﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>سوگل</title>
    <description>جایی برای نوشته های دلم ...برای روزگاران دورتر</description>
    <link>http://sogol62.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>sogol</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 22 May 2012 05:16:23 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 17</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هر چی از سختی و بدی اون روزا بگم کم گفتم ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون روز نه پرواز جا میداد نه قطار ..دوتا از همکارام واسمون بلیط گرفتن و ظهر سوار اتوبوس شدیم ..فکر کن 1400 کیلومتر یعنی یه شبانه روز با اون اوضاع و احوال خراب ...با&amp;nbsp;اتوبوس&amp;nbsp;سفر کردن هم دیگه تکمیلش کرد ... چنتا از آشنا و&amp;nbsp;فامیل هم باهامون اومدن...سهراب تا آخرین لحظات اصرار داشت که من و میلاد و فاطمه و ایرج! با ماشین سهراب بریم ولی هیشکی&amp;nbsp; قبول نکرد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;رفتیم ...حالمون خیلی بد بود ..میلاد یکسره&amp;nbsp;گریه میکرد و میگفت کاشکی اینقدر اذیتش نمیکردم کاشکی موقع خدافظی میبوسیدمش ..کاشکی...یه لحظه گریه میکردیم&amp;nbsp; یه لحظه آروم میشدیم ...دوباره گریه ..گریه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به فاطمه حسودیم میشد که ایرج پیشش بود .. میگفتم ای کاش سهرابم پیشم بود...پیشم نبود ولی&amp;nbsp;بهم زنگ میزد ..اس میداد..دلداریم میداد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اگه بخوام حال و روزمون رو شرح بدم چنتا پست جا میگیره ...خلاصه میگم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روز بعد که رسیدیم همه خونه ی دایی حاجی بودن ...چند ساعت قبل از رسیدنمون مهدی بهم زنگ زد ..خیلی ناراحت بود ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;گفت : مامان دستش چی شده ؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : واسه چی ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;گفت : میگن تو تصادف دستش شکسته ...!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;فهمیدم که هنوز بهش نگفتن ...الهی بمیرم دلش خیلی واسه مامان تنگ شده بود ....تو اتوبوس همه نگام میکردن ...اشکام مثه بارون میریخت( مامان همیشه میگفت&amp;nbsp;اشکاش مثه بارون بهاره ..یه دفعه میریزه..!)نمیدونستم باید چی بگم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : چیزی نیست داداشی خوب میشه ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت : تو چرا صدات اینجوریه..الان کجایی؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : ما داریم میایم اونجا ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت : واسه چی میخواین بیاین ..مامان چی شده ...ه من گفتن دستش شکسته ..تو رو خدا راستشو بگو...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیوونه شده بودم ..نمیدونستم باید چیکار کنم ... مهدی خونه ی سیما اینا بود و خبر نداشت همه خونه ی دایی حاجی اند ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : مهدی جان.... داداشی...عزیزم... مامان... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چند ساعت بعد رسیدیم...با دیدن مهدی که سرتاپا مشکی پوشیده بود&amp;nbsp;مردم و زنده شدم ... یه سالی&amp;nbsp; میشد که ندیده بودیمش ..بیچاره مامانم با چه شوقی میخواست بیاد و پسرشو ببینه ...مهدی رو بغل کردم&amp;nbsp; و اندازه ی همه ی عمرم زار زدم ... دایی ها ..خاله هام ..بابابزرگم.. همه و همه &amp;nbsp;داغون بودن&amp;nbsp;..همش جیغ میزدم ...همه ی سر و صورتمو داغون کرده بودم ...&amp;nbsp;صبح روز بعد&amp;nbsp;مامانمو با آمبولانس آوردن..بابا و عمو محمد اینا هم همراش بودن...عمو محمد خیلی ترسیده بود ..بنده خدا فکر میکرد ما رفتارمون باهاش عوض میشه ولی ما همیشه دوسش داشتیم و داریم .. هممون بغلش کردیم و گریه کردیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;موقعی که آمبولانس رسید همه ی فامیل و دوست و آشنا اونجا بودن ..باور کنید وقتی بابام از آمبولانس پیاده شد یه لحظه شوکه شدم همه ی موهاش سفید شده بود ..به خدا بابام یه شبه پیر شده بود ...... بابا اصلاَ تعادل نداشت و چند بار زمین خورد..موقعی که وسایل مامانمو دادن دستمون یه کیف تو وسایلش بود که زن عمو میگفت اینو واسه سیما آورده بود .... تو وسایلش یه انگشتر هم بود ..همون انگشتری که روز مادر واسش گرفته بودم ...زن عمو میگفت تو ماشین که بودیم خیلی با ذوق و شوق بهم گفته که سوگل واسم اینو خریده ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زن عمو میگفت ساعت 6&amp;nbsp;مسجد اوالفضل (ع) پیاده شدیم و صبحانه خوردیم و ساعت 30/7 سوار ماشین شدیم ..میگفت تو ماشین سیب خوردیم ...میگفت مامان چادرشو انداخته رو صورتشو خوابیده ....خوابیده...نیم ساعت بعد هم که ماشین&amp;nbsp;چپ میشه ...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;وااااااااااااااااااای خدایا این لحظه هایه سخت و دردناک رو واسه هیشکی نیار..هیشکی..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بچه ها نمیخوام بیشتر از این ناراحتتون کنم ..دیگه نمیگم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون روزا خیلی ترسو شده بودم ..از سایه دیوار هم میترسیدم ...شبا میترسیدم برم دستشویی...موقع خواب همش فکر و خیال میومد سراغم ..نمیتونستم تنهایی بخوابم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از قبل هم همینطور بودم ..هر موقع یه نفر که میشناختمش فوت میکرد من نمیتونستم تنهایی بخوابم...یادمه حتی موقعی که مهستی فوت شده بود میترسیدم تنهایی بخوابم..چقد مامانم واسه فوت مهستی غصه میخورد..خبر نداشت خودش هم یه هفته بعد میره و یه غصه ی همیشکی رو دلمون جا میزاره ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سه هفته گذشت و ما برگشتیم خونمون ...همه دوستام ..همکارام و سهرابم واسمون پارچه های سیاه تسلیت زده بودن ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چه خونه ای ... چه زندگی ای ... اونجا دیگه واسمون جهنم شده بود ....حتی یه لحظه هم نمیتونستم تنها تو خونه بمونم ..حتی تو شرکت هم تنهایی میترسیدم ..تا چند ماه من شبا پیش بابام میخوابیدم و بابا موقع خواب دستمو میگرفت ...تا مدتها خوابایه بد میدیدم ..همه ی صحنه ها از همون روزی که فهمیدم مامانم فوت شده&amp;nbsp; تا اومدن آمبولانس..تابوت..مامانم تو کفن سفید...قبر..خاک..همه و همه جلو چشمام بود ..نمیتونستم فراموش کنم ..نمیتونستم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خییلی دلم واسه سهراب تنگ شده بود ولی همش واسمون مهمون میومد و نمیتونستم برم بیرون ...سهراب هم خیلی اصرار میکرد که همدیگه رو ببینیم..&amp;nbsp;یه روز عصر که همسایه ها خونمون بودن با یه بدبختی آماده شدم ...البته آماده شدنم با همیشه خیلی فرق داشت ... بدون آرایش با ابروهایه پر پشت ... خیلی برام سخت بود که تو اون شرایط از خونه برم بیرون ولی رفتم ..فاطمه پیش مهمونا بود..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب با شبنم(خواهر کوچیکش که چند سال از من کوچیکتره )&amp;nbsp;اومده بود ..بعد از سه چهار هفته سهرابمو دیدم ...یه خورده با هم دور زدیم و سهراب واسمون بستنی گرفت ...از دیدن سهراب خوشحال بودم ولی اون شور و اشتیاق قبل رو نداشتم... روزا گذشت و گذشت و من و سهراب هم چند روزی یکبار همدیگه رو میدیدیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;واسه چهلم مامان ما دوباره راهیه شهرستان شدیم ... چهلم مامانم دقیقاَ میشد روز تولدش..تولد 42 سالگیش...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روز نیمه ی شعبان داشتیم با فاطمه میرفیم سر مزار مامانم ..همه جا چراغونی بود ..همون روزی که قرار بود جشن عروسیه مهدی و سیما باشه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چند شب قبلش &amp;nbsp;چنتا از همسایه ها با گل و شیرینی اومدن خونه ی دایی حاجی واسه اجازه گرفتن .. آخه&amp;nbsp;&amp;nbsp;شب&amp;nbsp; نیمه شعبان عروسی داشتن و ما عزادار بودیم ..هیچ وقت بادم نمیره چقد اون روز بغض میکردم و تو گلوم نگهش میداشتم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چهلم مامان هم تموم شد ...ولی بابا میخواست بیشتر بمونه ..خیلی دلم واسه سهراب تنگ شده بود ... دو هفته اونجا موندیم و بعد رفتیم کرج خونه ی بابا بزرگم ..این اولین باری بود که ما بدون مامان میرفتیم کرج ..بابا بزرگم خیلی ناراحت بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه دوهفته ای هم اونجا موندیم ..سهراب دیگه صداش دراومده بود ... از سر دلتنگی با هم بحث میکردیم ..همش میگفت ..دیگه بسه بیا تو رو خدا .. یکی دوبار هم گریه میکرد .. خدایا اگه من اون روزا سهرابو نداشتم چی میشد ..به خدا دیوونه میشدم ..تو اوج ناراحتی تنها نقطه ی امیدم سهراب بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بالاخره&amp;nbsp;بعد از بیشتر از یکماه برگشتیم ... سهراب میگفت یه روز تو صف پمپ بنزین تا موقعی که نوبتم بشه گریه کردم ...خیلی دلش تنگ شده بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون روزا خیلی همه چی بهم ریخته بود ..فاطمه که سر خونه و زندگی خودش بود و گهگاهی میومد پیشمون ..منم که یه پام شرکت بود و یه پام دانشگاه و خیلی کم فرصت میکردم به خونه برسم ... هممون آشفته بودیم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون تابستون لعنتی بالاخره تموم شد و مهر ماه رسید ..همون ماهی که قرار بود خواستگاریه من و سهرابم باشه ...ولی نشد ..دیدار مامانم و سهراب فقط همون شبی شد که سهراب اومده بود خونمون و مامانم واسش قرمه سبزی درست کرد..همیشه خوشحالم از اینکه حداقل همون یه بار مامان سهراب رو دید ..خوشحالم از اینکه راضی بود ..سهراب رو دوست داشت ..میگفت پسر ساکت و مظلومیه ..راضی بود..خدا رو شکر..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9483553/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9483553</guid>
