( اول پست قبلی رو بخون )
تصمیم گرفته بودم با سکوت و کم محلی حالشو بگیرم و بهش بفهمونم که حرف اشتباه و بدی زده ...ولی ...
یا من اشتباه کرده بودم یا اون حوصله قهر و ناز رو نداشت ..رفتم خونه ناهار رو تنهایی خوردم و رو تخت دراز کشیدم ..یه نیم ساعتی گذشت پیام داد که : سفره بنداز ! و همین که وارد شد چند بار پشت سر هم صدام کرد..سوگل...سوگل .. فهمیدم می خواد آشتی کنه ..اومد پتو رو از روم برداشت و با حالت تعجب گفت واسه چی قهری .. منم اصلاً نگاش نمی کردم ولی اینقد اینور اونورم کرد که خندم گرفت و گفتم حرفت خیلی زشت بود ..ولی کلاً زد زیرش و گفت من اصلاً منظوری نداشتم و سوء تفاهم شده برات و منم خرررررررررررررررر!!!
گفتم حتماً من اشتباه کردم و برای دومین بار ناهار خوردم و خدا رو شکر به خیر گذشت ...
سلام دوستان ...
امروز قرار بود برم لیست بیمه برج 8 رو به تامین اجتماعی تحویل بدم ولی از اونجایی که اصلاَ حال و حوصله نداشتم دادم به یه بنده خدایی که من براشون دیسکت هر ماهشون رو میزنم ببره ..گفتم چه کاریه اون که می خواد مال خودشون رو ببره خوب مال ما رو هم ببره ..
خودمم ساعت 9رفتم بالا و صبحونه خوردم و نشستم پایه بفرمائید شام و یه کم تلویزیون دیدم و مابینش هم به سهراب پیام دادم که: خیلی عزیزی برام و اونم نوشت که : همچنین ( این روزا خیلی کم در طول روز پیام میدیم و حرف می زنیم یا اون کار داره یا به ندرت من..) تازه گی ها هم خیلی دیر میاد و دیشب ساعت 6-7دیگه از گرسنگی عصبی شدم ولی خوب کاریش نمیشه کرد اونم گناهی نداره .ولی دیگه تصمیم گرفتم از امروز خودم ناهار بخورم چون معلوم نیست سهراب کی میاد و تازه یه روز در میون هم که کلاس دارم .خلاصه امروز که رفتم بالا ساعت 30/11 شروع کردم به درست کردن ماکارونی که خیلی هوس کرده بودم و بهد هم در حال آماده شدن بودم که بیام پایین که سهراب زنگ زد و گفت یک ساعت پیش هم زنگ زده و جواب ندادم ..منم به جون خودش متوجه نشده بودم و بهش گفتم که متوجه نشدم و البته چنتا میس کال داشتم ولی متوجه میس کال سهراب نشده بودم خوب پیش میاد دیگه منم هزار بار به اون زنگ زدم و جواب نداده ولی می دونم که سرش شلوغ بوده یا نتونسته جواب بده .. ولی الان ازش خیلی خیلی دلخورم .. وقتی بهش گفتم به خدا متوجه نشدم گفت : چیکار داری میکنی خدا میدونه ... منم فقط سکوت کردم و واقعاً جوابی برای این حرف زشتش نداشتم ..خیلی منظورا پشت این جمله میتونه باشه اونم چند بار گفت الو الو و وقتی دید جوابی ندادم قطع کرد ..منم از شدت ناراحتی فقط پیام دادم بهش که : خیلی بی شعوری..
الان هم که ساعت 2 شده هنوزم ازش دلخورم ..زنگ زدم به اعظم جون و باهاش حرف زدم اونم گفت حتما منظوری نداشته ولی من خیلی دلخورم ازش.
یعنی اینقد به من شک داره ..بعد از 2 سال دوستی ..1 سال عقد و 3 سال زندگیه مشترک آخه این چه حرفیه که آدم به زنش بگه .. اون اوایل هم من به اون خیلی گیر میدادم هم اون به من ولی الان دیگه به هم اعتماد کامل داریم و بارها و بارها بهش گفتم که حتی به این مسائل فکر هم نمی کنم و هیچ وقت نمی خوام تو زندگیمون از این بچه بازیا باشه .. خودش می دونه که چقد دوسش دارم و حتی لحظه ای هم نباید به من و کارام شک کنه ..حالا اگه من یا اون به هر دلیلی یه بار مبایلامون رو جواب ندیم باید همچین فکری در مورد هم بکنیم ..
تصمیم گرفتم حسابی حالشو بگیرم و تا جایی که طاقت بیارم باهاش قهرم تا بفهمه چه حرف زشتی زده ..
اوه همین الان داره زنگ میزنه منم جوابشو نمی دم باید بفهمه ...
فعلاً بای
سلام دوستان ..
دیروز و امروز تقریباَ عصبی ام .. دقیقاَ نمی دونم چرا ...
یه موقع هایی اینجوری میشم ..حوصله هیچی رو ندارم ... البته دلیل زیاد داره ولی نمی دونم بیشتر بخاطر کدومشونه
دو سه روزه که تلفن هامون قطع بوده و در نتیجه اینترنت هم نداشتم دیگه ( که این بیشتر از هر چیزی عصبیم می کنه ) و دیگه اینکه خوب 15 هم چک داریم و یه کم نگرانم و هی در حاله چرتکه انداختنم ..از یه طرف هم دوباره عصبی شدم که چرا بعد از 4 سال گواهینامه داشتن بازهم نمی تونم بدون ترس رانندگی کنم .. ای بابا خنده داره مگه خوب زیاد ننشستم پشت ماشین ..اون روزا که تازه گواهینامه گرفته بودم یه بار یه تصادف کوچیک کردم و دیگه ترسیدم
الان هم فقط می ترسم ..چیکار کنم ؟؟؟؟
خلاصه همه چی دست به دست هم داده بود و منو بی حوصله ... که خدا رو شکر امروز اینترنت و تلفن وصل شد و یا در حال فک زدن با تلفنم یا پای اینترنت...
سهرابم هم خوبه تا غروب که سر کار و سالن و دفتر و شب هم دوباره پایه سندهاش ( جمعه یه دعوای نه کوچیک نه بزرگ داشتیم ) اگه حوصله داشتم میگم ..
سلام به همه ..
امروز حالم بهتر شده خدا رو شکر ..
