سلام تابستون !

سلام دوستای خوبم ..

چقد زود تموم شد بهار خیال باطل

خداییش روزا خیلی زود میگذرن ..نه ؟

چند سال پیشا ( مخصوصاً اون موقع هایی که تازه با سهراب آشنا شده بودم ) دلم میخواست روزا زودتر بگذرن ،،، زمستون 87 روزشماری میکردم واسه رسیدن عید !! واسه عروسیم ... واسه خونه ی جدیدمون  و زندگی مشترک .. واسه همیشه پیش سهراب بودنم لبخند 

بعد از اونم واسه چیزای دیگه مثه مثلاً تموم شدن قسطامون و خریدن یه ماشین بهتر و خونه و از همه بیشتر بچه دار شدنم که دیگه همتون خووووب میدونید این یکی رو ،،،، دوران بارداریم که دیگه نگو و نپرس ! از تولد امیر حسین دوباره روزشماری میکردم واسه اینکه زودتر بیاییم خونه ی خودمون و چقدر ذوق زده بودم که بالاخره این دوسال تموم شد...

حالا که به لطف خدای مهربونمون به همه ی اون چیزایی که خواستیم رسیدیم دیگه روز شماری نمیکنم ...

میدونم که یه روزی دلم واسه این روزا تنگ میشه ..

همونطوری که دلم واسه نوزادی های امیر حسین تنگ شده  ناراحتحتی با دیدن عکسا و فیلماش بازم گریم میگیره وقتی میبینمشون ...

همونطور که دلم واسه روزای آشناییمون تنگ شده ... واسه تک تک اون لحظه های نااااب ..

روزای تکرار نشدنی خیال باطل

 

یه روز با بابام درمورد همین موضوع حرف میزدیم که جالبه همیشه دلمون میخواد روزا زود زود بگذره و از طرفی هم دلم نمیخواد پیر بشیم ،، بابام میگفت تا یه سنی آدم دلش میخواد زود بگذره ولی یه موقعی دیگه نمیخوای ...

واقعاً راست میگه بابام ....

بگذریم ..

دیشب فوتبال رو دیدین ؟؟؟ بعد از مدتها واسه تیممون خدا خدا کردم ... انگار داداشای خودم تو زمین بودن ... خداییش شانس و داور با آرژانتینیا بود !!!

امیدوارم صعود کنن ..واقعاً حقشونه ....

دیشب چند دقیقه قبل از بازی امیر حسین رو خواب کردم ( همیشه با این فعل مشکل دارم والا ! نمیدونم دقیقاً چی باید بگم !!) که با خیال راحت بشینم بازی رو نگاه کنم ولی شریک کاری سهراب زنگ زد که تی ویشون فوتبال رو نشون نمیده و میان خونه ی ما ...متفکر تقریباً وسطای نیمه اول اومدن و همگی با هم کلی حرص خوردیم کلافهو بعد هم واسه عوض شدن جو شام رفتیم بیرون .. واسه اولین بار رفتیم شهر فرنگ .. خوب بود ...

راستی امیر حسین خوابه ، پرستارش اکثراً قبل از رفتنش میخوابونتش و میره ... خدا خیرش بده  !   اگه اون نباشه من تا 1 ظهر هم حال بلند شدن از رو تخت رو ندارم ... زبان

قرار بوده تا موقعی که خودم هستم از 10 بیاد تا 3 ، ولی گاهی 11 و گاهی هم 12 میاد ..امروز در کمال احترام و یه جوری که خدایی نکرده ناراحت نشه بهش گفتم اگه میشه یه خورده زودتر بیاین که منم زودتر پاشم و به کارام برسم ..

هرچند امیر حسین از ساعت 10 دیگه بیداره ولی من هی به زور لالاش میکنم نیشخندکه گاهی موفق میشم و گاهی نه !

الان هم هنوز خوابه ، عاشق لحظه بیدار شدنش از خوابمبغل صداهای بامزه از خودش در میاره ، دلم میخواد قورتش بدم !

امروز حدود 9 ماه از مرخصی من میگذره ولی همچنان حس رفتن به سر کار رو ندارم و میتونم بگم در حال حاضر بزرگترین مشکلم خوابمه ناراحتخیلی بد شدم و شدیداً مشتاق خواب صبح ... تو تمام عمرم این مشکل رو داشتم !!!

واسه مدرسه یا موقعی میرسیدم که وسطای صف بود یا آخرای صف !!

واسه کلاسای ساعت 8 دانشگاه همیشه نیم ساعت بعد از کلاس !!