      <pubDate>Tue, 22 May 2012 05:16:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 16</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ترم 6 هم تموم شد.... تابستون رسیده بود و همش نگران بودم که شهریور عروسیه داداشمه&amp;nbsp; و من هنوز هیچ کاری نکردم... از قبل به همه ی فک و فامیل اعلام کرده بودیم که نیمه ی شهریور که تولد حضرت مهدیه جشن عروسیه مهدی و سیماست که کسی واسه اون روز جشن نزاره ..آخه همه ی عروسیا تو فامیلایه ما معمولاً تابستون بود و اکثراً شهریور چون همه جمع بودن ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من و سهرابم خوب بودیم ..خوبه خوب ... دیگه تحمل نداشتیم حتی چند ساعت از هم دور باشیم ...یادمه بعد از ظهر ها به هر نحوی که میشد همدیگه رو میدیدیم ...منم که استاد قضیه سر هم کردن ..!! یه روز میگفتم دانشگاه کار دارم ..یه روز می گفتم شرکت یه کاری پیش اومده ..یه روز تولد سحر.. یه روز ستاره ..یه روز بازار..یه روز...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه روز تلفنی با سهراب حرف میزدیم گفتتیم امروز دیگه خونه بمونیم فردا همدیگه رو&amp;nbsp;میبینیم ..... داشتم میمردم ..انگار چند روز آب نخورده بودم و تشنه بودم ..!!زنگ زدم بهش و گفتم عزیز من دلم تنگ شده ....!خندید و اومد....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;اون روزا دیگه زده بودیم به سیم آخر..!! دیگه طاقت نداشتیم ... دلم می خواست زودتر تابستون تموم بشه و مراسم خواستگاری برگزار بشه و ما راحت بشیم ( نه که نبودیم ..! )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب میگفت میرم خونه دلم تنگ میشه موقع هایی که خونه ای و تنهایی واسم فیلم بگیر....!!!&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;منم که اصلاً نه گفتن به سهراب رو بلد نبودم ...واسش فیلم میگرفتم ...به خدا دیوونه بودیم ...خیلی دوس داشت ..میگفت آخره شبا موقع خواب نگاه می کنم ..!! &amp;nbsp;اندازه ی یه سریال واسش فیلم گرفتم..هر دفعه یه مدل!!!!!!....&amp;nbsp; اونم نگاه میکرد و واسه خودش حالی به حولی&amp;nbsp;و پاک میکرد و دوباره میخواست ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;موقع هایی هم&amp;nbsp;که با هم بودیم همش جیک تو جیک بودیم ..یه جایه خلوت گیر می آوردیم و صندلی ماشین رو می خوابوندیم و بوس باززززززی &lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;..خدا خیییلی دوسمون داشت که آبروریزی نمیشد والا ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روزایه من و سهرابم اینجوری میگذشت و من واقعاً خدا رو به خاطر داشتن سهراب شکر میکردم ..احساسی که اون روزا داشتم گفتنی نیست ...همه چیز رو خوب میدیدم ..خوشحال بودم و عاشق ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون سال روز زن سهراب واسم یه دست گل خوشگل خریده بود...منم واسه مامان یه انگشتر خریدم ....روز مادر از شرکت که برگشتم از قبل کادو کرده بودم و دادم بهش ..من خیلی موقع ها سر به سر مامان میزاشتم...خندید و گفت اذیتم نکنی آ...خییلی خوشحال شده بود ...البته واسش تنگ بود و عصر همون روز با سهراب رفتیم واسش عوضش کردیم و مثل انگشتر خودش که همیشه دستش بود واسش خریدم ...همون شب دستش کرد و خیلی هم خوشحال بود ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه شب قرار بود با سهراب بریم خونه ی یکی از دوستاش ..ساعت 7 با هم قرار داشتیم ... پنج شنبه بود ..ساعت 4 تازه از شرکت برگشته بودم ...هر موقع از راه میرسیدم مامان غذامو آماده میکرد و واسم می آورد ...همیشه میگفت خسته ای...استراحت کن ...اون روز هم&amp;nbsp;مثل هر روز ناهارمو خوردم و همینجوری با مامانم حرف میزدیم که تلفن خونمون زنگ خورد ...خبر دادن که مادر زن عموم فوت شده ... مامان زودتر رفت خونه زن عمو اینا ...موقع رفتنش با همون سادگیه همیشگیش بهم گفت : زیاد آرایش نکنی آ خوب نیست ..!! منم مثه همیشه سر به سرش گذاشتم و یه نیم ساعت بعد از مامان رفتم اونجا&amp;nbsp;... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زن عمو خیلی ناراحت بود ... هر کاری کردیم نتونستیم&amp;nbsp; واسه رفتنشون بلیط هواپیما جور کنیم و نهایتاً قرار شد آخره شب با ماشین خودشون حرکت کنن... از همون جا مامان پاشو کرد تو یه کفش که زن عمو تنهاست و باید باهاش بره ...تلفنی با بابا حرف زد ..ولی بابا موافق نبود..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;برگشتیم خونه ... مامان میگفت هر طوری شده بابا رو راضی می کنم و با زن عمو میرم ..گناه داره ...دو دل بودم که حالا تو این گیر و دار قرارمو با سهراب کنسل کنم یا نه ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تصمیم گرفتم برم و زود برگردم ...به مامان گفتم یکی از دوستام بیمارستانه میرم ملاقاتش و زود برمیگردم ..!! آماده شدم و سهراب اومد دنبالم و رفتیم خونه ی دوستش..ایقدر اونشب خوش گذشت و خوشحال بودم که اصلاً همه چی یادم رفت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شب همه واسه راهی کردن&amp;nbsp;خونه ی عمو اینا بودن..سهراب منو رسوند اونجا و رفت ...مامان چمدونشو بسته بود و بابا همچنان مخالف ... مامان میگفت خوب چه عیبی داره ..میرم اونجا سیما رو هم میبینم ..مهدی هم اومده مرخصی خیلی وقته ندیدمش می بینمش ( مهدی محل کارش تهران بود و همون روز مرخصی گرفته بود و رفته بود شهرستان پیش سیما ...مراسم مادر زن عمو هم همونجا بود ) مامام شاکی بود و به بابا میگفت هیچ موقع نمیزاری تنهایی جایی برم ..خوب فقط چند روزه بر میگردم .. این وسط ما بی طرف بودیم ..من به مامان گفتم : دیدی گفتم بابا نمیزاره بری ...اونم میگفت :راضیش می کنم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه ساعت 30/11 راهی شدن و بابا هم با بی میلی رضایت داد ..موقع خداحافظی بابا دستاشو واسه خداحافظی بالا نمیاورد ..دوس نداشت مامانم بره..براش سخت بود ..مامان میخندید و با بابا خداحافظی میکرد...موقعی که میخواستم با مامان خداحافظی کنم دوتا بوسیدمش بهش گفتم یه بوس دیگه..با لحن شوخی روسریشو کشیدم جلو و بهش گفتم ما نیستیم شیطونی نکنی آآآ..روسریتم بکش جلو.!! میخندید...سوار ماشین شدن..تا لحظه ای که ماشین دیده میشد مامان دست تکون میداد...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بیچاره عمو محمد خسته از سر کار برگشته بود و حالا باید 1400 کیلومتر رو رانندگی میکرد....مامان اینا رفتن و ما برگشتیم خونه ..بابا ناراحت بود ...اون شب گذشت...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;صبح ساعت 30/8 بیدار شدم ..جمعه بود ...بابا داشت میرفت بیرون ...اومد بالا سرم و گفت عمو اینا مهریز یزد یه تصادف کوچیک داشتن ولی چیزی نشده ...نگران بودم ولی نه خیلی زیاد...اون روزا خیلی کم نگران و ناراحت میشدم ...بابا چند بار رفت و اومد ...گفت میرم یزد شاید عمو اینا کمک بخوان ..خیلی عادی با بابا خدافظی کردم ...هیشکی خونه نبود ..تنها بودم ..عمو کوچیکم اومد خونمون و وقتی بهش گفتم بابا رفت یزد گفت میدونم چیزی نشده ...تو اتاق بودم عمو داشت از تلفن خونمون با عمو محمد صحبت میکرد...کنجکاو شدم ..بدون اینکه به عمو چیزی بگم تلفن خونه رو گذاشتم رو بلند گو ..دیدم عمو از اون ور خط گریه میکنه ..با خودم گفتم مگه چی شده ...بیشتر گوش دادم ..کاش هیچ موقع اون جمله رو نشنیده بودم ...عمو از اون ور خط با گریه میگفت : حالا من چطوری جواب برادر زاده هامو بدم ...انگار همه ی دنیا رو سرم خراب شد ..فقط داد میزدم..داد ..داد....مثل دیوونه ها ..بدتر از دیونه ها ..دور خودم میچرخیدم و خودمو میزدم به در و دیوار....ساعت 8 تو مهریز یزد ماشین چپ شده بود و مامانم واسه همیشه رفته بود...نمی دونستم داره چی میشه ..فاطمه اومد ..گریه کردیم ..میلاد اومد ...آخ که چقد سخت بود..میلاد کوچولویه مامان زار میزد و میگفت من مامان رو نبوسیدم ..چرا نبوسیدمش..خیییلی بد بود خییلی...ساعت 11 بود و خونمون شلوغ شده بود&amp;nbsp;..هر چی دوست و آشنا تو این شهر داریم خونمون بودن ...واسه مامانم سنگ هم گریه میکرد..مامانم یه فرشته ی واقعی بود ..ساده و&amp;nbsp;پاک...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمی دونستم کجام ..نمیدونستم چیکار کنم ..در عرض 2-3 ساعت زندگیمون بهم ریخت...داغون بودم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب زنگ زد...مثه همه ی جمعه هایه دیگه ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت : بیداری عزیزم..میخواستم زودتر زنگ بزنم&amp;nbsp;گفتم شاید خواب باشی&amp;nbsp;..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حرف نمیزدم ..فقط گوش میدادم..نتونستم ..قطع کردم...فقط گریه میکردم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوباره زنگ زد...گفت :عزیز چرا قطع کردی...؟؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;انگار سنگ صبورم زنگ زده بود..تنها کسی که میتونست آرومم کنه ...با همه ی وجودم&amp;nbsp;گریه میکردم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت :چی شده عزیز..؟؟؟!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;داد زدم: سهراب مامانم مرده ..مامانم مرده ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همه نگام میکردن..این اولین باری بود که بدون ترس جلویه این همه آدم سهرابو صدا میکردم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چند دقیقه بعد سهراب زنگ زد و گفت بیا دم در می خوام ببینمت...رفتم..هیچی برام مهم نبود ... هیشکی هیچی بهم نمیگفت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب دلداریم میداد و اون روز تا موقعی که ما راهی شدیم اونجا بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جمعه&amp;nbsp;22&amp;nbsp;تیرماه سال 86.....بدترین روز عمرم بوده و هست ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/109</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9453764/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9453764</guid>
      <pubDate>Thu, 17 May 2012 06:51:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 15</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;رفتم خونه ی عمو اینا .. همش تو فکر اون شماره بودم و حرص می خوردم ...تا حد زیادی حرفایه سهراب رو باور کرده بودم ..مطمئن بودم که این قضیه مربوط به قبل از آشنایی من و سهرابه ..چون هم از رو پرینت تلفنش معلوم بود که با هم ارتباطی ندارن جز در حد اس ام اس&amp;nbsp;و خیلی کم تماس ...و هم اینکه سهراب میگفت اون منو می شناسه و عکسمو دیده و از رابطمون خبر داره (&amp;nbsp;واسه همین هم&amp;nbsp;باورش شده بود که دختره بهم زنگ زده )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;با همه ی این حرفا و دلیلا من ازش دلخور بودم .. چه دلیلی داره با دختری که بهت خیانت کرده و دوسش هم نداری در ارتباط باشی ؟؟؟ چطور من واسه یه اس ام اس اشتباهی یا واسه یه اسم اشتباه که از دهنم در اومد بود اونهمه مجازات شدم حالا چطور می تونستم واسه همچین&amp;nbsp;قضیه ای راحت ببخشمش ؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از شام خونه ی عمو اینا تو همین فکرا بودم که همون شماره بهم زنگ زد ..جواب ندادم ..می دونستم که سهراب بهش زنگ زده و بد و بیراه گفته !!( بیچاره دختره روحش هم خبر نداشت )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوباره زنگ زد ..جواب دادم ...خودشو معرفی کرد و گفت : ببین من از هیچی خبر ندارم .سهراب زنگ زده هر چی از دهنش دراومده بهم گفته .. شمارتو ازش گرفتم که بهتون بگم من با سهراب کاری ندارم ...ما همدیگه رو می خواستیم ولی سهراب نامردی کرد و زد زیر همه چی ..به شما هم پیشنهاد می کنم گول حرفاشو نخوری ..ما حتی واسه هم حلقه هم خریده بودیم !!!!!!!&amp;nbsp;ولی سهراب رو حرفش نموند ...