چند روز پیش که سهراب مریض شد بود براش سوپ درست کردم و عزیزم که ساعت 11 شب از خواب بیدار شد باهم خوردیم و خیلی هم خوشمزه شده بود و سهرابم خوشش اومد ( خدا رو شکر تا حالا دستپختم همیشه خوب بوده و سهراب همیشه ازم تعریف می کنه مخصوصا وقتی جمعه ها مرغ سرخ کرده یا سوخاری درست میکنم ... علی و رضا هم همیشه تعریف می کنن )داشتم می گفتم اون روز سوپ درستیدم ..ولی دیروز که خودم مریض بودم مواد لازمش رو تو خونه نداشتیم و اونقدر حالم بد بود که حال و حوصله هم نداشتم
خلاصه دلم آش می خواست ..سوپ می خواست ولی ساعت 2 بود و مطمئناَ همه ناهار خورده بودن و در خواب ناز بودن .. تازه دلم نمیخواست به کسی زحمت بدم ..از شانس بد یا خوب من هم تو راهرو پر شده بود از بوی آش
گفتم حتماَ خانوم حاجی که طبقه 2 میشینن درست کرده یه خانومه مهربون که خیلی هم هوایه منو داره و منم خیلی دوسش دارم ( آبرویه همه خانومای ترک رو خریده ) خلاصه بهش زنگ زدم خودش جواب داد و خدا رو شکر بیدار هم بود ..ازش پرسیدم شما آش درست کردین ..گفت نه من حلوا درست کردم
خلاصه بهش گفتم بویه آش خیلی نزدیک بوده گفتم حتماَ شما درست کردین ( ای کارد بخوره به شکمت) گفت به سلامتی خبریه
( بنده خدا فکر کرده بود ویار دارم) گفتم نه سرما خوردم ..خلاصه هر چی گفتم ببخشید شرمنده که مزاحم شدم و از این حرفا پاشو کرد تو یه کفش که دلش می خواد همین الان برام آش درست کنه و گتش که تا نیم ساعت دیگه یه آش عدس مخصوص ترکا برام میاره و منم بهش گفتم چون خیلی باهاش راحتم بهش زنگ زدم و اونم گفت خیلی خوشحال شده که بهش گفتم و هر وقت چیزی هوس کردم حتماَ بگم ...آخیش راحت شدم
خلاصه یه ربع بعد که می خواستم برم بالا تویه آسانسود پر از بویه آش عدس بود که براش ثانیه شماری می کردم خلاصه تا جم و جور کردم و یه کم کنار بخاری استراحت کردم پسر حاج خانوم یه آش خوشمزه که جایه همتون خالی واسم آورد و دو سه بار کشیدم و نوش جان کردم و خیلی م چسبید و بعد هم زنگ زدم و تشکر کردم و دوباره استراحت..سهرابم که اومد آماده شدیم و رفتیم دکتر و دوتا آمپول زدم ( خداییش خیلی درد داشت) و بعد هم سهرابم نون داغ گرفت... یه عالمه آبمیوه و شیر برام گرفت ... کلی لیمو شیرین و پرتقال و شلغم گرفت و تازه با تموم کم روییش کنار خیابون پیاده شد و یه عالمه برگ اکالیپتوس واسم چید( دورت بگردم من ) وقتی هم اومدیم خونه بچم ظرفا رو شست ( هرچند خودم یواشکی دوباره چکشون کردم
) دیگه اینکه برگ اکالیپتوس رو برام دم کرد و باهاش بخور گرفتم و استراحت کردم و .... دوباره از آش خوردم و قرصامم خوردم و ساعت 11 خوابیدم ..
خلاصه صبح بهتر شدم ولی بازم یه کم اثراتش هست ..
دیشب که سرماخوردگیم شروع شد موقع خواب به همکارم پیام دادم که من فردا یعنی امروز نمیام سر کار سرماخوردم ..
ولی صبح که بیدار شدم دیدم می تونم برم خلاصه اومدم شرکت و قرار بود یه سر برم تامین اجتماعی واسه کار شرکت ... منم که خدایه سوء استفاده در مسائل کاری.. ساعت 9 گفتم میرم تامین اجتماعی ولی رفتم بالا و گرفتم تخت خوابیدم تا ساعت 1 آخه دارو خورده بودم زود خوابم گرفت خلاصه ساعت 1 با صدای مبایلم بیدار شدم و سریع آماده شدم رفتم تامین اجتماعی و کارا رو انجام دادم و اومدم شرکت و آب هم از آب تکون نخورد 
البته قبلاً یشتر جیم میزدم ولی الان به برکت اینترنت و سرگرم شدن تو بلاگفا حسابی چسبیدم به کار و بار 
سلام به همه دوستان عزیز و با مرام
ایشالا که همگی خوب باشین و مثل من داغون نباشد ..آره از دیشب سرماخورگیم شروع شده و امروز گلو درد و سردرد و بی حالی و کمی تب و لرز هم بهش اضافه شده .. همش تقصیر سهرابه 
این چند روزه اتفاق خاصی نبوده و مثل همیشه گذشت.. سهراب حالش بهتر شده البته پدر هر چی خوابه درآورد ..دیروز داداشم اینا ساعت 12 بالاخره پروازشون ok شد به سلامتی رسیدن کرج ..امروز داداشم اولین روز کاریش در محل کار جدیدش بوده ..آخه قبلاً میدان ونک بود از امروز انتقالش دادن شهریار که البته به خونشون نزدیکتر شده ..
میلاد و سحر هم اگه خدا بخواد اواخر این هفته میرن یه خونه نقلی و کوچیک 50 متری که بابا توش مستاجر گذاشته بود حالا اون می خواد پاشه میلاد بشینه توش ( البته اگه سر حرفش باشه و خالی کنه( راستش بین خودمون باشه آاا این میلاد و سحر فیلمن واسه خودشون ... یا زیادی چسبیدن به هم یا قهرن یا دارن کل کل می کنن ..حالا اینش به کنار هیچکدومشون با فاطمه ( زن بابا جونم ) نمی سازن و یکسره یا میلاد از فاطمه گله منده یا فاطمه از سحر و میلاد یا... خدا به خیر کنه ...) خلاصه دوس دارم زودتر برن سر خونه زندگیشون شاید اوضاع بهتر بشه ..البته قضاوت سخته و من تا جایی که ممکنه حق رو به کسی نمی دم ..
یه چیز خنده دار و جالب اینه که میلاد و سحر اواسط شهریور ماه 90 ازدواج کردن و در کمال ناباوری همگان سحر خانوم الان دو ماهه باردار هستن
شاید در حالت عادی این یک امر عادی باشه اما از اونجایی که سحر همیشه می گفت ما سن و سالمون کمه تا 7 سال دیگه بچه نمی خوایم همه انگشت به دهم موندن ( میلاد 22 سالشه و سحر20) روز اول که جواب آمایش رو گرفته بودن و + بود اومدن پیش من که یه کاری کنم سقط بشه منم بر عکس یه کاری کردم سقط نشه ..به دکتره یواشکی گفتم یه کاری کنه سحر سقط مقط از سرش بیفته ..دکتره هم دمش گرم کلی از عواقب وحشتناک سقط کفت و خلاصه سحر و میلاد به کل از این فکر بیرون اومدن .. چه عمه ی مهربونیم من
خلاصه به قول میلاد نی نی عمه جون 21 جولای به دنیا میاد(20 تیر ایشالا)
خلاصه میلاد هم از ما جلو زد ...
سلام به همه دوستان خوبم ...عزاداری هاتون قبول ...
