 5 ماهه روح داره نمیشه از لحاظ شرع گناه داره ( دکترا هم همین رو میگن )...اصلاَ دیگه نمی خوام به این چیزا فکر کنم ...توکل به خدا ایشالا خودش همه چی رو درست می کنه ..

خدایا خودت آرومم کن ..من همیشه محکم و صبور بودم نمی دونم چرا واسه این مشکل اینقدر بی تابم ..هر کاری می کنم نمیتونم بهش فکر نکنم ..اگه بخوام تا زمان به دنیا اومدنش اینجوری باشم دیوونه میشم ..خدایا به هممون صبر بده ...

 

 

نظرات ()



یا ابوالفضل (ع)
نویسنده: sogol - یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠

اول به خدا و بعد هم به حضرت ابوالفضل (ع) متوسل شدم ... اصلاَ نمیتونم از فکرش بیرون بیام ...دیدن حال و روز میلاد و سحر بیشتر به همم میریزه ..خدایا اونا واسه تحمل این مشکلات هنوز خیلی جوونن.... خدایا هیشکی از حکمت تو خبر نداره ...دیروز سهراب بهم میگه : خدا واسه هر کاری برنامه ریزی داره ..همه چی رو بسپار به خدا و دیگه هم اینقدر غصه نخور ..تمام روز رو تحمل کردم ولی دیشب موقع خواب بالاخره بغضم ترکید ... سحر ( دوستم ) پیام داده بود که سفره ی ابوالفضل نذر کن ..منم همین کارو کردم... دیشب به میلاد و سحر پیام دادم که : سفره ی ابوالفضل نذر کردم ایشالا سالم به دنیا بیاد اسمشو بزاریم زهرا ...

امروز هم نشستم معجزات حضرت ابوالفضل رو خوندم ..ایشالا ما رو هم لایق معجزاتش بدونه و نظری هم به ما بکنه ... خدایا همه چی رو سپردم به خودت و عزیزات ...

 

بچه ها دعا کنید ...

نظرات ()



خدایا خودت کمک کن...
نویسنده: sogol - پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠

سلام ....امروز خیلی ناراحتم...

گفته بودم که میلاد ( داداش کوچیکم) شهریور عروسیشون بود ...دو سه ماه بعد خانومش باردار شد ...هممون شوکه شدیم آخه خودشون میگفتن تا 5-6 سال نمی خوان بچه دار بشن ....اوایل می خواستن سقطش کنن(آخه هم سنشون کمه و هم تازه عروسی کرده بودن ) ولی خدا نخواست و خودشون هم کم کم منصرف شدن .. یک ماهه پیش صدایه قلبشو شنیده بودن و خیلی خوشحال بودن و ما هم همگی خوشحال بودیم ...چند روز پیش واسه تعیین جنسیت رفته بودن و گفته بودن که بچشون دختره ولی یه مشکلی تو سونو گرافی وجود داشت.... وجود دو تا کیست تو مغز جنین ...

دکتر واسشون سونوگرافیه 3بعدی و 4بعدی نوشته بود و دیروز که جواب سونورو بردن واسه دکتر گفته احتمال مشکلات کروموزومی و ژنتیکی یا عقب افتادگی و فلج وجود داره..گفته 50 درصد این احتمالات وجود داره ...

دیشب می خواستیم بخوابیم که میلاد بهم  پیام داده بود که : خیلی اعصابم بهم ریختست دارم دیوونه میشم ..دکتر گفته شاید بچمون عقب افتاده باشه ..

وای خدایا با دیدن این پیام مردم و زنده شدم ..سریع بهش زنگ زدم و با شنیدن صداش بیشتر ناراحت شدم ..با بغض باهام حرف میزد ..میگفت دکتر گفته نمیشه سقطش کرد چون اولاَ  22 هفتشه ( 5 ماهشه ) ثانیاَ همه چیز 50 به 50 ست ..

قطع که کردم نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه ... به بابا و فاطمه زنگ زدم و کلی هم ترسوندمشون ...سهراب همش دلداریم میداد و خودش به بابا گفت چون نمیتونستم حرف بزنم..