تازه چند روز پیش سهراب میگفت بیا هفته ای یه بار همدیگه رو ببینیم !!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : من نه با شما کاری دارم نه دیگه سهراب برام مهمه ..هر کاری دلتون می خواد بکنید ... از نظر من همه چی تموم شده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از این تماس سهراب زنگ زد..جواب ندادم..اینقدر زنگ زد تا بالاخره جواب دادم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت: زنگ زدم بهش هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم .. ..قسم می خوره میگه من به سوگل زنگ نزدم ..میگه به خدا من شمارشو ندارم..شمارتو بهش دادم تا خودش بهت بگه که هیچی بینمون نیست و فقط مربوط به گذشته ایه که تموم شده ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : ببین سهراب من با هیچ کدومتون کاری ندارم ..دیوار حاشا بلنده.. در ضمن ایشون الان زنگ زد و همه چیزایی رو که باید میگفت رو گفت .. گفت که واسه همدیگه حلقه خریدین و تو زدی زیر همه چی ..گفت بهت اعتماد نکنم...گفت هنوز هم همدیگه رو می بینین البته به درخواست جنابعالی!!..راست میگه ..اون تو رو بهتر میشناسه ..نباید بهت اعتماد کنم ..از نظر من همه چیز تموم شده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب : عجب دروغگوئیه آآآ..حرفاشو باور نکن می خواد بینمون رو بهم بزنه ..لجش گرفته که من نخواستمش ..سوگل تو می خوای حرفاشو باور کنی ؟؟ عزیز من تو رو میخوام ..تو رو دوس دارم ..اون خودش بعضی موقع ها زنگ میزنه و اس میده منم فقط چند بار جوابشو دادم ..فقط همین ..فکرایه بد نکن ..اون واسه من مرده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : پس شما کی همدیگه رو دیدین که تو عکس منو نشونش دادی؟؟؟!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: اوایل آشناییمون که ازت عکستو گرفتم ..بهش گفتم من با کسی آشنا شدم و خیلی هم دوسش دارم و دیگه به من زنگ نزن ..ولی اون ول کن نبود و یه روز&amp;nbsp;باهاش قرار گذاشتم و&amp;nbsp;عکستو نشونش دادم و بهش گفتم دیگه تمومش کن ..ولی اون ول کم نبود و شبا اس میداد چون میترسید من با تو باشم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : من نمیدونم حرفایه تو رو باور کنم یا اونو ...به هر حال فرقی هم نمی کنه ..من دیگه نمی خوام ... جواب اون همه عشق و دوست داشتن من این نبود آقا سهراب ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;قطع کردم و دیگه هم هر چی زنگ زد و اس داد جواب ندادم ..فرداش هم که رفتم شرکت باز هم جواب ندادم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از ظهر همون روز تازه رسیده بودم خونه که دیدم دختره زنگ زد ...!!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جواب دادم ..گفت : سهراب بهم زنگ زده گفته حالا که همه چی رو بهم ریختی خودت هم درستش می کنی..اگه بخاطر این قضیه سوگل ولم کنه و بره زندگیتو بهم میریزم ..گفت :سهراب فکر می کنه من به شما زنگ زدم ولی شما که می دونی من زنگ نزدم ...من دیگه با سهراب کاری ندارم ولی اون الان اومده دم آرایشگاه و آیفون رو زده و حالا هم دارن پایین با&amp;nbsp;خواهرم &amp;nbsp;صحبت می کنن..چرا واسه کاری که نکردم سهراب اینجوری پیش خواهرم آبروم رو می بره ..خواهرم می دونه که ما دیگه با هم ارتباطی نداریم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چیزی نگفتم ..یه خورده دلم براش سوخت ..سهراب فکر میکرد همه چی زیر سر اونه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمی دونستم باید چیکار کنم ..از طرفی دوس داشتم این قضیه ختم بشه و از طرفی هم نمی خواستم فعلاً با سهراب حرف بزنم ..باید خوب تنبیه میشد... چند دقیقه بعد سهراب زنگ زد...جواب دادم ..خیلی گرفته و ناراحت بود ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت : سوگل چرا اینجوری می کنی ..تو رو خدا تمومش کن ..به خدا من خیلی دوست دارم ..اصلاً فکر نمی کردم قضیه ای که واسه من هیچ اهمیتی نداره یه روز باعث جداییمون بشه ..تو رو خدا ..من تحمل دوریت رو ندارم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : ببین گوش من از این حرفا پره ..الان هم اگه جواب دادم فقط واسه اینه که بهت بگم نسیبه به من زنگ نزده ..من از خط مبایلت پرینت گرفتم ...همین ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب:!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!(شوکه شده بود)چیکار کردی؟؟؟ خوب..من...من فقط جوابشو دادم ..تو رو خدا ول کن دیگه ...هر غلطی بوده ماله گذشته هاست ..من حالم ازش به هم می خوره ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;قطع کردم و دیگه جواب ندادم .. شب اس داده بود که :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سوگلم..خودت می دونی که همه ی دنیامی ..ببین من اگه اشتباهی کردم ازت معذرت می خوام ..من اگه اینکاره بودم دلیلی نداشت اینقدر هت التماس کنم ..عزیزم این قضایا ماله گذشته ست ..به خدا من تو رو می خوام و از موقعی که با تو آشنا شدم فقط و فقط تو رو خواستم و همیشه به آیندمون فکر می کنم ..خودت میدونی که بیشتر وقتمو با تو میگذرونم ...اگه اشتباهی ..سوتفاهمی یا هر چی تا حالا پیش اومده تو ببخش عزیزم ..به خدا اونطوری که تو فکر می کنی نبوده و نیست و از الان هم بهت قول میدم که دیگه از این مسائل پیش نیاد ...هیچ وقت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راستش من اینقدر سهراب رو دوست داشتم که هیچ چیز نمی تونست عشق و محبت و خوبیاشو ار دلم بیرون کنه ...با خوب و&amp;nbsp;بدش کاری نداشتم فقط&amp;nbsp;میدونستم که نمیتونم فراموشش کنم ...میدونستم که&amp;nbsp;عشق و احساس سهراب&amp;nbsp;واسه من پاک و حقیقیه..فقط می خواستم تنبیه بشه و نبودنم رو تجربه کنه ..می خواستم بهش فرصت بدم که اگه می خواد بره بره ..می خواستم ببینم چقدر رو حرفاش هست و تا چه حد واسم ارزش قائله....با همه ی وجودم دوستش داشتم و مطمئن بودم که این قضایا ارزش زیادی نداره ...ولی حالا واسه آشتی کردن زود بود هر چند که واسه خودمم سخت شده بود ولی اینجوری بهتر بود..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه موقع هایی به سرم میزد برم آرایشگاه دختره و ببینمش ..کنجکاو بودم ببینم چه شکلیه.. چطوریه ..یه روز هم قرار گذاشتیم با خواهرش بیاد تریا که منم برم ..ولی نرفتم...&amp;nbsp;هیچ موقع ندیدمش ...با اینکه همیشه فرصتشو داشتم ولی نرفتم.. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روز بعد شرکت بودم که دختره اس داد!!!!!!!!! : به سهراب بگین حلقه ای که واسش خریده بودم رو پس بیاره ...!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جوابشو ندادم ..دیگه برام اهمیت نداشت ..به قول سهراب لجش گرفته...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب همچنان زنگ میزد و اس میداد..اون روز خییلی دلم براش تنگ شده بود ..جواب دادم ..سرد حرف میزدم ...بهش گفتم که دختره اس داده ..خندید و گفت :عزیز تو رو خدا جوابشو نده خودش خسته میشه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه مدت همینطوری سرد بودم و زیاد تحویلش نمی گرفتم ... همیشه زمان همه چی رو حل میکنه و منم کم کم و به مرور زمان فراموش کردم و باز هم روزایه عاشقی و اس دادن و دیدار و ...... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از اون قضایا وابستگیمون به هم بیشتر شده بود ..احساس میکردم سهراب بیشتر از قبل دوسم داره ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راسته که میگن : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ....!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/107</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9443324/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9443324</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 10:43:25 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 14</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از کلی معطل شدن و تو صف وایستادن بالاخره پرینت مبایل سهراب رو گرفتم ...واقعاً نمیدونم دلیل این کارم چی بوده ولی &amp;nbsp;با شناختی که اون روزا&amp;nbsp;از خودم داشتم فکر میکنم بیشترش کنجکاوی بوده.. ( فضولی نه آآآ ..کنجکاوی !)&amp;nbsp; بیچاره سهراب&amp;nbsp; هیییچ موقع این فکر به ذهنش هم نمی رسید ..!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه همونجا نشستم یه خورده نگاشون کردم ..مگه یه صفحه دو صفحه بود آخه؟ پرینت 2 ماه اس ام اس و تماس ..!! فکر کن !&amp;nbsp; همونجا یه شماره ای توجه ام رو جلب کرد ولی زیاد توجه نکردم ...رفتم صفحه ی بعد و بعد.. شماره ی خودم بیشتر از همه ی شماره ها دیده میشد ولی ...ولی... خوب این که طبیعی بود .... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چیزی که طبیعی نبود این بود که دقیقاً آخره شبا که من و سهراب معمولاً یکی دوتا اس میدادیم و بعد هم لا لا یه شماره ای&amp;nbsp;هر چند شب یکبار&amp;nbsp; به چشم می خورد که سهراب فقط اس ام اس بهش داده بود ..(خوب تو پرینت فقط و فقط شماره هایی رو که سهراب اس داده و تماس گرفته بود نشون میداد و مشخص نمیشد که اون شماره هم اس داده یا تماس گرفته یا نه !!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مخم شروع کرد به سوت کشیدن ..بعد از اون قضایایه اخیر اینو دیگه نمی تونستم تحمل کنم ... همون جا با گوشیه سحر با همون شماره تماس گرفتم و دیدم یه خانم جواب داد ..داشتم آتیش می گرفتم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دوباره و دوباره پرینت شماره ها رو چک کردم ...رفتم شرکت ..رفتم خونه ...اینقدر شماره ها رو زیر و رو کردم که همشون رو حفظ شده بودم !&amp;nbsp;ولی فقط همون شماره مشکوک بود ..فقط همون ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خیلی کم در طول روز سهراب با اون شماره تماس گرفته بود ..شاید هفته ای یه بار یا دوبار ... ولی هر چند شب یکبار پشت سر هم به اون شماره اس داده بود و من حدس می زدم که حتماً با هم اس بازی میکردن و حتماً سئوال و جوابی بوده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من و سهراب یه شبایه خاصی تا نیمه هایه شب به هم اس میدادیم ..البته نه اس ام اس هایه طبیعی و عاشقانه!...نه!!! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از اون اس ام اس ها &lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;....&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و حالا &lt;span style="font-size: medium;"&gt;چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکرد این بود که نکنه این اس ام اس ها هم از اون نوع بوده باشه ؟؟؟!! اصلاً این خانوم کیه ؟؟؟؟؟؟ وای خدایا داشتم دیوونه میشدم ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;با اینکه اون روز چند بار با سهراب حرف زدم ولی درمورد این قضیه چیزی بهش نگفتم ! باید تو یه فرصت خوب بهش میگفتم که حسابی کم بیاره ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;امتحانات ترم 6 هم تموم شده بود ولی ما معمولاً هر روز&amp;nbsp; همدیگه رو میدیدیم و عصر همون روز هم مثل بقیه روزا قرار بود سهرابو ببینم .. نمی خواستم بگم که پرینت گرفتم ..