محرم امسال برای من و سهرابم کمی متفاوت از هر سال بود .. هر سال بیشتر می رفتیم حسینیه و تعزیه ولی امسال تقریبا شبای آخر رو بودیم خوب به خاطر خونه خریدن یه کم سرمون شلوغ بود ..ولی مثل هر سال رفتیم و روز عاشورا دسته ها رو دیدیم و بعد هم که رفتیم ایسین و ساعت 11 شب برگشتیم خونه ..اینقد خسته شده بودم که نمی تونستم وایسم ..
امروز هم قراره ساعت 5/10 مرخصی بگیرم بریم واسه ختم خاله پوران(خاله سهرابم ) بنده خدا چند سال بود که سرطان داشت و بالاخره روز تاسوعا تموم کرد (روحش شاد)
امروز داداشیم و سیما و نفسمون می خوا ن برگردن کرج .. امیدوارم امروز قطار جا بده و بتونن به موقع برسن..
سهرابم از دیروز مریض شده و امروز رو هم که نرفته سر کار .. فقط صبح زود رفت و کسریه پول رو ریخت به حساب آخه امروز باید اولین چک خونه پاس میشد ..نیم ساعت پیش سهراب زنگید و گفتش که زمردی رفته چک رو پاس کرده ...خدا رو شکر ..
الان هم سهرابم دوباره زنگید که اومد و رفته بالا و می خواد یه کم استراحت کنه ...
دیشب ساعت 7 سهراب منو رسوند خونه فاطمه و خودش رفت خونه مامانش و تا 10 اونجا بود و بعد هم اومد خونه خودمون..منم تا 9 خونه فاطمه موندم ( کیان کوچولوی نازم مریض شده بود ولی بازم خوردنی بود ) خلاصه مثل همیشه از همه جا حرف زدیم و بعد با هم رفتیم حسینیه و اونجا هم با الهام و زهره ( دخترهای پسر خالم که دوستیه دیرینه با هم داریم ) و آسیه( دختر عموم9 و سیما ( زن داداشم)که موقع شام اومد نشستیم به حرف زدن و خندیدن و غیبت... تنها کاری که نکردیم عزاداری بود
و بعد هم همگی( من و فاطمه و آقا ایرج و آسیه و مهدی و سیما ) رفتیم خونه بابا که مهدی و سیما و نفس کوچولو رو سیر دلمون ببینیم .. بابا واسه نفس یه دستبند طلا(تکپوش) خریده بود که فضولی کردیم و قیمت رو در آوردیم 270 هزار تومن ..دست بابای گلم درد نکنه .. ایشالا واسه نی نیه خودم
خلاصه تا ساعت 1 نیمه شب گفتیم و خندیدیم و میلاد هم هی با مبایلش از ما عکس می گرفت ( اگه تونستم می زارم عکسو) منم واسه نفسمون دوتا جوراب خوشکل یه ست ناخن گیر نی نی یه پاپوش و یه صندلی بادی کوچولو بردم ( البته موقع تولدش براش گوشواره خریم آآآآآآآآ ) خلاصه هنوز نرفتن دلم براشون تنگیده .. آخر شب هم میلاد و مهدی منو رسوندن خونه و وقتی اومدم سهرا خواب خواب بود آخه داروهاش خیلی خواب آوره ... ایشالا عزیزم زودتر خوب بشه ..
امروز که از خواب پا شدم دلم می خواست بخوابم ولی چاره ای نبود الان هم خیلی لالا دارم ( از نوشته هام معلومه نه؟ )
امروز اولین جلسه قرعه کشیه ( یه قرعه کشیه تپل به مبلغ 5 میلیون تومان که بانیش خودم بودم ولی همه دردسر هاشو سپردم به دختر خاله ثریا) آخه تجربه دارم واسه کسی که مسئولشه خیلی درد سر داره ..
من دو تا گذاشتم ..گفتم تو این اوضا که کلی قسط و قرض داریم حداقل این یه پس اندازه ( دعا کنید زود اسمم در بیاد )
فعلا بای
خلاصه رسیدیم بنگاه و آقای زمردی رفتش و سند خونه رو آورد و به سلامتی و میمنت شروع کرد به نوشتن قولنامه ... بعضی از مشخصات خونه:
کف پارکت- سقف کاذب با لوستر و هالوژن- دیوارها کاغذ دیواری- دو تا کولر اسپلیت 24 هزار-تمامیه کابینت ها و کمد دیواری و بوفه MDFدرجه یک - گاز رومیزی و هود درجه یک ..پرده و ...
نظر دادیم ..بحث کردیم ..چونه زدیم و بالاخره 130 میلیون کلاً که قرار شد 17/9 (40میلیون ) نقد بگیره- 15/10 (20میلیون) چک و (40میلیون)خودشون رهن بشینن (20میلیون وام که قرار شد وام قبلیش فک بشه و یه وام 20 تومنی بخریم) و یه 10 تومنی هم چند ماه اخیر ...
خلاصه یه حس خاصی داشتم و خدا رو تو این شب بزرگ ( شب هفتم ماه محرم) هزاران بار شکر کردیم که رو پای خودمون بودیم و خدا هم همیشه یارمون بوده و اینکه ان شا اله از سال های بعد دیگه همین شب(شب هفتم ماه محرم)خودمون نذری بدیم ( الهی آمین)
نیم ساعت بعد خریدار ماشن اومد خونه و ماشین خوشکلون رو برد(15800000) ( مبارکش باشه )واقعاً ماشین پر خیر و برکتی واسمون بود و بعد از نیم ساعت سهراب رفت و با یه پراید برگشت و گفتش که ماشین رضا رو خریده و قراره دوتا 3 میلیون بهش بده به فاصله یک ماه ...
خلاصه این بود که تو یه شب به یاریه حق هم خونه خریدیم ..هم ماشینمون رو فروختیم و هم یه ماشین ارزونتر خریدیم..
حدود 10 روز پیش واسه خیلی چیزا نگران بودیم ..نگران خرید خونه و اینکه حالا چطوری رهنش بدیم ..نگران اینکه ماشینمون رو کم نخرن و اصلاً مشتری باشه یا نباشه ...نگران اینکه یه ماشین خوب اندازه پولمون پیدا کنیم ...
که خدا رو شکر خودش یه نگاه کرد و همه چیزو ردیف کرد
خدای خوبم خیلی مخلصیم ...
سلام عزیزان من ... عزیزان من یعنی هر کی که به اندازه خودش نوشته های من و روز های زندگیم براش اهمیت داره .. از یه دوست ناشناس تا نوه و نتیجه هام که ان شا اله یه روزی این نوشته ها رو بخونن...