نیم ساعت بعد همه خونه میلاد بودیم...سحر( زن داداشم) همش گریه میکرد ...منم که یه کم آروم شده بودم با دیدن میلاد و سحر دوباره گریم گرفت...بابا میگفت تو همیشه تو همه ی مسائل ما رو دلداری میدی حالا چت شده ؟؟

حرف زدیم و نظر دادیم و قرار شد امروز ببرمش پیش یه دکتر دیگه ...امروز با میلاد و سحر رفتیم و بعد از یه عالمه التماس و دروغ سر هم کردن رفتیم پیش دکتر..این دکتر هم همون نظر رو داشت ولی میگفت 90درصد احتمال داره طبیعی باشه ...گفت باید هر ماه سونو بشه ببینیم کیست رشد میکنه یا نه ...گفت باید آزمایش آمنیوسنتز روش انجام بشه ببینیم مشکل کروموزمی داره یا نه ؟ ولی میگفت هیچی 100 درصد نیست ..آزمایش آمنیوسنتز رو باید برن تهران انجام بدن ...

خدایا خودت میدونی که میلاد و سحر خودشون هنوز بچن..تحمل این مسائل رو ندارن ..خدایا خودت میدونی این شک و احتمال سالم بودن یا نبودن چقدر سخته ...

خدایا خودت کمکمون کن...همه چی دسته خودته ... خدایا...خدایا...خدایا....

خودت کمکمون کن ...خدایا هر چی به صلاحه همون رو بزار سر راهمون ...

 

نظرات ()



این چند روزه...
نویسنده: sogol - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

سلام به همه ...

ما دوباره دعوامون شد ...

از کجاش بگم ....آها ...خیلی کلی میگم ....

پنج شنبه سحر اومد دنبالم و با هم رفتیم بازار ( یه چند روزیه که خودش رانندگی می کنه و ما هم اون روز جونمون رو سپردیم دستش و سوار شدیم ...! ) خلاصه رفتیم بازار و گرفتاری داشتیم واسه جایه پارک و کلی متلک بارمون کردن و خلاصه من رفتم که واسه خودم لباس بخرم ..

یکشنبه و دوشنبه حنابندون و عروسی دعوتیم... عروسی شیما ..دختر عموی سهراب...

این شیما خانوم قصه داره با آقا سهراب...عصبانی قبلاً گفته بودم ... شیما سهراب رو دوست داشته و لی سهراب نمی خواسته و از این حرفا ...

عقدشون که رفته بودیم من داشتم میرقصیدم اومد دست سهرابو گرفت بلندش کرد که باهم برقصن ...منم زیاد حساس نیستم چون میدونم  سهراب هیچ موقع بهش احساسی نداشته ...یا اگه داشته در حد یه دختر عمو بوده ولی خوب همه میگن شیما خیلی سهرابو میخواسته و چند بار هم بهش زنگ زده ولی سهرابم نخواستهقلب

ولی کلاً همشون رو من حساسن و اون اوایل همش وراندازم میکردن و منم همیشه سعی میکنم از همه لحاظ عالی باشم ...

سهراب چند روز پیش گفتش که حقوق و عیدی هامون رو ( حقوق 11 و 12 و عیدی: هنوز نگرفتیم البته  ) پس انداز کنیم و پولی که تو حسابه واسه عید و خرید عید خرج کنیم ..منم گفتم خوبه ... چون چک داریم ( 10000 بار گفتم )

اینجور شد که با سحر رفتیم بازار و بعد از کلی پرو کردن از خرید لباس مجلسی منصرف شدم ... دنبال یه چیز اسپرت و خوشگل بودم گیرم نیومد ... در نهایت یه شلوار جین گرفتم ...یه بلوز مجلسی و یه مانتو ...هر سه تاشون شد 160 تومن .... تازه با کلی چونه زدن ! بقیه خریدام موند ...

جمعه صبح قرار بود با فاطمه برم بازار که رفتیم و من چیزی نخریدم ..یه چیزایه جزئی واسه آشپزخونه گرفتم و بعد هم ناهار خونه مادر شوهرم بودیم چون میخواستم سریال عشق ممنوع رو ببینم ( شبکه خودمون چند روزیه پارازیت داره ) خلاصه اونجا هم همه چی عالی گذشت و ما شاد و خندان اومدیم خونمون ....