از قبل فکرشو کرده بودم ..می دونستم باید چیکار کنم ...نباید جایی واسه حاشا کردنش میزاشتم ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اومد دنبالم مثل&amp;nbsp;هر روز ..سوار شدم ..دست دادیم ..دور زدیم ..ولی من کلاً تو خودم بودم و چند بار هم سهراب پرسید چته ؟ ولی من گفتم چیزیم نیست ...! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از بعد از اون قضایایه چند ماه پیش من دیگه خیلی راحت گوشیه سهرابو بر می داشتم و اگه می خواستم چک می کردم و سهراب هم مخالفتی نمی کرد ..همین طور که دور میزدیم گوشیشو برداشتم ... همون شماره رو گرفتم ..می خواستم ببینم این شماره رو به چه اسمی&amp;nbsp;SAVE کرده ...به محض گرفتن شماره اسم ناصر اومد رو صفحه ی گوشی ... ناصر ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سریع رفتم تو INBOX گوشیش ..همه ی شماره ها رو چک کردم ..دیدم بببببببله آقا ناصر!! چند تا اس ام اس عاشقانه واسه&amp;nbsp;آقا سهراب فرستاده بود ..&amp;nbsp;( البته تاریخشون یکی دوماه پیش بود..) رفتم تو SENT دیدم سهراب هم چنتا اس تبریک و اینا فرستاده بود ...! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همه ی این کارا رو در عرض چند دقیقه انجام دادم و همه چی دستم اومد .. سهراب هم اصلاً تو باغ نبود ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یهو گفتم :&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;...سهراب این شماره ی کیه ؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: کدوم ؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من: همین که به&amp;nbsp;اسم&amp;nbsp;ناصر ذخیره کردی !!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: خوب ناصره &amp;nbsp;دیگه ..یکی از دوستامه ..تو نمیشناسی..&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من: اگه من ازت خواهش کنم همین الان بهش زنگ میزنی ؟؟؟!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: واسه چی خوب..؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;( رنگش پریده بود و صداش هم تابلو می لرزید !! )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;(منم دیگه کم کم داشت اون رویه سگم نمایان میشد )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : اصلاً دوس دارم صداشو بشنوم ..&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: گیر دادی آ..بیخیال..&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من: زنگ بزن ..زود باش ..باید زنگ بزنی ..فکر کردی من خرم ؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب :این حرفا چیه ؟؟ چه ربطی داره ؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من :&amp;nbsp; همین که گفتم ..اگه زنگ زدی و من صداشو شنیدم که هیچی ..اگر نه که من رو برسون و دیگه بیخیال من بشو و برو دنبال هر کی که دلت می خواد ...! ( قاطی بودم آآآ ...کارد میزدی خونم در نمی اومد ..)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب دستپاچه شده بود و هی خیابونا رو بی هدف دور می زد ...چند بار گوشیشو برداشت و یه شماره ای رو میگرفت دوباره پشیمون میشد ...منم مثه اجل! نگاه میکردم که همون شماره باشه و یه دفه منو دو در نکنه !!!&amp;nbsp;!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه جلو آیس پک نگه داشت و گفت باشه هر چی تو بگی میرم از اون بستنیا که دوس داری واست میگیرم !! بعد هر چی تو بگی !!!!!!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : آره منم گوشام دراااااز ..برو یه نقشه ای سر هم کن ..با طرف هماهنگ کن و بستنی هم بخر و بیا ..برو !!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بستی گرفت و اومد ولی من لب نزدم ..هی به زور می آورد جلویه دهنم و منم سگ میشدم !!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه سهراب زیر بار زنگ زدن نرفت که نرفت ...منم گفتم :منو برسون خونه ..ما دیگه به درد هم نمی خوریم...اون از چند ماه پیشت اینم از الان ...اینقدر هم فیلم بازی نکن این دختره خودش بهم زنگ زده و همه چی رو گفته ...!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: غلط کرده ..کی زنگ زده دختره ی احمق ..شماره ی تو رو از کجا&amp;nbsp;گیر آورده؟؟!!!&amp;nbsp;..خاک بر سرش.. حسودیش شده آخه می دونه که من چقدر تو رو دوست دارم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( مچ گیری رو داشتین !! ) ( طلبکا هم هست از دختره )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من که دیگه گوله ی آتیش بودم و حالا که دیگه مطمئن شدم هر چی از دهنم در میومد میگفتم ..بهش گفتم من واست چی کم میزارم که هر چند وقت یکبار از این گندا میزنی ..من تازه تو رو بخشیده بودم ..این کارا یعنی چی ..؟؟ خوب اگه منو نمی خوای چرا اومدی خونمون که بابام رو ببینی ..چرا آبرویه منو می بری ؟ چررررراااااااااااا؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب شروع کرد: تو رو خدا آروم باش به خدا این قضیه ماله 5 ساله پیشه ...خانواده هامون در جریان بودن ..من و نسیبه (همون ناصر خودمون!! ) 5 سال پیش تو یه مراسم عروسی با هم دوست شدیم و یه مدت بعد فهمیدم با خیلی ها می پره و جلو چشم خودم هر غلطی می خواست میکرد منم دیگه قیدشو زدم و رابطمون فقط در حد یه دوستی بوده ولی اون بیخیال نمی شده و الان هم با اینکه می دونه من تو رو دوس دارم دست بردار نیست .. ادامه داد: من حتی عکس تو رو هم بهش نشون دادم و میدونه که تو همه ی دنیایه منی..اگه چیزی بین ما بود من هیچ موقع قضیه ی تو&amp;nbsp; رو بهش نمی گفتم و عکس تو رو بهش نشون نمیدادم ...حتی اسمتو می دونه و گهگاهی سراغتو میگیره و حالتو می پرسه ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من : آره متوجه شدم که فقط و فقط هم آخره شبا حال منو می پرسه !!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: این دختره ی بی شعور به تو چی گفته ؟؟؟ این حرفا چیه ؟؟؟ ( مخش داشت سوت میکشید ..اصلاً فکرش به پرینت نمی کشید ..) &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب : الان میرم در آرایشگاش و حالیش می کنم ( نسیبه خانوم &amp;nbsp;آرایشگره )&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من : این حرفا به من ربطی نداره ..مهم اینه که شما هنوز هم با هم در ارتباطین ..منو برسون خونه و دیگه هم خداحافظ..خوش باشین ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خیلی دیرم شده بود ..سهراب منو رسوند خونه ی عمو محمدم..شام اونجا دعوت بودیم ..موقع پیاده شدنم گفت : سوگل تو رو خدا فکرایه بد نکن ..اون قضیه ماله گذشته هاست و من فراموش کردم و&amp;nbsp;برام اصلاً ارزش نداره...&amp;nbsp;به خدا من فقط و فقط تو رو می خوام ..اگه نمی خواستمت به خانوادم نمی گفتم ..اگه نمی خواستمت هر روز نمی اومدم دنبالت ..نمی اومدم خونتون ..تو رو خدا درست فکر کن و همه چی رو خراب نکن ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من اصلاً جواب حرفاشو ندادم و با عصبانیت تمام پیاده شدم و گفتم واسه همیشه خداحافظ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/106</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9431539/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9431539</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 10:32:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 13</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بابا همیشه میگفت من دختر به ....میدم ولی به بندری جماعت نمیدم !!!!! اوایل آشناییم با سهراب همش نگران این حرف بابا بودم&amp;nbsp;و به هر کسی هم که میگفتم سهراب بندریه فقط و فقط زوم میکرد رو همین مسئله که حالا می خوای چیکار کنی ؟؟؟ولی به مرور زمان&amp;nbsp;این نگرانیم کم و کمتر شد و می دونستم هر طوری شده بابا رو راضی میکنم&amp;nbsp;.. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یک سال و چند ماه از آشنایی من و سهرابم گذشته بود و یه جورایی دیگه همه قضیه ی من و سهراب رو می دونستن و منتظر بودن ببینن ما چه گلی می خوایم به سرمون بزنیم و این وسط آقا ایرج (تنها دامادمون) کاسه ی داغتر از آش شده بود و گهگاهی فاطمه&amp;nbsp;رو اعصابم رژه میرفت ..ما هم که ریلکس ...سهراب میومد دو سه متر اونورتر از در خونمون سوارم میکرد و جلویه خونمون هم&amp;nbsp;پیادم میکرد ..انگار چند بار آقا ایرج دیده بود&amp;nbsp; و رگ غیرتش گرفته بود ..!!! البته به غیر از آقا ایرج خیلی هایه دیگه هم پشت سرمون چیزایی میگفتن ولی من زیاد برام اهمیت نداشت ..چون میدونستم که سهرابم تا آخرش&amp;nbsp;پایست ... ((در ضمن همه ی این مسائل رو به سهراب میگفتم و خودش هم میدونست که کم کم اوضاع داره خطرناک میشه ..از طرفی هم می دونستم که سهراب فعلاَ شرایطش مساعد نیست&amp;nbsp;... تنها چیزی که ازش می خواستم این بود که این قضیه رسمی بشه ..خوب ما که همدیگه رو می خواستیم و خانواده هامون هم که در جریان بودن پس دیگه دلیلی واسه کش دادنش نداشتیم ...)) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راسته که میگن همیشه زود دیر میشود ...&amp;nbsp;!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ترم 6 بودم که قرار شد سهراب بیاد خونمون و بابا ببینتش... هم استرس داشتم و هم خوشحال بودم .. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خونمون نقلی و کوچیک بود ...من همیشه واسه مهمون اومدن رو تمیز کردن خونه وسواس داشتم ..سهراب که دیگه تاج سرم بود و یادمه خونمون رو لیس زدم !!!!یادش به خیر با مامانم سر اینکه گلدون رو کجا بزارم بحث میکردم..!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه عزیزم با یه دنیا استرس و خجالت و یه بسته شیرینی اومد ...( میلاد میگفت موقعی که سهراب بهم دست داده دستاش میلرزیده &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;...عززززیزم ) مامانم قرمه سبزی درست کرده بود ..همه چیز خیلی عادی و خوب پیش رفت .. واقعاَ اگه خدا بخواد مهر کسی رو به دل کسی بندازه خوب بلده چیکار کنه ... همه از سهراب خوششون اومده بود ..از همون روز سهرابم یه پسر محجوب و سنگین و ساکت شناخته شد !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مامانم خیلی از سهراب خوشش اومده بود و میگفت : چقدر ساکت و مظلومه ...( خیییلی!!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;من و سهرابم با همدیگه قرار گذاشته بودیم که مهر ماه رسماَ بیان خواستگاری ..( آخه تابستون که بابا اینا میرفتن شهرستان ..در ضمن شهریور ماه هم عروسیه مهدی و سیما بود ..پس مهر ماه خوب بود ..) &amp;nbsp;قرار بود فعلاَ بین خودمون باشه ولی من به بابا اینا گفتم&lt;img title="دروغگو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/44.gif" alt="دروغگو" border="0" /&gt;( اینجوری بهتر بود...مگه نه ؟؟!)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روزا خوب و آروم و عاشقانه میگذشت تا اینکه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون موقع ها علی (برادر شوهر کوچیکه)گیر داده بود که خط تلفن همراه ثابت میخواد (همیشه ی خدا گیر بوده و هست !)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من یه خط مبایل داشتم که ازش استفاده نمیکردم و همون موقع دادم به سهراب و سهراب هم&amp;nbsp;خط خودشو که من خیلی هم دوسش داشتم و یه دنیا خاطره ازش داشتیم رو داد به علی دیوونه !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه مدت گذشت و من نمیدونم چرا به سرم زد که از همین خطی که داده بودم به سهراب پرینت بگیرم ..آخه خط به اسم خودم بود دیگه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اواخر ترم 6 بود که با سحر رفتیم مخابرات و من پرینت&amp;nbsp;گرفتم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/105</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9413901/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9413901</guid>