خوب بریم سر اصل قضیه : از دیشب بگم که من و سهرابم کلی واسه خودمون معاملات گنده گنده انجام دادیم 
دیروز ساعت 4 رفتم خونمون و از گشنگی داشتم می مردم سریع غذای دیروز رو که هنوز رو گاز بود و خدا رو شکر هنوز خراب نشده بود و خیلی هم خوشمزه بود زدم تو رگ..خونه رو هم مرتبیدم و سهرابم اومد و شاکی که چرا ناهار رو تنهایی خوردم و خلاصه گفتم داشتم قش می کردم و راضی شد و ناهارشو خورد و سریع آماده شدیم و رفتیم دنبال مامان و روح انگیز و آقا ارسلان و رضا بردیمشون که خونه رو ببینن..
راستش نمی دونم چرا دوس نداشتم فعلاَ کسی خونه رو ببینه ...اخه احترام به جاش ولی هر کی یه چیزی میگه خوشم نمیاد ( مهم من و سهرابیم که خوشمون اومده بود ) راستش دوس داشتم بعداَ که اومدن خونمون سوپرایز میشدن ..
خلاصه مادر شوهر می گفت اتاقاش کوچیکه( خوب 9 مترین دیگه ..این صاحبخونه هم اتاقا رو پر از خرت و پرت کرده بود ) بعد گفتش که اشپزخونه کوچیکه و کابینتاش کمه خوب به نظر منم همین طور بود ولی می تونیم بعدا به کابینت ها اضافه کنیم ( البته خوب بود نه بزرگ نه کوچیک ) کلاَ به خونه می اومد ..
رضا خیلی خوشش اومده بود و می گفت واسه عروسیم همین جا صندلی میچینم
آقا ارسلان هم می گفت بیشتر متراژش پذیراییشه و آشژزخونه رو زیاد نکرده که پذیراییش بزرگ شده و نظرش این بود که یه خونه کوچیکتر فعلاَ بگیریم ( منم گفتم خونه های 85 متری زیاد دیدیم و به چشممون نیومده)
روح انگیز هم که از اول تا آخرش عسل تو بغلش خواب بود گفت خونه قشنگیه ولی داره گرون میده چون 2 سال ساخته و سر خیابون اصلی هم نیست باید ارزون تر بده و گفتش که یه کم شبیه خونه خودشونه که خریدن و رهنش دادن ..
خلاصه منم که بازم هواسم به همه جایه خونه بود و اتاق ها رو دوباره دیدم دوتا از اتاق ها کمد دیواری داشت و یکی شون یه بوفه بزرگ mdf داشت که جای خوبی واسه دکوری چیدن بود ..
خلاصه مامان اینا رو رسوندیم و منم رفتم کلاس و نمی دونم چرا یه حس بدی بهم دست داده بود و بعد از کلاسم که سهراب اومد دنبالم جالب بود که اونم همین حس بد و دودلی رو داشت .. این حس که شاید باید بیشتر بگردیم و شاید خونه ای بهتر از این پیدا کنیم و شاید نباید عجله کرد و از این فکرا ..
خلاصه اینکه یک ساعت مونده بود به قرارمون با صاحبخونه واسه نوشتن قولنامه و ما شدیداً مردد و دو دل شده بودیم و حتی به سرمون زد که تو این یک ساعت دوباره بریم چند جا رو ببینیم و اگه بشه یه چند روزی صاحبخونه رو بپیچونیم .. ( نمیدونم چرا تو این دو سه ساعت یکدفعه اون شور و هیجان و علاقه ای که به خونه داشتیم جاشو به دودلی داد)(البته فکر می کنم تاثیر حرف های بقیه بود و به سهراب هم گفتم که نباید خونه رو به کسی نشون می دادیم )
خلاصه تو همین فکرا بودیم که صاحبخونه زنگ زد و گفت داره میره بنگاه ..
به سهرابم گفتم که من به سرنوشت و قسمت شدیداً اعتقاد دارم و ما خونه های زیادی رو دیدیم ولی دوباره بعد از دیدن هر خونه ای برمیگشتیم سر این خونه و خدایی صاحبخونه توش سنگ تموم گذاشته و آدم خوبیه و همه جوره باهامون راه میاد و اینکه هیچ خونه ای نقشش به قشنگیه این نبوده و اینکه یک از بهترین جاهایه این شهره و آروم و با کلاسه ( خداییش هیچ خونه ای رو با این متراژ به این قشنگی در نیاوردن ) خلاصه دوباره کم کم دو دلی هامون برطرف شد و هیجان و دلهره جاشو پر کرد ( البته این اولین تجربه من و سهرابم تو معاملات بزرگ بود و طبیعی بود که دلهره داشته باشیم ..
خلاصه گفتم منم میام و با هم رفتیم بنگاه آقای عیدی ..
آخ جون سهرابم چند ساعت پیش زنگید که امروز قراره مادر شوهر گرام تشریف بیارن با هم بریم خونه رو ببینه ( به هر حال یه احترامه ) منم شدیداَ موافقم ..آخه یه بار دیگه همه جا رو با دقت میبینم...با اینکه دیشب با 4 تا چشم همه چی رو دیدم ولی یه چیز مهم رو یادم نیست.. یکی از اتاق خوابها کمد دیواری داشت ولی اون دوتا رو یادم نیست ..حالا امروز میرم می بینم
الهی قربون مادر شوهرم برم
سهراب میگه به بابام هم بگم بیاد ببینه ولی هنوز تصمیم نگرفتم که بگم یا نه اخه دوس دارم امشب قولنامه نوشته بشه مطمئن بشم بعد بگم با با بیاد ببینه ..
ساعت 6 هم که کلاس دارم به سهراب گفتم زود بیاد که زودتر بریم کلاسم دیر نشه..
الان به سحر زنگیدم و قضیه اون خونه که روبه رو شون بود رو گفتم و کلی هم خندیدیم ..
دیگه اینکه.....آها از همین الان صبرم تموم شده و هی با خودم میگم کاش این یکی دوسال زودتر به خوبی و سلامتی تموم بشه و خودمون بریم تو خونه جدیدمون
آخه نمی دونم گفتم یا نه ..یکی از شرط های صاحبخونه این بود که خودش یک الی دو سال توش رهن بشینه
ما هم که یه مقدار پولمون کم بود از خدا خواسته ( کلاَ قرار بود هر خونه ای که گرفتیم رهنش بدیم تا مابقی پولش رو جور کنیم) خوبیه این خونه اینه که دیگه نمی خواد براش دنبال مستاجر بگردیم که رهنش بدیم ..صاحبخونه خودش می خواد بشینه ..
با اینکه خانومه صاحبخونه دیشب قول داده موقع تحویل خونه از روز اولش بهتر باشه و خانوم خوش سلیقه ای هم بود ولی بازم دلم همش یه جوریه و می خوام هر چه زودتر این یکی دوسال بگذره( می بینید تو رو خدا چه راحت حاظرم دو سال از عمرم رو واسه سریعتر رسیدن به مال دنیا بفروشم
)
باز هم هر چی به صلاحه..