حالا اینجارو داشته باشین ...

علی ( برادر شوهر کوچیکه ) چند بار توصیفش کردم ولی بازم میگم ..یه پسر ولخرج ولخرج ولخرج که همش به فکر خودشه یا سرو وضعش یا شکمش ...تمام فکرش هم دوست دختراشن ..خیلی هم ادعایه خوش تیپی و خوش چهره ای داره ( البته خوبم هست.. یه جورایی شبیه سهرابه البته از نوع فشن )این علی آقا پول تو جیبیه 3 روزش که از همه طرف ساپرت میشه اندازه حقوق یک ماه منه .... یه چند روزیه به سهراب گیر داده که کت و شلوار میخواد واسه عروسی ( آخه تو عقد شیما خیلی بهش خوش گذشت و کلی هم تیپ زد بود و یه چنتایی هم خواستگار داشت !!!!!!!!!!) حالا دوباره هوس خواستگار کرده ...داشتم میگفتم کت و شلوار میخواد...سهراب هم بهش قول داده که واسش بخره واسه عیدیش...

خوب سهراب هر سال به خواهر و برادراش و مامانش عیدی میده و منم مشکلی ندارم با این قضیه ...به هر حال پدرشون فوت شده و سهراب بیشتر احساس مسئولیت داره ... ولی قضیه علی فرق داره خوب این همه پول میگیری یه خورده واسه خودت پس انداز کن ...

دیروز به محض رسیدنمون به خونه سهراب گفتش که یه خورده استراحت کنیم بعد پاشیم بریم بازار ..منم گفتم من یه مانتو دیگه و دو تا شال و لباس مجلسی و ..... میخوام .... سهراب گفت نه دیگه فعلاً واسه تو کافیه ... منم نزاشتم حرفشو تموم کنه و قاطی کردم و الکی ربطش دادم به علی ....بهش گفتم تو میترسی پولایه تو حساب تموم بشه پول واسه کت و شلوار علی آقا کم بیاد ...از اونجایی هم که سهراب رو اعضایه خانوادش خییییلی حساس اونم قاطی کرد و گفت داداشمه و به تو ربطی نداره ...

منم دیدم این قضیه عصبانیش میکنه هی بیشتر گفتم و اصل ناراحتیم از این بود که چرا بهم گفته دیگه خرید کافیه ( بهش گفتم من دو سه بار در سال خرید میکنم اونم میگی دیگه کافیه ؟؟؟؟ مگه من چقد خرج کردم خودش گفته بود  تا 300-400 میتونم خرید کنم .. ( سهراب اصلاً از این اخلاقا نداره که واسه خرید بهم گیر بده و دیروز هم که کارتشو بهم داد گفت هر چی خواستی بخر ...واسه همین از حرفش متعجب و ناراحت شدم و ربطش دادم به علی ) گفتم علی 12 ماه سال تو بازاره اونوقت الان هم که نوبت ما شده علی مهمتر از منه ؟؟؟؟

یه دعوایی شد که بیا و ببین ..الکی الکی روزمون رو خراب کردیم ...اینقدر داد زدم که گلوم درد میکرد ( من همیشه متنفرم از اینکه به خاطر مسائل مالی بحث کنیم چه برسه به همچین دعوایی )

مانتوم رو پوشیدم و گفتم میخوام برم ( ولی مونده بودم کجا برم ؟؟؟) ولی کم نمیاوردم تند تند لباس پوشیدم و سهراب هم اولش گفت برو دیگه هم نیا ولی دید من خیلی عصبی و جدی ام اومد در اتاق رو قفل کرد و احساس کردم آتیشش خوابید و منم سوء استفاده ..... یه نیم ساعتی هی گریه کردم و با بغض حرف میزدم ( خیلی هاش رو یادم نیست ... گفتم تو به فکر زندگیمون نیستی ...ولخرجی میکنی ...گفتم من واسه پا گرفتن زندگیمون زیاد بریز بپاش نمیکنم و حد تعادل رو دارم ولی تو نه هر کاری دلت میخواد میکنی ..... بین حرفام گفتم من اصلاض تو این زندگی دلخوشی ندارم و تنها دلخوشیم دوست داشتن تو بوده که اونم دیگه نیست ...اینو که گفتم انگار احساسش جریحه دار شد و هی اومد بقلم کرد و بوسم کرد و همش میگفت ببخشید اشتباه کردم..از این حرفم خوشش اومده بود که تنها دلخوشیم دوست داشتنشه !!!!!!!