      <pubDate>Thu, 10 May 2012 05:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 12</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;احساس میکردم اعتمادم نسبت به سهراب کمتر شده ولی زره ای از عشق و دوست داشتنمون نه ... دیگه نمی خواستم سهراب با دوستام صمیمی باشه ..از بین دوستام سهراب با نعیمه ارتباط بهتری داشت و همیشه با همدیگه شوخی میکردن و یه موقع هایی سهراب بهش اس میداد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همون روزی که با بچه ها رفته بودیم کافی شاپ داداشه نعیمه و قضیه ی هدی رو بهم گفتن نعیمه گفت چند وقت پیش سهراب بهش اس داده و گفته : هر موقع بیکار بودی با هم بریم بیرون !! خوب بعد از اون قضایا دیگه حتی به این موضوع هم شک داشتم ..به سهراب گفتم دیگه نمی خوام به نعیمه اس بدی ..میگفت : این حرفا چیه نعیمه مثه خواهرمه ..ولی من دیگه میترسیدم ..حتی اگه سهراب هم خوب بود شاید من دیگه به دوستام هم اطمینان نداشتم ..به سهراب میگفتم دیگه نمی خوام به دوستام دست بدی یا حتی تو مناسبتهای خاص به نعیمه ستاره یا حتی سحر اس بدی ... که خدا رو شکر به مرور زمان همینطور هم شد ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ما دیگه هیچ موقع پیش&amp;nbsp;راضیه&amp;nbsp;اینا نرفتیم و کلاَ ارتباطمون باهاشون قطع شد ..تنها خاطره ی خوب اون روزا فیلم کوتاهیه که سهراب تو خونه ی سعید ازم گرفته بود ..( با همون شال و مدل مویی که سهراب خیلی دوست داشت و هنوز هم دوست داره ..مثل همیشه خندون و شاد و عاشق ..) چند وقت پیش دیدم سهراب این فیلم رو همون موقع ها از تو گوشیش ریخته بود رو سیستم خونه ی مامانش اینا ..علی (برادر شوهر کوچیکه ) میگفت این اولین فیلم و تصویریه که ما از تو دیدیم ...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;فقط اینکه چند وقت بعد من و سحر دعوت شدیم واسه عقد مجید و صدیقه..البته من به سهراب&amp;nbsp;چیزی نگفتم و اون فکر میکرد میرم خونه ی سحر اینا &amp;nbsp;..اگه می فهمید خیلی عصبانی میشد ..(چند وقت قبل تر مجید تو عروسیه سعید و راضیه به سهراب گفته بود : سوگول قسمت من نشد قسمت تو شد ایشالا خوشبخت بشید ..)سهراب میگفت مست بوده&amp;nbsp;..!عزیزم خیلی هم عصبی شده بود...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه با سحر رفتیم عقد و اونجا با اینکه با فاصله ی خیلی کمی از هدی نشسته بودیم ولی من اصلاً محلش نزاشتم ...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چند ماه بعدتر هم تو عروسیه صدیقه ومجید دوباره هدی اومد سمتم&amp;nbsp; و خودش شروع کرد به حرف زدن و در مورد من و سهراب و اینکه چه خبر و چی کار میکنیم و کی می خوایم جشن بگیریم سئوال میکرد ...!!!( پر رو ..! ) (سهراب نیومده بود عروسی میگفت خوشم نمیاد ازشون )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به قول سهراب بهترین نعمت خدا فراموشیه ..منم کم کم این قضیه رو فراموش کردم ..البته با این تفاوت که خیلی بیشتر از قبل حواسم به سهراب بود ..!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به هر حال روزهایه من و سهرابم دوباره خوب و آروم شده بود&amp;nbsp;و حسابی عشقولی بودیم و برنامه&amp;nbsp;هایه اس دادن و زنگ زدن و دیدارهایه مخفیانه و مخفیانه ترمون! به راه بود&amp;nbsp; و خدا رو شکر زندگی بر وفق مراد و من همچنان با ذوقی وصف نشدنی تقریباً هر روز عزیزمو میدیدم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ولی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ولی...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به همتون توصیه می کنم اگه تو هر مرحله از زندگیتون سرشار از عشق و خوشبختی بودین و تک تک لحظه هایه زندگیتون ناب ناب&amp;nbsp;.. زیاد به رو خودتون نیارید و نزارید روزگار بفهمه ...باور کنید خیلی حسوده ...خیلی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هیچ موقع نمی زاره همه چی رو با هم داشته باشی ....&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/104</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9404354/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9404354</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 11:27:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 11</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون شب خونه ی سحر اینا خیلی گریه کردم و ناراحت بودم ..نماز صبحمو خوندم و بازم گریه کردم ...اومدم شرکت ولی یکی دوساعت بعد رفتم دانشگاه ..سحر میگفت من نمیدونم آخه چرا اون خطا کرده اونوقت تو داری اینهمه زجر میکشی؟؟!! اینقدر گریه کرده بودم که چشمام دیگه معلوم نبود ..سهراب هم همچنان زنگ میزد ولی جوابشو نمی دادم&amp;nbsp;..رفتم حیاط&amp;nbsp;پشتی دانشگاه ..تنها...خیلی دلم گرفته بود ..سهراب بازم زنگ زد و&amp;nbsp;جواب دادم ..همه ی حرفام با گریه و عصبانیت بود و تقریباَ داد میزدم&amp;nbsp; ..بهش گفتم آخه چرا ..مگه من برات چی کم گذاشتم ..چرا هدی؟؟خوب ای کاش دور از چشم من&amp;nbsp;با کسی می&amp;nbsp;پریدی که حداقل از من بهتر باشه نه اون هدی که من آدم حسابش نمیکنم ..با اون قد نیم وجبیش..حتماَ عاشق عشوه هاش شدی ..دختره ی ....و.... سهراب این بود جواب اون همه احترام و دوست داشتن؟؟؟(سهراب میگفت تو رو خدا اینقدر گریه نکن&amp;nbsp;من برات توضیح میدم غلط کردم اونجور که تو فکر میکنی نبوده...)قطع کردم و&amp;nbsp;به هدی زنگ زدم و گفتم بیا شرکت راظیه اینا ... جالب بود هدی با دوست پسر جدیدش اومدن جلویه دانشگاه دنبالم .....!! تو راه حرفی نزدیم و رفتیم شرکت پیش راضیه ... به هدی گفتم من با سهراب کاری ندارم تو دوست من بودی و می خوام برام توضیح بدی..&amp;nbsp; گوشیمو گذاشتم رو ضبط صدا ....!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هدی هم شروع کرد به تعریف کردن ( نمیدونم&amp;nbsp;والا یا از سر سادگیش بود یا صداقت یا بی خیالیش ) خوب تا حدودی هم حق به جانب بود و از حرفاش اینطور برداشت میشد که همه چی تقصیر سهراب بوده ( میگفت سهراب بهم میگفته فقط صبح ها بهم اس بده و زنگ بزن چون سوگل پیشم نیست !!! می گفت یه روز غروب هم سهراب رفته بوده شرکت هسنا اینا که هدی رو ببینه ..میگفت سهراب گفته سوگل دانشگاست!!!) داشتم منفجر میشدم ...میگفت یه روز بهش گفتم :واقعاً میخوای بری خواستگاریه سوگل؟؟سهراب هم گفته :معلوم هم نیست شاید اومدم خواستگاریه تو ....)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تو همین گیر و دار سهراب زنگ زد و منم جواب دادم و بهش گفتم هدی اینجاست و همه چیزو تعریف کرده ..دستت درد نکنه ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفت هدی غلط کرده دروغ میگه دختره ی.....و.....و..... گوشی رو بهش بده تا حالیش کنم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;منم گوشیمو زدم رو بلند گو و دادم به هدی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب بهش گفت : ببین خودت خرابش کردی خودت هم درستش کن دختره ی.....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هدی: من هر چی گفتم حقیقت بوده ..اگه می خوای بیا بریم پرینت مبایلامون رو بگیریم ..( گوشی رو قطع کرد و داد به من )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب دوباره زنگ زد و من جواب دادم و گفت : ببین هدی همیشه به من تک زنگ میزد که من بهش زنگ بزنم واسه همین میگه پرینت بگیریم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من : مهم اینه که بهش زنگ زدی و.....و.....خیلی چیزا بهش گفتم که جزئیاتش یادم نیست ..چیزی که یادمه اینه که خیییلی داغون بودم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب : ببین تو بجای اینکه بیای پیش من و از من توضیح بخوای رفتی پیش اون دختره ی هرزه ..! اونم همه چی رو به نفع خودش گفته ... تو هم اگه می خوای حرفای اونو قبول کنی و حرفایه من رو رد کنی خود دانی ..خودت میدونی که خییلی دوستت دارم وگرنه الان برام هیچی مهم نبود ولی اگه میخوای حرفایه اونو به حرفایه من ترجیح بدی خود دانی ....( خوبه والا متهم هم شدیم ..امان از پر رویی این مردا ...)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حالم خیلی بد بود نمدونستم حرفایه هدی تا چه حدی درسته (هدی دم در بهم گفت خیلی ببخشید ولی یه بار که با سهراب تو ماشین بودیم سهراب سرشو گذاشت رو پاهام...!!)(تو دلم آشوبی شد ..میخواستم بگم خوب تو چرا رفتی سوار ماشین شدی و اجازه ی این کار رو دادی ولی بیخیال شدم ..از همین حرفش معلوم بود چه جور آدمیه ..) راضیه و مرضیه گفتن نمی خواد با این حالت بری شرکت بیا ناهار بریم خونه ی ما ....رفتیم ..هدی هم اومد ...تو مسیر فقط گریه میکردم ... رفتیم خونشون..ناهار خوردیم و نشستیم به حرف زدن ... به هدی گفتم : هدی ازت خیییلی دلخورم ..تو دوست من بودی ..حتی اگه سهراب هم بهت پیشنهاد داده تو باید به من میگفتی یا حداقل جواب نمیدادی ..چرا بهش تک زنگ میزدی ؟؟؟؟&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هدی هیچ حرفی واسه گفتن نداشت و اگه هم چیزی میگفت فقط و فقط میخواست بگه که سهراب مقصره ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;غروب همگی رفتیم خونه ی سعید ... از هدی متنفر بودم و از اینکه با هم بودیم حالم بهم میخورد .... اونجا هر کی یه چیزی میگفت و منم فقط گریه.... یادمه همون موقع یه آهنگ غمگین پخش میشد ..با گریه به بچه ها گفتم تو روخدا اینو خفه کنید دارم دغ میکنم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب چند بار زنگ زد ...بالاخره جواب دادم&amp;nbsp;&amp;nbsp;.... سه چهار ساعتی میشد که زنگ نزده بود... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم : واسه خودت گرفتی خوابیدی نه ؟؟؟ انگار نه انگار که اتفاقی افتاده ( به خدا سحر راست میگفت من بیشتر از سهراب حرص میخوردم ) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: تورو خدا بس کن دیگه ..اینقدر گریه نکن ..گور بابایه هدی..من اونو آدم حساب نمیکنم ..الان کجایی؟؟بیا پیشم با هم حرف بزنیم..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گفتم: اگه آدم حسابش میکردی چیکار میکردی ...!!من خونه ی سعیدم با بچه ها..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب: اونجا رفتی واسه چی ..من حالم از همشون به هم میخوره ..ولشون کن ..بیا با هم حرف بزنیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;( میدونستم تا باهاش حرف نزنم آروم نمیشم .. با همه ی ناراحتی و عصبانیتم بازهم میخواستم باهاش حرف بزنم ...)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;با بچه ها خداحافظی کردم ..اون آخرین باری بود که دور هم جمع شده بودیم ..از اون روز دیگه صمیمیتی بینمون نبود ..از هدی هم متنفر بودم و هنوز هم هستم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب اومده بود سر کوچه ی سعید اینا...سوار شدم ...یه 5 دقیقه ای ساکت بودیم ..سهراب دستمو گرفت ولی من آتیش گرفتم و دوباره ترکیدم ...همه ی اون حرفا رو دوباره گفتم ..بهش بد و بیراه میگفتم و لابه لایه حرفام میگفتم من می خوام تمومش کنم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب میگفت من اشتباه کردم ولی هدی بی تقصیر نبوده ..میگفت هدی بهم گفته سوگل یه دختر شهرستانیه ولش کن ..میگفت هدی گفته ما همشهری هستیم و&amp;nbsp;فرهنگامون به هم نزدیکتره &amp;nbsp;...!میگفت من یه خطایی کردم و الان هم مثه سگ پشیمونم ..به خدا این قضیه باعث شد بفهمم که چقدر دوستت دارم ..به خدا به هیچ قیمتی نمی خوام از دستت بدم ..هر کاری میکنم که منو ببخشی ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من ولی اینجوری عقده ی دلم خالی نمیشد .... اینقدر دور زدیم و سهراب حرف زو و حرف زد و من نمی خواستم بی خیال بشم و هر موقع بهش فکر میکردم آتیش میگرفتم ... سهراب یه جا نگه داشت و سرشو گذاشت رو پاهامو و انگار بغض کرده باشه گفت تو رو خدا تومش کن ... دیگه چیزی نگفتم ..موقعی که می خواستم پیاده بشم بهش گفتم ...شاید ببخشمت ولی دیگه اون اعتماد قبل رو بهت ندارم و دیگه اونجور که قبلاً عاشقت بودم نیستم .. گفت :باشه فقط باهام بمون ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از اون روز خیلی رابطمون سرد تر شد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه روز تلفنی با مرضیه حرف میزدیم ..بهم گفت : هدی بی تقصیر نبوده ..میگفت یه روز با هدی رفته بودیم بازار میگفت سر چهار راه سهراب رو دیدیم ولی سهراب متوجه ما نشده ..میگفت هدی سریع گوشیشو درآورده و زنگ زده بهش که بیا ما رو برسون ....مرضیه میگفت هدی از همون اولی که سهراب رو دیده همش میگفته سهراب خیلی دوس داشتنیه !! با حرفایه مرضیه خیلی آرومتر شدم ..راسته که میگن کرم از درخته..یادم اومد که یه روز با سهراب دور میزدیم اتفاقی هدی و هسنا رو تو خیابون دیدیم و سوار شدن ..گیر داده بودن به سهراب که برو واسمون بستنی بخر و سهراب هم خرید ..یه موقع هایی با سهراب بحث میکردم و میگفتم چرا به هدی دست میدی ولی کم کم متوجه شدم که هدی خودش اول&amp;nbsp;دستشو جلو میاورد ... یاد کارایه دیگه ی هدی که می افتادم فکر میکردم اگه یه مردی پیغمبر زاده هم باشه با کارا و عشوه هایه دخترایی مثل هدی حتماً یه روز میلغزه ....!! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/102</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9398328/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9398328</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 08:09:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 10</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من و سهرابم روزایه خوبی داشتیم ... هر دومون سرکار میرفتیم و از این بابت خوشحال بودیم ( هر چند سهراب از همون اولش از سام (مقدم) خوشش نمی اومد و میگفت آدم روراستی نیست ... ولی به هر حال از هیچی بهتر بود و منم همیشه خوشحال بودم که سهمی تو این قضیه داشتم ) ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;به هر حال سال 85 به پایان رسید و دوستیه من و سهرابم تقریباَ یک ساله میشد ...همیشه از سال 85 به خوبی یاد میکنم ..سالی که با عزیزم آشنا شدم ..سر کار رفتیم و عشق واقعی رو از خدایه خوبمون هدیه گرفتیم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;سوم فروردین تولد عزیزم بود و من خیلی زودتر کادوشو واسش گرفتم ..واسه اولین تولدش یه ساعت خیلی خوشگل خریدم&amp;nbsp; که میدونستم خیلی دوسش داره&amp;nbsp;(( واسه عروسیمون هم همین ساعت دستش بود ..)) کادویه تولدشو زودتر بهش دادم چون عید 86 ما راهیه شهرستان شدیم ( واسه عقد داداشم و خانومش...مهدی و سیما )) این سفر برای هممون خیلی به یاد موندنی و تکرار نشدنی شد ...ای کاش همیشه قدر لحظه هامون رو بدونیم ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;از اونجا هر روز با عزیزم در تماس بودیم و یادمه که سهراب خیلی کلافه بود و هی قر میزد که چرا زودتر برنمی گردیم ..((سهراب میگفت به مامان اینا گفتم که تو رو میخوام ..میگفت زن دایی به مامانم گفته واسه سهراب زن شهرستانی نگیرید !!!)) حالا خوبه خودش تهرانیه و از نظر بندریا شهرستانی&amp;nbsp;به حساب میاد&amp;nbsp;...اینقدر عصبی میشدم که نگو و نپرس ...سهراب میگفت دوس دارم زودتر بیای و اینا تو رو ببینن و بشناسنت&amp;nbsp; و بدونن چه گلی هستی ! که این حرفا رو نزنن..خلاصه بعد از تعطیلات برگشتیم و دوباره سال از نو ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون روزا راضیه و مرضیه دوستایه پایم بودن و خیلی با هم در ارتباط بودیم (&amp;nbsp;تابستون گذشته&amp;nbsp;که بابا اینا رفته بودن مسافرت و راضیه و مرضیه پیشم بودن یه شب سه نفری باهم شام رفتیم بوف!&amp;nbsp; چقد اون شب خندیدیم و شیطونی کردیم ...همون جا راضیه با سعید آشنا شد ..یه پسر شمالی که اینجا تنها زندگی میکرد ... اوایل ارتباطشون در حد یه دوستی ساده و حتی یکطرفه از سوی راضیه بود... ) یه&amp;nbsp;جمع صمیمی شده بودیم ..من..سهرابم..راضیه..سعید..مرضیه و دختر دایی هاشون:هدی و هسنا ( هر دوشون دخترایه شاد و شیطونی بودن&amp;nbsp;تا جایی که &amp;nbsp;بعضی مواقع از کارایه هدی نسبت به سهراب خوشم نمیومد ولی چیزی نمیگفتم و فکر میکردم تو هر جمع دوستانه ای بالاخره پیش میاد......&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;با هم بیرون میرفتیم ..دور میزدیم ..شام میخوردیم ..یه موقع هایی هم می رفتیم خونه&amp;nbsp;مجردی سعید ...خیلی خوش بودیم ...&amp;nbsp;منم سرشار از عشق ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بالاخره سعید و راضیه نامزد شدن و چند ماه بعد هم عقد کردن ( جل الخالق) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راضیه اون موقع ها تو شرکتی که من قبلاَ کار میکردم مشغول به کار بود (جایگزین من شده بود ) من از همه جا بی خبر بودم و یه روز در کمال ناباوری فهمیدم که مجید (همون همکارم که خواستگارم بود ) از طریق راضیه با صدیقه (خواهر&amp;nbsp;راضیه و مرضیه) دوست شده و قضیه شون هم جدیه ( باز هم جل الخالق ) &amp;nbsp;... اینجوری شد که سعید و مجید باجناق شدن !!! ( دنیا خیلی کوچیکه نه ؟؟!! )&amp;nbsp; منم از این قضیه خوشحال بودم و خدا رو شکر میکردم که بالاخره مجید بیخیال ما شد ..!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من و سهراب هم خوب بودیم ...خیلی کم تو دانشگاه قرار میزاشتیم و سهراب شاید تو مناسبتهایه خاص میومد دانشگاه ..ولی هر روز&amp;nbsp; سهراب دم در دانشگاه منتظرم بود ..یه موقع هایی ستاره و سحر رو هم تا خونه هاشون میرسوندیم و بعد هم خودمون گشتی میزدیم و شیطونی ای میکردیم ..!(روم سیاه&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تو همین گیر و دار راضیه و مرضیه&amp;nbsp;شدیداَ زوم کرده بودن رو من و سهراب&amp;nbsp;... راضیه هر روز از شرکت زنگ میزد و گیر میداد که چرا سهراب نمیاد خواستگاریت ؟؟؟!!! منم میگفتم خوب چه عجله ایه ..خوب ما هنوز موقعیتمون جور نشده ..حالا زوده ...هنوز یک سال از دوستیمون نگذشته و ..... ولی میدیدم نه بیخیال نمیشن !!&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیگه کم کم شک کرده بودم که خدایا اینا چرا اینجوری شدن ؟؟؟ ( اولش فکر میکردم چون راضیه و سعید خیلی زود عقد کردن به ما هم گیر دادن !! بعد فکر کردم&amp;nbsp;شاید مجید&amp;nbsp;این حرفا رو بهش&amp;nbsp;یاد میده !!!) ولی دیدم نه ول کن نیستن&amp;nbsp;...!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا اینکه بالاخره یه روز&amp;nbsp;راضیه و مرضیه&amp;nbsp;زنگ زدن و ازم خواستن که&amp;nbsp;غروب بریم کافی شاپ داداشه نعیمه ( یکی دیگه از دوستام &amp;nbsp;که کاملاَ در جریان دوستی من و سهراب بود )خلاصه اون روز قید کلاس آخرم رو زدم و با سحر رفتیم همون کافی شاپ..به سهراب هم چیزی نگفتم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون روز یکی از بدترین&amp;nbsp; شبایه دوستیه من و سهراب بود ....بچه ها شروع کردن به حرف زدن ..چیزایی رو که میشنیدم باور نمیکردم ...هنوز هم باورم نشده .... ! از اینکه این حرفا رو از زبون صمیمی ترین دوستام میشنیدم حالم به هم میخورد ...&lt;strong&gt; سهراب و هدی با هم ارتباط داشتن&lt;/strong&gt; ...دلم میخواست بمیرم ..اصلاَ نمیتونستم هضمش کنم ...جلوی همه ی بچه ها گریه کردم ..همه از عشق خالص من به سهراب خبر داشتن ... آخه چرا؟؟ هدی دوست من بود ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همون موقع سهراب زنگ زد رو گوشیم ..فهمیدم اومده دم در دانشگاه و منتظرمه...گوشیمو خاموش کردم ... بچه ها دل داریم میدادن ... راضیه میگفت هدی خودش به ما گفته ... می گفت همه اینو میدونن حتی مجید ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمیدونم چطور حال اون&amp;nbsp;شبمو بیان کنم..فقط میخواستم گریه کنم ...نمیخواستم برم خونمون ...نمیتونستم جلویه گریه هامو بگیرم ... زنگ زدم خونمون و گفتم&amp;nbsp;فردا امتحان داریم امشب میرم خونه سحر اینا میمونم ( سحر و مامانش تنها زندگی میکردن و بابا زیاد حساس نبود ) تو مسیری که داشتیم میرفتیم خونه سحر اینا از جلویه دانشگاه رد میشدیم دیدم ماشین سهراب هنوز هم جلوی دانشگاه&amp;nbsp;پارکه ....آخه اگه اینقدر منو دوس داشتی پس چرا؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;رفتیم خونه سحر اینا ..سحر میگفت جوابشو نده ولش کن بزار بفهمه چه کار زشتی کرده ...&amp;nbsp;میگفت حداقل یه امشبو جوابشو نده ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;(با خودم فکر میکردم چقدر ساده بودم ...یادم میومد که هدی قلیون میکشید و دودشو فوت میکرد تو صورت سهراب و مثل....میخندید... !&amp;nbsp;یادمه یه شب که خونه ی سعید بودیم و خودمون شام&amp;nbsp;ماکارونی درست کرده بودیم موقع شام خوردن واسه&amp;nbsp;سهراب ماکارونی کشید ....!