آره داشتم می گفتم ..خلاصه رسیدیم و من حسابی نمایه ساختمون رو زیر و رو کردم ..یه ساختمون 5 طبقه و کلاً 5 واحد یعنی هر طبقه یه واحد ( نماش آلومینیوم تقریباً توسی و روی هر طبقه دوتا مربع بزرگ نارنجی بودش و اسم ساختمون هم sami بود ) حیاط و پارکینگش در حد معمول نه بزرگ نه کوچیک در حد 7-8 تا ماشین و یه ردیف 5 تایی هم انباری خلاصه وارد خونه شدیم و من بازم همه جا رو زیر و رو کردم و الان تقریباً همه چیزو حفظم و می دونم چی به چیه 
نمی دونم چرا دفعه قبل به نظر هر دومون پذیراییش بزرگتر بود و بازم هر دومون فکر می کردیم که آشپزخونه وسط بوده ولی نبود
..( گفتم که دفعه قبل خیلی سرسری دیده بودیم و فکر نمی کردیم این خونه خوشکل مال ما بشه )اول از صاحبخونه بگم که فکر می کردیم یه آقایه مسن باشه ولی نسبتاً جوون بود و خیلی خوش برخورد و بزله گو ... از این خانواده هایی که خیلی راحت و خاکی و در عین حال لارج بودن .. خلاصه شروع کردن به تعریف از قسمت های مختله خونه و از اینکه همه چیز رو عالی انتخاب کردن و از این حرف ها .. تو سالن دو دست مبل چیده بودن با 3-4 تا فرش شبیه به هم و آشپزخونه هم که تو دهن پذرایی بود با کابینت های کرم قهوه ای عالی و مجهز ..البته خیلی بزرگ نبود و فکر کنم اونم 9 متری میشد بعد از پذیرایی بنده به همراه خانومه صاحبخونه از اتاق ها دیدن فرمودم .. سه تا اتاق که فکر می کنم هر سه تاشون 9 متری بودن و با کاغذ دیواری های متفاوت و کفشون هم که پارکت و خلاصه خوشمون اومد و کلی صحبت کردیم و قرار شده امشب سهرابم بره و قولنامه بنویسن ..
از خدایه خوبمون می خوام که هر چی که به صلاحمونه همون بشه
راستی دیشب بابا و عمو محمد حسینیه رو شام دادن و من و سهرابم هم 200 تومن شریک شدیم .. امیدوارم مورد قبول واقع بشه .. دیشب قبل از رفتن به حسینیه با سهرابم رفتیم امام زاده سید مظفر و من نذر کردم ایشالا به محض اینکه خودمون ساکن خونمون بشیم 50 تومن تقدیم کنم و از قبلاً هم نذر کریم که ایشالا بعد ار خونه دار شدنمون هر سال خودمون به امید حق یه شب حسینیه رو شام بدیم و ایشالا که همیشه تو زندگیمون برکت و سلامتی و یاد خدای خوبمون لبریز باشه 
یه چیز مهم یادم رفت .. دیروز داداش گلم به همراه زن دادش گلم به همراه نفس
کوچولومون که الهی قربونش برم از کرج اومده بودن و یه 6 روزی می مونن ..خلاصه دیشب از دیدنشون بسیار شارژ بودم ( میگن نفس شبیه منه و البته من فکر می کنم بیشتر شبیه داداش گلمه )..
خیلی حرف زدم تا بعدی بای ....
اگه خدای خوبمون بخواد امروز قولنامه خونه رو می نویسیم ... قضیه از اونجا شروع شد که 5 شنبه یکی از املاکی ها زنگید که بریم چنتا خونه ببینیم .. خلاصه اولش رفتیم اون پوله رو از با با جووونم گرفتیم و بعد هم رفتیم و چنتایی خونه دیدیم ولی تقریباَ میشه گفت همه تو یه مایه بودن و چون اکثراَ ژذیراییشون کوچیک بود خوشمون نیومد و خلاصه دوباره رفتیم تو فکر مون خونه که چند روز پیش دیده بودیم و خوشمون اومده بود همون که گفتم 112 متر بود و با پارکینگ اختصاصی و انباری 130 تومن میشد ..( متری 1100)
خلاصه اینکه به سهرابم گفتم که بریم پیش همون املاکیه و بگیم یه بار دیگه می خوایم خونه رو ببینیم (آخه دفعه اول به چشم یه خریدار خوب نگاش نکردم) خلاصه املاکیه به دلیل نداشتن شارژ با مبایل سهراب تماس گرفت و یه چیزایی رو شد ( اینکه املاکیه از روز اول فهمیده بود که صاحبخونه دوست داداشه سهرابه و واسه منفعت خودش به ما چیزی نگفته بود ) خلاصه املاکیه گوشی رو اد به سهراب و مستقیماَ با هم گپ زدن و از حرفاشون فهمیدم که خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفته .. صاحبخونه به سهرابم گفته بود که با هر شرایطی کنار میاد و خلاصه واسه روز بعد یعنی جمعه قرار گذاشتن که بریم و هم خونه رو دوباره ببینیم و هم صحبت های اولیه ..
خیلی خوشحال شدیم و واسه خودمون دو نفری رفتم پیتزا پرتقال و شام نوش جان کردیم و بعد هم رفتیم ایسین نشستیم پایه تعزیه و ساعت 11 هم برگشتیم خونهمون و من بازم از فکر خونه تا دیروقت خوابم نبرد و جمعه هم ساعت 10 بیدار شدم و خیلی خیلی بد خوابیده بودم و همه بدنم درد می کرد ..
خلاصه تا ساعت 4 مثل همه جمعه های دیگه به آشپزی و نظافت و قر زدن و شوخی و... گذشت و ساعت 4 همانگ کردیم و رفتیم سمت خونه..
دوستا عزیز چطور می تونم رو وبلاگم آهنگ بزارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//
لطفاَ راهنمایی کنید ..........
ممنونم...