 

خلاصه اینکه سهراب میگفت تو منظور منو بد گرفتی ..منظورم این بوده بقیه خریداتو بزار واسه نزدیکایه عید ..هفته آینده ....میگفت همه زندگیم ماله تو ..من کی واسه تو خسیس بودم که اینجوری برخود میکنی ( خداییش خودمم از حرفام خیییلی پشیمون شدم ولی چیزی نمیگفتم ... احساس کردم اگه بدونه رو این مسائل حساسم بهتره )

میگفت به خدا امروز میخواستم بریم بازار سوپرایزت کنم واست لباس مجلسی بخرم (  تو دلم گفتم الهی بمیرم که سوپرایزتو خراب کردم ) ولی مگه من از رو میرفتم میگفتم اصلاً من دیگه هیچی نمی خوام خودم که حقوقمو گرفتم میرم واسه خودم میخرم !!!

یه نیم ساعتی هم سهراب نازمو کشید و منم که خره اینجور مسائل!!!آشتی کردیم و حسابی هم عشقولانه شدیم و چشم هایه منم شبیه قورباغه شده بود ( خدا نکنه من دو قطره اشک بریزم همه چیزم ب هم میریزه ...تازه وسط دعوا یه خراش هم رو صورتم افتاده بود ..که البته کاره خودم بود )  سهراب واسم یه قرص آورد خودش فهمیده بود بعد از دعوا سر درد میگیرم !! یه چیز خنده دار: من خیلی حرصم گرفته بود و وقتی سهراب اومده بود بوسم میکرد و معذرت خواهی میکرد همه حرصمو تو یه گاز خلاصه کردم و بازوش رو گاز گرفتم و خداییش وحشی ترین سگایه دنیا هم نمیتونستن همچین گازی بگیرن ...ولی بمیرم الهی فقط دستشو گذاشت روش و حدود یه دقیقه چشاشو بست و بعد فقط خندید ...خودش فهمیده بود حرص دارم ... به جاش منو بوسید و بقلم کرد ... خیلی دلم سوخت براش اگه من بودم قیامتی به پا میکردم ...

سهراب خوابید ولی من از سر درد خوابم نبرد رفتم حموم و یه ساعت همین جوری زیر دوش نشیستم بلکه قیافم درست بشه ...در کل خیییلی پشیمون بودم از کارم و تصمیم گرفتم دیگه زود قضاوت نکنم ... ( از خودم عصبانی بودم که همیشه موقع دعوا همه مسائل رو با هم قاطی میکنم و هر چی به زبونم میاد میگم ...امیدوارم از این خاطره تلج تجربه ی خوبی کسب کنم )

ساعت 8 رفتیم بازار و اولش هی گفتم من هیچی نمیخوام ولی بعدش یادم رفت ...اولین مغازه چیزی گیرم نیومد ولی مغازه دومی اولین لباس که پوشیدم هم اندازه بود هم راحت و هم شیک ...سهراب هم خیلی خوشش اومد و خریدیم( 160 تومن) ... وای که چقد همه چیز گرون شده ...یه کلیپس همرنگ لباسم هم گرفتم و سه سری هم لوازم آرایشی بهداشتی ....

عزیزم هیچی واسه خودش نخرید ...حالا امروز قراره با علی دیوونه برن بازار و واسه خودشون خرید کنن ..... امروز سهراب بهم s داد که : خیلی دوست دارم...منم واسش نوشتم : حرفایه دیروزمو فراموش کن...منم خیلی دوست دارم زندگیم .....

(( توجه کردید که چقدر کلی گفتم !!!!!!!!!!!! ))

تازه با این حال خیلی چیزایه جزئی رو نگفتم !!!! 

 

نظرات ()



همه چی آرومه
نویسنده: sogol - سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠

سلام به همه دوستان خاموش و روشن ...