چقد خر بودم که اون شب خودم تنهایی ظرفا رو شستم و اونا رو&amp;nbsp;تو جمع تنها گذاشته بودم ..! این اواخر هر موقع واسه سهراب اس ام اس میومد نمیزاشت من بخونم و میگفت دوستام جک هایه ناجور میفرستن..! و خیلی چیزایه دیگه ....) ( از طرفی هم یادم میومد که هدی گفته بود علی (دوست پسرش) به خاطر یه دختر دیگه ولش کرده و رفته و همیشه از این موضوع ناراحت بود ولی یه شب با علی اومد خونه سعید ..! ) (یادم میومد که هر موقع حرف هدی میشد سهراب همیشه میگفت از هدی بدم میاد !!!) خوب اینا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ساعت 11-12 شب گوشیمو روشن کردم ...گفتم شاید بابا زنگ بزنه ...به محض روشن شدن گوشیم دیدم چنتا اس ام اس اومد و تو همشون هم نوشته بود : کجایی..نگرانم ....چرا خاموشی ...مگه دانشگاه نبودی.... بعد هم شروع کرد به زنگ زدن ومنم جواب نمیدادم ....اینقدر زنگ زد و زد و زد تا بالاخره بهش پیام دادم که : من رو میخوای چیکار؟؟چرا نگرانم میشی ؟؟برو به هدی جونت زنگ بزن و نگرانش شو....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جواب داد: هدی غلط کرده ..برات توضیح میدم ..فکرایه بد نکن ..به خدا اون به من گیر داده بود ..من تو رو میخوام ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;( من دیگه جواب ندادم ) دوباره پیام داد که : من جلویه خونتونم بیا ببینمت برات توضیح میدم ..(نمیدونست من خونه نیستم)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;(من دیگه جواب ندادم&amp;nbsp;.. دلم میخواست عذاب بکشه ...با همه ی این قضایا میدونستم که سهراب منو دوست داره و منو به خاطر یکی دیگه ول نمیکنه ولی خیلی ازش دلخور بودم و باید جواب این شیطنتش رو پس میداد )&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب ول کن نبود و اون شب تا نیمه های شب &amp;nbsp;همش زنگ میزد و اس میداد ... &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/101</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9392129/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9392129</guid>
      <pubDate>Sun, 06 May 2012 05:22:23 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 9</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;با شروع ترم 5 و شروع کلاسهایه دانشگام من و سهرابم هر روز خیلی راحت همدیگه رو میدیدیم ..وااااای خدایا چه حسی داشتم که تقریباَ هر روز با شوقی وصف نشدنی آماده میشدم و میرفتم دانشگاه..!!!!!!!!!! &lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;اصلاَ من عاشق این تحصیلات بودم !!!!!!!!!!&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهرابم واسه اولین تولدم&amp;nbsp; ..با هماهنگیه سحر .. یه کفش و یه گردنبند نقره خریده بود..اون روز مثل همه ی روزایه دیگه رفتیم بیرون و کلی دور زدیم و رفتیم کافی شاپ هیوا و موقع برگشتن سهراب&amp;nbsp;یه جا نگه داشت و&amp;nbsp;پیاده شد و از صندوق عقب ماشین کادوهامو درآورد!! واقعاَ سوپرایز شدم چون کادومو در آخرین لحظات بهم داد...&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;اون موقع ها آرش (خواهر زادم)حدودا ً5-6 سالش بود و یه موقع هایی با خودم میبردمش دانشگاه&amp;nbsp; یا بیرون..یه روز به همراه آرش کوچولو رفتیم مغازه ی دوست سهراب(یاسر:همون که شماره سهراب رو بهم داده بود ) سهراب اونجا بود گفت ما هم بریم ..سهراب یه فیلم از یه سگ بامزه ک سیگار میکشید رو تو گوشیش به آرش نشون میداد و آرش هم&amp;nbsp;ذووووق میکرد و با لحن بچگانش میگفت عمو دوباله بزار..!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;محرم سال 85 هم از راه رسید و ما مثل هر سال روز عاشورا رفتیم دنبال دسته عزاداریمون ...سهراب هم اومده بود و یه خورده اونورتر وایساده بود و گهگاهی نگاهی و لبخندی رد و بدل میکردیم ..!(خجالت هم خوب چیزیه ..روز عاشورا )!&amp;nbsp; همون موقع&amp;nbsp;آرش بقل بابام بود و انگار سهرابو میبینه ...! یهو ما دیدیم آرش ول&amp;nbsp;کن نیست و با&amp;nbsp; دست اشاره میکرد سمت سهراب و هی داد میزد و میگفت بابا بزرگ سهراب..بابا بزرگ سهراب...!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;(مرده بودیم از خنده ..جلو بچه ی فسقلی سوتی داده بودیم ) این اولین باری بود که بابا سهراب رو میدید ...البته از دور..عزیزم اونروز مثل همیشه با کت و شلوار مشکی و موهایه خوش فرمش خوش تیپ و ناز شده بود ...سهراب میگفت&amp;nbsp;من هم خندم گرفته بود هم خجالت می کشیدم روم نشد بیام سلام کنم ..خیلی زشت شد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #ff0000;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بابا هم ما رو سوژه کرده بود و هی حرفایه آرش رو تکرار میکرد و میگفت من نمی دونم آرش از کجا سهرابو میشناسه !!!&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;((چند روز قبل هم یکی از روزایی که دنبال دسته بودیم من با مامانم بودم و سهراب هم همون ورا دور میزد ..یه لحظه سهرابو به مامان نشون دادم و اونم با همون سادگی همیشگیش می گفت کو؟؟ کجا ؟؟نمیبینم ...! آخرش هم گفت من که درست ندیدم!(یادش به خیر ...)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب همچنان دنبال یه کار ثابت میگشت و منم خیلی دلم میخواست زودتر یه جا مشغول بشه ..خوب دیگه قسط هایه ماشنش هم بود دیگه ...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یه روز صبح که ماشین گرفتم بیام&amp;nbsp; شرکت &amp;nbsp;متوجه شدم&amp;nbsp; که راننده اصلاَ کارش مسافرکشی نیست و یخورده&amp;nbsp;از مسیر رو که اومد گفت خانوم&amp;nbsp;شرمنده یه مشکلی&amp;nbsp;پیش اومده من باید مسیرمو عوض کنم ..ببخشید.....تو دلم گفتم خوب مگه مرض داری مردم که مسخره تو نیستن ...همین که خواستم پیاده بشم خودش دوباره گفت نه الان اینجا ماشین گیرتون نمیاد میرسونمتون ...! کل مسیر رو &amp;nbsp;یکسره با مبایلش با کارمنداش حرف میزد و هی میگفت اینو اینجور کنید اونو اینجور نکنید &amp;nbsp;.. تماسشو که قطع کرد تو آیینه نگام کرد و گفت یه کارمند درست و حسابی نداریم فقط خرابکاری بلدن و همین جور که توضیح داد من متوجه شدم که کارشون مربوط به کار سهرابه و وقتو تلف نکردمو سریع گفتم : اتفاقاَ نامزد&lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt; من هم &amp;nbsp;از کارش راضی نیست و دنبال یه کار بهتر میگرده و اونم چنتا سئوال پرسید و بعد فهمیدم که داداش سهرابو کاملاّ میشناسه و بعد هم شمارشو داد که من اول با سهراب صحبت کنم و&amp;nbsp; اگه سهراب موافق بود باهاش هماهنگ کنه ... فقط یه موضوع بود که بر اساس تجربیاتم تو این 6-7 ماهه و با توجه به غیرت و تعصب بیشمار سهراب خان به آقای مقدم (همون راننده یا رئیس !) گفتم لطفاَ اگه نامزدم باهاتون تماس گرفت بگین از ارباب رجوع هایه شرکت هستین چون میدونستم سهراب از حرف زدن با راننده خوشش نمیاد حتی به قیمت پیدا کردن یه کار خوب!!&amp;nbsp;&amp;nbsp; سهرابه دیگه ..این مدلیه !!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه به سهراب هم گفتم که یکی از ارباب رجوع هایه شرکتمون یه کارمن میخواسته که اتفاقاَ با کار تو مرتبط بوده و اونم خیلی خوشحال شد و باهاش تماس گرفت و از چند روز بعد هم عزیزم مشغول به کار شد ... (&amp;nbsp;بنده همین جا به خاطر اون دروغ مصلحتی ازش معذرت میخوام ..خوب اگه راستشو میگفتم خودش که سر کار نمیرفت من رو هم دیگه نمیزاشت برم !! ) &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سهراب ساعت کاریش زودتر از من شروع میشد ولی بعضی موقع ها که میتونست صبح میومد دنبالم و منو میرسوند شرکت ..تازه واسم کیک و شیر کاکائو هم میخرید ..!!!!اکثر روزا هم میومد شرکت دنبالمو منو میرسوند خونمون ...عاشق این محبتاش بودم و هستم &lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پی نوشت : یه چیزایی که جا انداخته بودم رو به پست قبلیم اضافه کردم ..با خط قرمز ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/100</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9364131/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9364131</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 05:25:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آشنایی من و سهرابم 8</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از اون روز تو این شرکت مشغول به کار شدم و تقریباَ میشه گفت حجم کاریمون هم کم بوده و هست..سهراب اون موقع ها کار ثابتی نداشت ولی همیشه دنبال کار بود و هر روز میرفت گمرک آخه هم داداش&amp;nbsp;دومیش اونجا بود و هم خیلی از دوستاش ...&amp;nbsp; اون روزا&amp;nbsp;روزی سه چهار بار از شرکت&amp;nbsp;به سهراب زنگ میزدم ..اس ام اس میدادیم ...بعضی موقع ها هم اگه سهراب تو شهر&amp;nbsp;بود و&amp;nbsp;فرصتی بود&amp;nbsp;و کلیدی !&amp;nbsp;میرفتیم خونه روح انگیز اینا .. &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بعد از ظهر ها هم یا دانشگاه یا کافی شاپ یا... همدیگه رو میدیدیم ....&amp;nbsp;موقع برگشتن همیشه&amp;nbsp;از هم فاصله میگرفتیم و در نهایت سوار یه ماشین میشدیم&amp;nbsp;و برمیگشتیم خونه ..یه روز که از کافی شاپ&amp;nbsp;برمیگشتیم سهراب سر کوچشون پیاده شد و کرایه رو حساب کرد و موقع خداحافظی نگام کرد و خیلی&amp;nbsp;بامزه چشمک زد ...وایییییییی دلم ریخت..&amp;nbsp;از اون موقع ها بود که دلم لرزید ..از اون اولین ها...!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا خونه قند تو دلم آب میشد و همش به این فکر میکردم که چقد دوسش دارم و خدا رو شکر میکردم ... به محض رسیدنم به خونه اس ام اس هامون شروع میشد تا اس ام اس شب به خیر و فردا دوباره صبح به خیر و .... ( یه بار داداش بزرگش اس ام اس هاموخونده بود و سهراب میگفت همش سر به سرم میزاره و میگه صبح به خیر شب به خیر..)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیگه اینکه ...یه روز سهراب بهم گفت چنتا از عکساتو واسم بیار ..منم چنتا از عکسامو که شب عید 85گرفته بودمو براش بردم و جالب بود بدون این که من ازش بخوام اونم عکسشو واسم آورده بود...!&amp;nbsp;بچم آخره اعتماد به نفسه !!یه عکس 3&amp;times;4 خیلی ناااز...خیلی دوسش داشتم و همیشه همرام بود و به همه ی کسایی که قضیه ی من و سهراب رو میدونستن نشون میدادم ..هنوزم دارمش...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;نیمه هایه تابستون&amp;nbsp;سهراب میخواست با شبنم و علی برن خونه دوستش(داداشش) شمال ( که البته بعدها فهمیدم رفته بودن شمال خونه داداش بزرگش ارسلان ..ولی نمیدونم چرا اون موقع بهم گفت میریم شمال خونه دوستم ..حتی یه یار هم که من سهراب و ارسلان رو اتفاقی تو بازار دیدم باز هم موقعی که به هم معرفیمون کرد گفت دوستم ارسلان ...!!!! و بعدها گفت داداشمه ..من هنوز هم این قضیه رو کشف نکردم و خودش هم همیشه میگه حالا من یه چیزی گفتم !!!) قبل از اینکه بره شمال واسش یه تی شرت قرمز خریدم خیلی هم بهش میومد ...