دیروز خیلی خسته بودم ... تا ساعت 4 شرکت بودم ..سهراب زنگ زد گفتش که یه چیزی بخورم چون دیر میاد..از 4 تا 5 سریع یه خورده خونه رو مرتب کردم ... غذا گرمیدمنوشه جان کردم و یه دوش گرفتم و 5 شد و سریالم شروع شد (عشق ممنوع) البته خیلی هم خوابم میومد و ساعت 6 کلاس داشتم .. خلاصه بین فیلم هم نمازم رو خوندم و هم آرایش کردم و سهراب زنگید که خودم برم کلاس .. چون ماشین رو برده بود کارواش
( از بس سهراب نمی زاره تنهایی جایی برم خودم هم عادت کردم و دیگه مثه اون موقع ها که مجرد بودم راحت نیستم که خودم برم ) خلاصه با 10 مین تاخیر رسیدم کلاس و به هر زور و زحمتی بود کلاس تموم شد و سهراب بازم زنگید که داره میره دفتر ( اخه صبح به بهزاد واسه ژول گفته بود .. اونم زنگیده بود که سهرابم بره دفتر و با هم حرف بزنن) خلاصه از این خبر خوووشحال شدم و بازم خودم برگشتم خونه ..البته در راه برگشت با املاک هماهنگ کردم که به سهراب بزنگه و بگه که چه ساعتی بریم خونه رو ببینیم ( داشتم از خستگی می مردما
) خلاصه تا رسیدم خونه یه چیزی خوردم و سهراب زنگید که میره دنباله بنگاهیه و میاد دنبالم .. خاصه رفتیم خونه رو ببینیم که خیلی خیلی برام جالب بود که اپارتمانش دقیقاَ روبه روی آژارتمان سحر اینا ( تقریباَ میشه گفت صمیمی ترین دوستم )بودش و راستش من از خونه بدم نیومد و فکر کردم سهراب هم خوشش اومده البته اینکه رو به رویه سحر اینا هم بود روم تاثیر گذاشت ... ولی در کل هم بزرگ بود هم کلاً محلش نو ساز بود و هم قیمتش خوب بود .. ولی گفتم نظری ندم بهتره ( بین خودمون باشه این سهراب اگه خودش خوشش نیاد ...) خلاصه تو راه هزار تا عیب رو خونه گذاشت و گفت بی خیالش منم کلی حرص خوردم و یه چیزایی هم گفتم و (البته سهراب یه خورده هم قاطی بود که چرا من با بنگاهیه زیاد حرف زدم
) خلاصه کلاَ به قول دوستان تو قیافه بودم و اونم متوجه شده بود و خیلی ملایم رفتار می کرد .. تو راه با اینکه خسته بودم گفتم بریم چنتا بنگاه دیگه ولی خودش گفت نه خستم و حال ندارم و سند دارم و از این حرفا اونوقت وقتی خونه بودیم خواهرش زنگید که شما کجایین پیداتون نیست و از این حرفا ( ارسلان اینا هم اونجا بودن ) خلاصه سهراب دوباره رفت تو فاز خودش و یه دفعه گفتش که تقصیره تو که من چند شبه خانوادم رو ندیدم ...می خواستم منفجر بشم و البته یه چنتایی هم بارش کردم ( من از حرف زور خیلی بدم میاد آخه خودش گفت خستست و می خواد بیاد خونه تازه ما که دیشب رفتیم اونا خودشون نبودن ) خلاصه بین حرفاش یه دفعه گفتش که من عمراَ اون خونه رو نمی خرم منم گفتم به درک و اشکم سرازیر... ولی خودمو کنترل کردم و نمی خواستم شبم زهر مار بشه و دوباره فدا چشام پف کنه و از سر درد نتونم بخوابم ...یه چند مین پایه تلویزیون نشستم و بعد اعصابم آروم شد رفتم که بخوابم ( ژر رو میگفت اگه برام انار دون کنی از دلم در میاد ..منم اهمیتی ندادم ) خلاصه داشت خوابم می برد و هی سعی می کردم اصلاَ بهش فکر نکنم که برقا رو خاموش کرد و اومد من و بوسید و منم بهش گفتم باید بگی غلط کردم و اونم گفتش و منم بی خیال شدم
و یه کم در مورد اون خونه اول اولیه که خوشمون اومده بود حرف زدیم و مثه همیشه خییییلی زود خوابش برد و من بیچاره که یه مسکن هم خورده بودم تا 5/1 - 2 بیدار بودم و صبح هم خواب موندم ..
امروز 28 ساله شدم...امروز 9/9/90 ..تولدم مبارک
ایشالا 100 ساله بشم
...
دیروز بعد از ظهر سهرابم ساعت 5 اومد و به قول خودش شوتی ناهار خوردیم و رفتش که ماشین رو واسه چک ببره تعمیرگاه ... منم نشستم پای تلویزیون و سریال عشق ممنوع رو دیدم و بعد هم رفتم حموم و آماده هم شدم که سهراب بیاد بریم خونه ببینیم و بعد هم بریم ایسین .. خلاصه جیگرم زنگید و گفتش میام یه دوش میگیرم بعد بریم ...یک ساعت شد و نیومد ..نگران شدم ...زنگ زدم ... گفت یه کاری پیش اومده ...خلاصه عزیییزم با یه جعبه گنده شیرینی خامه و یه دسته گل وارد شد .. الهی دورش بگردم که با تمام خستگیش به فکرم بوده .. البته دیشب از کادو خبری نبود چون خودم گفتم امسال رو کادو نمیخوام چون می خوایم خونه بخریم و پول لازمیم..
ولی سهرابم هی می گفت شرمنده خلاصه آماده شدیم و رفتیم خونه ببینیم و کلاً جو عوض شد .. دیشب کلی اعصابم به هم ریخت چون اولین املاکی که رفتیم نش هماهنگ کنه و گذاشت واسه امروز و امروز هم که من عصری آموزشگام و به سهراب گفتم منم باید ببینم و بزاره ساعت 7و8 که کلاسم تموم میشه ... اونم چون شبه تولدم بود واسه همه چی موافقت می کرد و می گفت چشم
. خلاصه یه بنگاه دیگه تو خ اتوبوس رانی رفتیم و یکی دوتا خونه دیدیم و زیاد خوشمون نیومد و بعد هم ایسین کنسل شد و رفتیم خونه مادر شوهر و اونا هم نبودن ( ایسین بودن پایه تعزیه) خلاصه یه نیم ساعتی با علی دیوونه گفتیم و خندیدیم و بعد هم سهراب خوابش گرفت و اومدیم خونمون و با اینکه خیلی خوابش می اومد ولی... انگار اون از من کادو می خواست و منم طبق معمول نه نگفتم 
ولحظاتی بعد از این هدیه مادی-معنوی صدایه خر و پفش تخت رو می لرزون و منم طبق معمول یه نیم ساعتی به فکر پرداختم و بعد هم لا لا ..
اینم از شب تولد ما
الان هم که اومدم شرکت واسه همکارا ( آقایان جوان . قاسمی .سنگر زاده ) شیرینی آوردم و نوش جان فرمودند ..
