سلام به همه دوستان خاموش و روشن ...
خوب یه چند روزیه که ننوشتم ..البته بودم ولی ننوشتم آخه همه چی آرومه و ما یعنی من و سهرابم روزهایی معمولی رو میگذرنیم ...صبح سهراب سرکار..منم سرکار...ساعت 4 و 5 دیگه هر دومون خونه ایم و ناهار میخوریم و یا هر دو میخوابیم یا من میرم کلاس و سهراب هم لالا..شب هم که یا خونه خودمون یا مادر شوهر ...
این حالت کلیش بود ...البته جزئیات زیادی بوده و هست ...مثلاَ اینکه من دیروز از ساعت 11 بعد از برگشتن از تامین اجتماعی چون اصلاَ حوصله شرکت رو نداشتم یه دروغی سر هم کردم و ناهار رو تلپ شدم خونه سحر جونم..
حالا بگین چه دروغی؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتم سحر دستش شکسته و من باید برم بیمارستان پیشش
...البته روز قبلش این دروغ رو سر هم کردم و چون شوهر سحر زود اومده بود گفتم نمیام و جم و جورش کردم و دیگه با سحر هماهنگ کردم واسه روز بعدش یعنی دیروز...اونم واسم ماکارونی درستیده بود و کتلت...خوب بود .دستش بی بلا
وقتی دروغمو به سحر گفتم اینجوری شد
میگه تو واسه یه ناهار دست منو شکوندی ؟کارد به شکمت بخوره ...
چند روز پیش هم با سحر جونم رفتیم باشگاه نزدیک خونمون ببینیم کلاساشون چطوریه حالا یا میریم یا نمیریم ...سحر جون هم بعدش یه سر اومد خونمون و کلاَ اون روز حال و حوصله نداشت و می گفت با اینکه 4 ماهه ازدواج کرده ولی از تکراری بودن روزها خسته شده ...راستش منم یه مدته اینجوری شده بودم ولی با شنیدن این حرف از زبون سحر به خودم امیدوار شدم ...فک کنم همه اینجورین ..هر کسی تو هر شرایطی بالاخره خسته میشه ...مگه نه ؟؟ منم یه موقع هایی دوس دارم فقط خونه داری کنم و خوش گذرونی و دیگه سر کار نرم ولی فک کنم از خونه موندن بیشتر حوصلم سر میره ...
دیگه اینکه .... آها... من و سهراب هم که مثل همیشه خدا رو شکر خوبیم و یه موقع هایی عشقولانه میشیم و یه موقع هایی هم که ....در کل جیگرمه!! دیشب یه قسمتهایی از فیلم عروسیمون رو نگاه میکردیم ...یادش بخیر ...یک ماه و چند روز دیگه سومیم سالگرد عروسیمونه ...خدایا شکرت که من سهرابمو دارم ...ایشالا سالگرد 300 سالگیه عروسیمون
...آخرین روز سال یعنی 29 اسفند هم چهارمیم سالگرد عقدمونه...
مادر شوهرم هم قراره امشب واسمون آش درست کنه ....
یه چیزی یادم اومد... هفته پیش یه بیسکویت درستیدم که همه خیلی خوششون اومد و هر کی خورد گفت چطوری درست کردی ..راستش از خانوم دوست سهراب (آمنه)یاد گرفتم و چون سهراب خیلی خوشش اومد ازش یاد گرفتم ..خیلی ساده اما فوق العاده خوشمزه..با خرما و کره و بیسکویت پتی بور....البته وقت گیره اما می ارزه... حالا همه خواستن دوباره درست کنم ...خیلی حال کردم ..
نزدیکه عیده و ما کلی خرید داریم و از طرفی هم 2 ماه دیگه 10 میلیون چک خونه باید پاس بشه ...ای بابا مشکلات مالی که هیچ موقع تمومی نداره ..مخصوصاَ الان که همه چی دوبرابر شده قیمتش 
خوب دیگه بقیه جزئیات زیاد مهم نیستن ...
هستی جونم مرسی که به یادمی عزیز...خیلی عاشقتم ....الان میخوام بیام وبت...ببینم این علی آقا چه تاجی به سرمون زده؟؟؟ یعنی بخشید به سر شما زده
!!!