واسه 9 سالی که سر کار میرفتم همیشه و همیشه دیر رسیدم و به جرات میتونم بگم تنها نقطه ی ضعفم بوده و هست ... هیچ موقعیادم نمیاد واسه کاری بازخواست شده باشم ، الا تاخیرای صبح!  خوب شد من کارمند دولت نشدما !!!

الان هم حس سرکار رفتن رو ندارم ..6 ماه مرخصیم که تموم شد با شرکت تماس گرفتم و گفتم فعلاً نمیتونم امیر حسین رو تنها بزارم و بیام و خداییش اونام همه جوره دارن باهام راه میان و درک کردن ،،حالا هم که 9 ماه گذشته حسش نیست ...یعنی اگه میشد من از 11 برم تا 3 خیلی عالی میشدنیشخندنیشخند هم به خوابم میرسیدم هم به کارم !!

دو سه هفته پیش به مدیرعاملمون قول دادم که تا سر ماه ( یعنی امروز ) میرم شرکت ولی الان تو این فکرم که زنگ بزنم و بگم اوایل مهر میام خجالت تا اون موقع توچولو هم یک ساله میشه لبخند

خلاصه اینکه فعلاً با خودم درگیرم ! برعکس من ماشالا هزار ماشالا چشم شیطون کور ، سهراب شدیداً به کارش و آنتایم بودنش اهمیت میده ..

اینم بگم ، حدود سه چهار ماهی میشه که سهراب از شرکتی که توش کار میکرد اومده بیرون و واسه خودش دفتر زده و خدا رو شکر کارشون هم خوب بوده ، البته با یکی از همکارای قبلیش شریک شده و بقیه هم شدن کارمندای این دوتا ... شرکت قبلیشون کلاً منحل شد اصلاً ...

هر روز ساعت 6 بیدار میشه و ماشالا خیلی سر حال دوش میگیره و شیک و پیک ابرومیره سر کارش ، یه سری کاراشم تو خونه انجام میده و با اینکه شبا دیر میخوابه ولی برعکس بنده همیشه آنتایمه !

چطور ما شدیم در و تخته خدا میدونه نیشخند

سرتون رو درد نیارم ،،قرار بود پستای من کوتاه باشه مثلاً !!!

راستی یه پست رو شروع کردم که هنوز تموم نشده از تولد امیر حسین تا همین روزا... احتمالاً حالا حالاها کار داره ! فعلاً تا اون پست کامل بشه روزانه نویسی میکنم ...

اگه اجازه بدین عکسای امیر حسین رو هم تو همن پست میزارم واستون لبخند

چه حلال زادست ! بیدار شد ...

بغلبغل

***

بچه ها ، کسی از هستی ( مامان سید محمد ) خبر داره ؟ وبلاگش چی شده ؟ ناراحت

/ 16 نظر / 56 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سونیا

سلام سوگل جونم بالاخره اومدی حالا که اومدی باید جبران کنی و هی تند تند بنویسی خودم با امیرحسین صحبت میکنم و اجازتو میگیرم[چشمک]

فریا

سلام دوست گلم نمیدونی چه ذوقی کردم نوشتی راستش امشبم همینجوری یه سرزدم ببینم نوشتی خدا رو شکر خودت و امیرحسین خوبید بنویس که دلم برا نوشته هات و خودت تنگ شده حسابی[بغل][ماچ].مامان سید محمد نوشت که بیماری بدی گرفته و بعد یهو وب رو بست .اگه میل ازش داری یه خبر بگیر خیلی نگرانش هستم

گیتا

بالاخره اومدی دختر[ماچ] هستی هم مریض بود امیدوارم مشکلش جدی نبوده باشه[نگران]

سارا

سلام سوگلم خوبی عزیزم، از امیر حسینت بگو توپولی شده چه کارایی می کنه ؟؟؟ وااای بعد این همه مدت گفتم دیگه نمی یای

مريم ( ماهي كوچولو )

سوگلي تو كه تا بخواي بنويسي كلي طول مي كشه ... پس فقط بگو اميرحسين طبيعي به دنيا آوردي يا سزارين ؟

s

درکت میکنم آخه منم شهریور عقدمه و همش دارم روزشماری میکنم دلم میخواد زودتر شهریور بشه اما مگه زمان میگذره...[افسوس] امیدوارم درکنار همسر و فرزندت خوشبخت باشی

هانی

سلام خیلی دلم برات تنگ شده چرا اینقدر دیر به دیر میای عکس گل پسرت هم بذار

سارا

سسسسلام خوبی عزیزم

هانی

سوگل جون رمزت یادم رفته برام بفرست