یکی از موضوعاتی که به موضوع قبلی ربطی نداشت این بود که ...ما همچنان دنباله خونه ایم ... البته زیاد فعال نبودیم چون یا من سر کارم تو آموزشگاه یا سهراب دیر میاد و خسته ایم ولی همچنان به فکرش هستیم ( خسته نباشیم ما ) دیشب سهرابم بالاخره از ماشینش دل کند و قرارداد فروش رو هم امضا کردن و خریدار چک رو هم نوشت و به قیمت خوب هم خدا رو شکر فروختیم ولی در لحظات آخر انگار این عشق بین سهراب و ماشین دو طرفست و به یه دلیل فنی فعلا چکش رو پس دادیم تا امروز ماشین رو ببرن پیش یه تعمیر کار و حسابی همه جاش رو چک کنه که مشکلی نباشه
راستی ما هنوز دلمون پیش اون خونه با حالست ( همون 3 خوابه ) جیب خالی پز عالی
و چون پولمون واسه اون خونه کمه من یه چند روزیه که به فکر پول قرض کردن افتادم و اولین نفری که به ذهنم رسید بابام بود ( آخه بابا تازه داربست های فلزیش رو فروخته چون دیگه از این کار خسته شده بود و به کار قبلیش پیوسته ) و می دونستم که پولش رو گذاشته تو بانک و سودش رو می گیره ... من به بابا یی گفتم 10 میلیون پول 6 ماه الی 1 سال بهم قرض بده .. البته دیشب که این قضیه رو به سهرابم گفتم خوشحال شد ... ولی میگه گناه داره گذاشته بانک سودشو میگیره ..گفتم عیب نداره بابامه
... دوستتون دارم و خسته شدم از نوشتم .. ساعت 4 شد و من هنوز شرکنم ...بای بای
سلام به همه دوستان گلم راستش امروز خیلی چیزا رو دوس دارم بنویسم ولی هیچکدوم به هچکدوم ربطی نداره واسه همین گیجم الان ... اول از همه اینکه یه مدتیه یعنی از موقعی که عروسی کردین ( 2 سال و 7 ماه ) دقیقاَ... آره تو این مدت خیلی احساس تنهایی می کنم راستش من دلم می خواد چنتا دوست پایه واسه رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم ..ولی متاسفانه به دلایل بیشمار ممکن نیست .. اول اینکه سهراب شدیداَ به خانوادش وابستست و احساس تکلیف شدیدی در قبالشون می کنه و سعی می کنه تا جایی که می تونه هواشون رو داشته باشه ( البته من عروسه بد جنسی نیست و با این قضیه مشکلی ندارم ) و می دونم که جزو وظایفشه آخه بابایه سهرابم سال 76 فوت شده و سهرابم دوتا داداش بزرگ تر از خودش داره( ارسلان و محمد) که متاهلن ( ولی مثل سهراب نیستن ) و 2 تا برادر کوچیکتر از خودش که مجردن و یکیشون دستش تو جیبه خودشه(رضا) و اون یکی(علی) که دستش تو جیبه همست و خیلی هم ولخرجه
و یه خواهرش هم از خودش بزرگتره و ازدواج کرده و وضع مالیش هم نسبتاَ عالیه و همیشه هم خونه مامانش یعنی مادر شوهر بنده تلپه تلپه تلپه و دوتا خواهر کوچیکتر از خودش داره که یکیشون (فرنگیس)با کارای خونه سرگرمه و یکیشون ( شبنم) دانشجو... خلاصه 5 تا برادر و سه تا خواهرن در کل ( ماشا’اله ) , و تقریباً هم به هم وابستگی دارن و سهراب از همشون بیشتر و از روز اولی که عروسی کردیم تقریباً هر شب اونجا بودیم و من نه اینکه دلم نخواد برم پیششون نه خیلی هم دوسشون دارم ولی آخه هر چیزی یه حدی داره ... من خونه بابام اینا هفته ای یه بار میرم ولی امان از دست سهراب ... همیشه سر این قضیه بحث داریم و هیچی که هیچی از هر ترفندی ( خستگی..قهر..) و هر چیزی که به ذهنتون برسه استفاده کردم ولی نتیجه نداشته
خلاصه اینکه تازگی ها چون ساعت کاریش بشتر شده تقریباً یه شب در میون می ریم که جایه شکرش باقیه و 5شنبه ها هم که بی برو برگرد اونجاییم ..
خلاصه اینو می خواستم بگم که از این یکنواختی واقعا خسته شدم ( البته اینو هم بگم که مادر شوهرم بنده خدا خیلی ماهه و چون من از صبح تا ساعت 3 سر کارم هر روز به غیر از جمعه و روز تعطیل واسمون ناهار درست می کنه و سهراب میره میاره ) ولی مشکله من اینه که هر چیزی حدی داره و دلم می خواد هر شب واسه خودم یه برنامه داشته باشم و بگم و بخندم ( من سرشار از انرژیم ..باور کنید ) به قول معروف آب نیست وگرنه شناگر ماهریم ... و تو زندگیه ما واقعا آب نیست
به خدا مجرد که بودم خیییلی سرحالتر و خوشتر بودم ( البته خدای خوبم رو به خاطر داشتن سهرابم شکر می کنم چون بچم 80 درصد همونیه که من می خواستم و می خوام ) ولی به هر حال اون خیییلی ساکت تر و آروم تر از منه و دلم می خواد یه کم پر شور و اهل شوخی و بگو بخند باشه و با دوستان بیشتر بریم و بیایم ولی سهراب یه سری اخلاقایه خاص داره و با هر کسی نمیتونه بجوشه و کلاً یه موقع هایی( مخصوصاً خونه بابام اینا) خیلی ساکته و تا ازش چیزی نپرسن حرفی نمی زنه و من از این بابت همیشه در رنج و عذابم ولی برعکس اون من همیشه سعی کردم و می کنم که خودم رو با همه جنبه های زندگیشون وفق بدم و خداییش هم خیلی باهام راحتن و همیشه حتی اگه خسته باشم یا بی حوصله سعی می کنم مثل سهراب نباشم ... البته می دونم دست خودش نیست هر کس یه ذاتی داره که نمیشه تغییرش داد
خلاصه اینکه دلم شادی می خواد.. مهمونی های با حال می خواد ... شوخی های دوستانه و محفل های با صفا ...
الان ساعت 2 و نیمه تو شرکتم .. نیم ساعت پیش سهراب زنگ زد گفتش که صابر و آمنه میخوان واسه شام بیان خونمون ..زیاد حوصله ندارم آخه میخواستم بریم دنبال خونه... بهش گفتم پس زود بریم دنبال خونه بعد میام شام درست می کنم...
یه ربع بعدش خودم بهش زنگ زدم ببینم واسه ماشین که امروز قرار بود بفروشه به یکی از دوستاش چیکار کرده .. بهش گفتم راستی ماشین چی شد؟ اونم با یه لحنی که خیلی عصبانیم کرد
گفتش که : اصلاَ تو چیکار با ماشین داری.. منم گوشی رو قطع کردم و بهش پیام دادم که : واسه خودم متاسفم که هیچ جایگاهی تو این زندگی ندارم و همیشه خودت می خوای واسه همه چیز تصمیم بگیری و حرف اول و آخر رو خودت میگی.. اونم جواب داده بود که : تو تاج سر منی .. ولی من همچنان عصبانی ام .بهش پیام دادم چطور موقع خریدش به من ربط داشت حالا موقع فروشش به من ربطی نداره ... من قاطی کنم دیگه هیچی سرم نمیشه
تو یکی از پیام هاش هم نوشته بود که امشب ساعت 10 ماشین میشه ماله علی ..منم گفتم دیگه هیچی برام مهم نیست.. البته من خر تر از این حرفام .. یه ساعت دیگه یادم میره
ولی باید یه کاری کنم که این رفتارش رو درست کنه ... البته همیشه هم اینجوری نیست ولی دلم می خواد همیشه خوب باشه نه بعضی موقع ها .. بزار بیاد محلش نمی دم
الان هم آسیه زنگ زد که می خواد ساعت 4 با خواهر شوهرش بیان خونمون ... اینم از روز استراحت من
راستی چند روزه صبح ها بیدار میشم البته خودش صبحانه درست می کنه ..عیب نداره مهم اینه که باهاش خداحافظی کنم

دیشب بازم رفتیم خونه دیدیم .. از یکی شون خیلی خوشمون اومد دلباز و بزرگ بود تازه 3 خواب
.. ولی هم متراژش بالا بود هم قیمتش .. حالا ببینیم خدا چی می خواد . دیشب شام خونه خودمون بودیم .. یه خورده سر درد داشتم و 11 رفتم بخوابم ولی سهراب که نیم ساعت بعد از من اومد زودتر خوابش برد .. همیشه در عرض 2ثانیه خوابش می بره ..