خوب یه چند روزیه که ننوشتم ..البته بودم ولی ننوشتم آخه همه چی آرومه و ما یعنی من و سهرابم روزهایی معمولی رو میگذرنیم ...صبح سهراب سرکار..منم سرکار...ساعت 4 و 5 دیگه هر دومون خونه ایم و ناهار میخوریم و یا هر دو میخوابیم یا من میرم کلاس و سهراب هم لالا..شب هم که یا خونه خودمون یا مادر شوهر ...

این حالت کلیش بود ...البته جزئیات زیادی بوده و هست ...مثلاَ اینکه من دیروز از ساعت 11 بعد از برگشتن از تامین اجتماعی چون اصلاَ حوصله شرکت رو نداشتم یه دروغی سر هم کردم و ناهار رو تلپ شدم خونه سحر جونم..

حالا بگین چه دروغی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم سحر دستش شکسته و من باید برم بیمارستان پیششخنده...البته روز قبلش این دروغ رو سر هم کردم و چون شوهر سحر زود اومده بود گفتم نمیام و جم و جورش کردم و دیگه با سحر هماهنگ کردم واسه روز بعدش یعنی دیروز...اونم واسم ماکارونی درستیده بود و کتلت...خوب بود .دستش بی بلاقهقهه

وقتی دروغمو به سحر گفتم اینجوری شدتعجبمیگه تو واسه یه ناهار دست منو شکوندی ؟کارد به شکمت بخوره ...

چند روز پیش هم با سحر جونم رفتیم باشگاه نزدیک خونمون ببینیم کلاساشون چطوریه حالا یا میریم یا نمیریم ...سحر جون هم بعدش یه سر اومد خونمون و کلاَ اون روز حال و حوصله نداشت و می گفت با اینکه 4 ماهه ازدواج کرده ولی از تکراری بودن روزها خسته شده ...راستش منم یه مدته اینجوری شده بودم ولی با شنیدن این حرف از زبون سحر به خودم امیدوار شدم ...فک کنم همه اینجورین ..هر کسی تو هر شرایطی بالاخره خسته میشه ...مگه نه ؟؟ منم یه موقع هایی دوس دارم فقط خونه داری کنم و خوش گذرونی و دیگه سر کار نرم ولی فک کنم از خونه موندن بیشتر حوصلم سر میره ...

دیگه اینکه ....  آها... من و سهراب هم که مثل همیشه خدا رو شکر خوبیم و یه موقع هایی عشقولانه میشیم و یه موقع هایی هم که ....در کل جیگرمه!! دیشب یه قسمتهایی از فیلم عروسیمون رو نگاه میکردیم ...یادش بخیر ...یک ماه و چند روز دیگه سومیم سالگرد عروسیمونه ...خدایا شکرت که من سهرابمو دارم ...ایشالا سالگرد 300 سالگیه عروسیمونچشمک ...آخرین روز سال یعنی 29 اسفند هم چهارمیم سالگرد عقدمونه...

مادر شوهرم هم قراره امشب واسمون آش درست کنه ....

یه چیزی یادم اومد... هفته پیش یه بیسکویت درستیدم که همه خیلی خوششون اومد و هر کی خورد گفت چطوری درست کردی ..راستش از خانوم دوست سهراب (آمنه)یاد گرفتم و چون سهراب خیلی خوشش اومد ازش یاد گرفتم ..خیلی ساده اما فوق العاده خوشمزه..با خرما و کره و بیسکویت پتی بور....البته وقت گیره اما می ارزه... حالا همه خواستن دوباره درست کنم ...خیلی حال کردم ..

نزدیکه عیده و ما کلی خرید داریم و از طرفی هم 2 ماه دیگه 10 میلیون چک خونه باید پاس بشه ...ای بابا مشکلات مالی که هیچ موقع تمومی نداره ..مخصوصاَ الان که همه چی دوبرابر شده قیمتش تعجب

خوب دیگه بقیه جزئیات زیاد مهم نیستن ...

هستی جونم مرسی که به یادمی عزیز...خیلی عاشقتم ....الان میخوام بیام وبت...ببینم این علی آقا چه تاجی به سرمون زده؟؟؟ یعنی بخشید به سر شما زدهنیشخند !!!

نظرات ()