این یه هفته ای که رفته بود شمال خییییلی دلم براش تنگ شد &lt;img title="ناراحت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/2.gif" alt="ناراحت" border="0" /&gt;سهراب قبل از رفتنش که اومده بود شرکت یه فبلم ازم گرفته بود و میگفت هر روز نگاش میکنم ..البته از 24 ساعتش 20 ساعتشو یا حرف میزدیم با اس میدادیم ..! وقتی هم که برگشته بود واسم یه قاب عکس سبز رنگ کاره دست آورده بود&amp;nbsp;... چنتا عکس خوشکل هم که یکیشون&amp;nbsp; رو با همون تی شرت قرمزه&amp;nbsp; انداخته بود واسم آورد...اینقدر شب و روز نگاش میکردم که نگوووو...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;عکساشو گذاشته بودم لایه قرانی که همیشه دست خودم بود ..باورتون میشه یه روز خواب بودم قرآن هم بالا سرم بود ..خواب دیدم میلاد(داداش کوچیکم)میخواد قران رو برداره ..از خواب پریدم دیدم میلاد بالا سرمه ..گفت:چته گفتم :چی میخوای ..گفت میخواستم قران رو از رو زمین بردارم..گفتم نمیخواد خودم برمیدارم !!! اینم از وحی الهی که نزاشت آبروم بره ..از اولش هم میدونستم عشقمون الهیه!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;اصلاَ این میلاد همیشه گیر بود ...یه روز هم داشتم تو اتاق با سهراب حرف میزدم ..یهو میلاد اومد تو اتاق..نمیدونم چی شد گوشیم رفت رو بلندگو و صدایه سهراب پیچید تو اتاق..سریع قطع کردم..میلاد هم گیر داده بود که این کی بود ؟؟ منم محلش نزاشتم..بدو بدو رفت پیش بابام و گفت که من دارم با یه پسر حرف میزنم ( الههی من قربون این پسر بشم!! ) منم شاکی شدم و اومدم پیش بابا و گفتم بابا من داشتم با همکارم!حرف میزدم میلاد آبرومو برد..بابا هم دعواش کرد..خداییش بابام همیشه مثه چشماش به من اطمینان داشته ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;شهریور ماه بود که بابا اینا مثل هر سال عازم شهرستان شدن و منم پامو تو یه کفش کردم که من نمیام و مرخصی ندارم و از این حرفا ...خلاصه پیروز شدم و موندم ..با این شرط که راضیه و مرضیه (دوستایه دوقلوم )که اون موقع دوستایه پایم بودن بیان و پیشم بمونن...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;خلاصه چه شهریوری شد اون شهریور !!! سهراب همش میگفت میخوام بیام&amp;nbsp;پیشت و منم خوب میترسیدم ..هم&amp;nbsp;میترسیدم همسایه ها ببینن هم اینکه میترسیدم فاطمه یهو بیاد&amp;nbsp;پیشم (آخه اونا&amp;nbsp;هم خونشون تو همون کوچه بود و نرفته بودن مسافرت) ولی سهراب بیخبال نمیشد .. با راضیه و مرضیه کلاَ راحت بودم ولی خییلی میترسیدم ...بالاخره مثل همیشه سهراب&amp;nbsp;پیروز شد و منم که عاشق دلباخته ...&amp;nbsp;اون شب حسابی به خودم رسیدم و ساعت 12 شب قرار شد سهرابم بیاد..ولی از شانس بدش این همسایه دیوار به دیوارمون نشسته بودن دم در و خیال خونه رفتن نداشتن و بیچاره سهراب در به در کوچه ها شده بود و بالاخره هم با هم دعوامون شد و برگشت خونشون ( خوب مگه تقصیر من&amp;nbsp;بود نمیتونستم برم به همسایمون بگم لطفاَ برید خونتون دوست&amp;nbsp;پسرم میخواد بیاد&amp;nbsp;پسشم که ) الله اکبر از زور گویی این مردا!!!! خلاصه اون شب خیلی برام بد گذشت ..مرضیه و راضیه هم که از 11 خوابیده بودن&amp;nbsp;منم با گریه خوابم برد ... روز بعد آشتی کردیم و یه فکری به سرمون زد !!!!&amp;nbsp;&amp;nbsp;اگه یادتون باشه اون موقع هر شب ساعت 11سریال نرگس پخش میشد&amp;nbsp;&amp;nbsp;... قرار شد سهراب ساعت 11 که همه پایه سریالن بیاد خونمون !!! ولی خوب باز هم خیلی میترسیدم ..اول یه سر رفتم خونه فاطمه اینا که یدفعه خدایی نکرده دلش برام تنگ نشه و بیاد بهم سر بزنه !!!! بعد هم برگشتم و ساعت 11در رو باز گذاشتم و سهراب هم منتظر شد تا کوچه خلوت بشه و بالاخره نقشمون گرفت و&amp;nbsp; شیرین و فرهاد هم آغوش شدن ....( با تشکر از شبکه 3 سیما&amp;nbsp;!!!)&amp;nbsp;سهراب ساعت 6 صبح رفت خونشون ....!! البته&amp;nbsp;این اتفاق چند بار دیگه هم تکرار شد...!!&amp;nbsp;( به نظر شما دختر بدی بودم ..؟؟؟؟ عاشق بودم به خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ...عفو بفرمایید...سهراب خیییلی ماه بود&amp;nbsp;)...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;اون روزا همه ی بچه های شرکتمون رفته بودن مسافرت و من معمولاَ تو شرکت تنها بودم و&amp;nbsp;بیشتر اوقات&amp;nbsp;راضیه و مرضیه&amp;nbsp; میومدن&amp;nbsp;پیشم ..بعضی موقع ها هم سهراب میومد و تا دلمون میخواست بوس بازی راه مینداختیم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;یه روز با سهراب تو شرکت تنها بودیم که یکی از آشناهایه مدیرعامل اومد و منم که نمیخواستم درموردم فکر بدی بکنه و همه جا پخش بشه خیلی سریع سهراب رو گذاشتم تو اتاق حسابداری و در رو روش قفل کردم تا یارو بره ..!! از شانس بد سهراب یه کار واجب&amp;nbsp;پیش اومده بود و چون هیچ کدوم از کارمندایه شرکت نبودن من مجبور شدم باهاش برم تا یه اداره و برگردم !!! خلاصه&amp;nbsp;تلفنی&amp;nbsp;به سهراب گفتم تو تویه اتاق بمون تا من برگردم !!!&amp;nbsp;با سرعت نور رفتیم و کارشو انجام دادم ..حالا وسط راه گیر داده بود که پسرم دانشگاه قبول شده بزارین برم شیرینی بگیرم براتون !!&amp;nbsp;بالاخره با یه&amp;nbsp;پاکت شیرینی برگشتم شرکت و زندونیه عاشقمون رو آزاد کردم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه روزا و شبها ی قشنگمون گذشت و بهار و تابستون تموم شد و بالاخره مهر ماه سهراب با یه دنیا ذوق و شوق ماشینشو تحویل گرفت ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیگه راحت تر شده بودیم و بیشتر موقع ها تو ماشین بودیم و واسه خودمون دور میزدیم ..میگفتیم ..میخندیدیم ..دعوا میکردیم ..آشتی میکردیم ..بعضی موقع ها هم بوس بازی .....&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تو&amp;nbsp;خونمون خواهرم که کاملاَ در جریان بود ..مامانم خدا بیامرز هم یه چیزایی میدونست و از اونجایی که خیلی بهم اطمینان داشت هیچ مخالفتی نمیکرد و بابا هم با اینکه خودم چیزی نگفته بودم یه چیزایی شنیده بود ولی نمیدونست که یکسره آویزون همدیگه ایم ...!!همه در این حد میدونستن که یه خواستگار تو دانشگاه دارم و از تابلو بازی های من همه از احساسم به سهراب پی برده بودن ..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;یه شب&amp;nbsp;بابا خونه نبود..سهراب اومد سر کوچمون که یه چیزی واسم بیاره ...سهراب تو ماشین بود و من بیرون و همینجوری داشتیم با هم حرف میزدیم ...یهو دیدم بابا داره میاد..هووول شدمو فقط گفتم سهراب برو بابام داره میاد...سریع اومدم خونه..فاطمه اونجا بود..بهش گفتم..گفت اگه چیزی گفت من درستش میکنم ...یه خورده میترسیدم...بابا اومد...تابلو بود که فهمیده ..یه جوری نگام میکرد ..ولی چیزی بهم نگفت و به خیر گذشت..&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شاید از خونسردی خانوادم تعجب کنید ولی قضیه اینه که همه منو یه دختر زرنگ و با درک و شعور میدونستن و خانوادم همیشه یه اطمینان خاص بهم داشتن&amp;nbsp;... از زمان دبیرستانم کلاَ زیاد تو خونه بند نمیشدم و بیشتر اوقاتم با دوستام بودم و بعد هم که یکسال قبل از دانشگاه یه جا مشغول به کار شدم و بعد هم که&amp;nbsp; شروع دانشگاه و حالا هم که رابطم با سهراب...و از اونجایی که در تمام این مدت خدا رو شکر سوتی موتی نداده بودم اون اطمینان خاص شکل گرفته بود و همه منو یه دختر مستقل و زرنگ میدونستن ( البته هم بودم و هم هستم &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همون روزایه آشنایی من و سهراب&amp;nbsp;بود که سحر و مهزیار با هم اختلاف پیدا کردن و بالاخره نامزدیشون به هم خورد ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون موقع ها هنوز&amp;nbsp;گهگاهی&amp;nbsp;&amp;nbsp;خبرایی از مجید ( همکار قبلیم)به گوشم میرسید چون با مهزیار دوست بود و هنوز بیخیال نشده بود ...یه روز نمیدونم چی شده بود که داشتم یه قضیه ای از جدایی سحر و مهزیار رو واسه سهراب تعریف میکردم که یه دفعه به جایی که بگم مهزیار گفتم مجید ......! ای لعنت به من ...خوب سهراب هم سر اون اس ام اس اشتباهی رو مجید حساس شده بود ...حالا بیا و درستش کن ...مگه بی خیال میشد ..منو با عصبانیت تمام رسوند خونمون ..جوری که من گفتم دیگه همه چی تموم شد ..!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;درست مثل دفعه ی قبل ..همون حال و هوا رو داشتم ..گوشی رو برمیداشتم میرفتم تو حیاط یا جواب نمیداد یا سرد جواب میداد ..هر چی بهش میگفتم بابا همینجوری اشتباهی از دهنم در رفت قبول نمیکرد و میگفت حتماَ یه چیزی هست که اسمش اومده رو زبونت!!&amp;nbsp;بالاخره اینقدر رفتم و اومدم و گریه کردم که همه تو خونمون فهمیدن چی شده ...!!! همه ترسیده بودن که مگه چی شده که من اینجوری گریه میکردم ؟؟؟؟!! بالاخره بابا عصبانی شد ...بابا همیشه از گریه کردن من عصبانی میشه ... از اونجایی که همیشه حرفامو خیلی راحت به بابا گفتم و میگم همه چی رو براش تعریف کردم و باورتون میشه باهام همدردی میکرد و میگفت همیشه حقیقت رو بهش بگو ... منم برای آخرین بار بهش زنگ زدم و گفتم سهراب مجید خواستگارم بوده و هست و منم هیچ احساسی بهش نداشتم و ندارم حالا هم اگه اسمش اومده رو زبونم واسه این بوده که اومده پیش مهزیار و درد دل کرده ..خوب منم که داشتم درمورد سحر و مهزیار حرف میزدم یه لحظه این قضیه اومد تو ذهنم و گفتم مجید... بهش گفتم ببین الان همه تو خونمون این قضیه رو فهمیدن و من خیلی ناراحتم حالا هم میتونی باور کنی .میتونی باور نکبی ولی من حقیقت رو گفتم ..بهش گفتم میتونی به سحر زنگ بزنی و ازش بپرسی اون در جریانه ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه من حرفمو زدم و سهراب هم یه خورده آرومتر شده بود ولی یادمه که اون شب خیلی خیلی از دستش دلخور بودم و تا چند روز باهاش سرد برخورد میکردم ..خوب دلیلی نداشت من برای اثبات عشق و وفاداریم بهش این همه زور بزتم ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هر چند شاید اگه اونم اسم یه دختر رو که من روش حساس بودم یهو به زبون می آورد منم قاطی میکردم ...به هر حال ابن هم گذشت و به خاطرات تلخ من و سهرابم تبدیل شد و من هر روز بیشتر و بیشتر سهراب رو میشناختم و یاد میگرفتم که رو چه مسائلی حساسه و سعی میکردم اون طور که اون میخواد باشم ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پی نوشت : نوشته هایی که با خط قرمز نوشته شده چیزاییه که جا انداختم و بعداَ اضافه کردم ...پس اگه نخوندین بخونین .&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://sogol62.persianblog.ir/post/97</link>
      <author>sogol</author>
      <comments>http://sogol62.persianblog.ir/comments/523011/9359151/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-523011.post-9359151</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 06:49:46 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