من که همش تو فکر خونه بودم و نمی دونم کی خوابم برد .. تازه دیشب هم خواب خونه می دیدم .. حدوداً 25 تومن کم داریم واسه اون خونه ..سهراب امروز قراره با عامو ( صاحبکارش آقا بهزاد) صحبت کنه چند ماهش رو جلوتر بگیره .. البته اگه روش بشه ... کشته منو این کم روییش.
5شنبه با سهرابم رفتیم چنتا خونه دیدیم
یه 100 متری ..متری 1100 یه 95 متری ..متری1100 و چند تا هم پیش فروش دیدیم ..ولی از همون 95 متریه خوشمون اومد که با پارکینگ و کابینت حدود 120 میلیونی میشد
... حالا گفتیم چند تایه دیگه هم ببینیم بعد تصمیم بگیریم ... البته اولش گفتیم 80-85 متری ولی الان یه خورده طمعمون گل کرده
... حالا خدا بزرگه یه کاریش می کنیم ..تصمیم گرفتیم هر خونه ای که ایشالا خریدیم واسه یک سال رهنش بدیم تا دستمون باز تر بشه .. 15 الی 20 تومن هم معمولا وام دارن .. مابقیشو باید نقد بدیم ..حالا باید اول خونه رو تعیین کنیم بعد حساب کتاب کنیم و اگه لازم شد ماشین و طلا های من و ..
... امیدوارم در بهترین مکان با بهترین شرایط صاحبخونه بشیم ..آمین
واسه سهرابم: اون روز که رفتیم دنبال خونه .. یه کم اخمو بودی ..یه جاهایی می ترسیدم نظر بدم .. بعضی موقع ها اینجوری میشی.. شاید هم من بد برداشت کردم..
البته بعدش که رفتیم خونه مامان اینا ( مامان سهرابم) خوب بود و به همه گفتیم که رفتیم دنبال خونه و ارسلان اینا ( داداش بزرگ سهراب) هم اونجا بودن معمولاً فقط 5شنبه ها میان... و امیدوارم اونا هم به زودیه زود صاحبخونه بشن ..
تو مطلب قبلی گفتم دوباره می خوایم واسه نی نی دار شدن اقدام کنیم ..گفتم دوباره آخه دفعه قبل یه شکست کوچولو خوردیم که حتماً حکمتی بوده ... از خرداد 90 تصمیم گرفتیم که نی نی دار بشیم آخه 2 سال و خوردی میشد که زندگیه مشترکمون رو شروع کرده بودیم ..خلاصه خرداد که هیچی ( آخه یواشکی از این قرص های اورژانسی خورده بودم به یه دلیل شرعی
) پس خرداد رو خودم می دونستم که نی نی ندارم ..ولی تیر و مرداد هم نتیجه ای نگرفتیم و شهریور که از مسافرت برگشتیم بعد از 3 روز که P نشدم از بی بی چک استفاده کردم و فهمیدم که نی نی دارم ... البته یه کم شک داشتم آخه خطش خیلی کم رنگ بود .. ولی بعد از ظهر که با سهرابم رفتیم آزمایش خون دادیم + بود .. خیلی خوشحال بودم ولی دکتر آزمایشگاه گفتش که عدد بتا اچ سی جی خیلی پایینه ( 71 بود ) سه روز بعد دوباره آزمایش خون دادم دو باره پایین بود ( 101 شده بود ) خیلی پایین بود ..نرمالش باید خیلی بیشتر از این باشه ..مثلاً ماله اعظم جون 400 بود ( اعظم دوستم چند روز قبل آز داده بود و + بود)خلاصه رفتم پیش متخصص و اونم نه گذاشت و نه برداشت یه دفعه گفت احتمال سقطش زیاده منم که خودم کلاً استرس داشتم دیگه هزار برابر شد و همین هم خیلی روم تاثیر گذاشت و چند روز بعد یعنی تو هفته 6 سقط کردم و اون شب رو یادم نمی ره که چقدر درد کشیدم ...ولی حتماً حکمتی بوده... حالا هم که دکترم گفته سه چهار ماه صبر کن بعد دوباره اقدام کن ..به نظر خودم بعد از محرم و صفر خوبه ( چند روز دیگه ایام محرم شروع میشه ) الان 2 ماه گذشته و بعد از محرم و صفر میشه 4 ماه ..ولی بابایه نی نی خیییلی عجله داره
از خدایه خوبم می خوام در بهترین زمان و شرایط نی نی مون به دنیا بیاد و هر چی به صلاحمونه همون بشه ..خدایا خیییلی دوست دارم ..هوامونو مثل همیشه داشته باش..
الان ساعت نزدیکه 2 ..دلم می خواد زودتر بشه 3 .. نمی دونم چرا اینقدر خوابم میاد ... دارم می افتم ..
ولی امروز کلاً حسه خوبی داشتم آخه دیشب سهراب موافقت کرد که ماشین رو بفروشیم و یه پراید بخریم و اگه بشه یه 10 تومنیش رو هم بزاریم رو پولی که واسه خونه نگه داشتیم .. اینجوری یه قدم به خریدن خونه نزدیک میشیم ... حالا مشتری داره ، سهرابم گفته تو این هفته میفروشه .. امیدوارم خوب بخرن .. پارسال خریدیمش فکر نکنم زیاد افت قیمت داشته باشه ،اخه سهراب نزاشته یه لک هم روش بیفته ..آخه خیلی دوسش داره
حالا چطوری می خواد ازش دل بکنه خدا می دونه .. با این حساب اگه یه پراید بخریم حدوداً یه 10 تومن میتونیم بزاریم رو پولمون..پس این 10+ 19 تو حساب + 8 دست صاحبخونمون+ حدود 4 طلاهام=== حدوداً 40 میلیونی
میشه .. ما یه خونه دو خوابه تقریباً 80 متری می خوایم .معمولاً 18 میلیون هم وام روشون هست پس تا اینجا 60تومنش جور میشه ولی فکر کنم بازم کمه
( خواب از سرم پرید)... دوست دارم ایشالا نینیمون تو خونه خودمون به دنیا بیاد..( آخه دو سه ماهه دیگه می خوایم دوباره اقدام کنیم
)
