یه هدیه ی دیگه از خدای مهربونمون ..

سلام دوستای خوبم ...

شرمنده که بازم دیر شد ...

حدود سه هفته از پست قبلیم میگذره ...

بهتون پیشنهاد میکنم این پست رو با دقت بخونید ..متفکر

قول میدم ضرر نکنید !!!نیشخند

اول اینکه نماز روزه هاتون قبول .. ما رو هم دعا کنید ...

امروز هفتمین سالگرد فوت مامانمه ....ناراحتناراحت

 

امسال دومین سالیه که نمیتونم روزه بگیرم ..

پارسال اینموقع ها یه یه پسر توچولوی 6 ماهه تو شکمم داشتم و امسال یه پسر 9 ماهه تو بغلم که خدا رو شکر از همون روز تولدش شیر مامانش رو خوب میخوره و مامانش هم لذت میبره و واسش شعر میخونه و اونم با دقت گوش میده و هر جا مامانش ساکت بشه صداش درمیاد که یعنی بخون واسم ....بغل

واسه همینه که امسال هم نمیتونم روزه بگیرم ...

روزامون هم همونطور که تو پستای قبل گفتم معمولاً اینجور میگذره که صبح ساعت نه و نیم ده امیر خان بیدار میشن و مامانشم دیگه به هر ضرب و زوری هست بیدار میشه و یه خورده با هم بازی میکنیم تا حدودای ده ده و نیم که پرستار پسر توچولو میاد و تا ساعت 3 با سرگرم کردن و صبحانه و میان وعده و ناهار دادن و بازی کردن و تلوزیون و لا لا کردن امیر توچولو سپری میشه و این وسط به لطف پرستار ،لحظاتی هم پیدا میشه که گاهی دستی به تلفن و مبایل و لپ تاپم بزنم و یه کم به خودم برسم !

ساعت 3 معمولاً پرستار میره و امیر مامانی هم اونموقع لالاکرده و من بازم میتونم واسه خودم باشم !مژه

بیشتر موقع ها همزمان با اومدن سهراب امیر حسین هم بیدار میشه ، اگه خواب هم باشه سهراب میگه تو رو خدا بیدارش کن !قلب

ناهار میخوریم و سهراب یه نیم ساعتی با امیرحسین سر و کله میزنه و بعد دیگه میخوابه و من و امیر حسین هم از اتاقش شروع میکنیم و از اونجا که خسته میشه میایم تو پذیرایی و عاشق اینه که دستاشو بگیریم و واسه خودش راه بره ، بعد هم بغلش کنم و آویز لوستر رو تکون بدم و ذوق کنه و خیلی کارای دیگه ، از یه سری تبلیغای شبکه پرشین تون و پویا هم خوشش میاد که خیلی خوبه واسه من که زود خسته میشم از چرخوندنش ...معمولاً وعده های غذاییش رو هم موقع پخش همین پیام های بازرگانی بهش میدیم ، بهتر میخوره .لبخند

بعد از بیدار شدن سهراب و یه عصرونه کوچولو آماده میشیم و میریم بیرون ...

اول فسقلی رو آماده میکنم ، بعد هم خودم ،آخه وقتی میبینه سهراب لباس بیرون پوشیده سر و صدا راه میندازه و اونموقع ست که سهراب و توچولو میرن پایین و منم آماده میشم و وسایل قند عسلم رو برمیدارم و میرم پایین .

یه دوری تو شهر میزنیم و اگه خرید یا کار خاصی نداشته باشیم معمولاً یه سر میریم خونه ی مادرشوهرم ... گاهی هم خونه بابام یا فاطمه و به ندرت خونه ی میلاد ...

ساعت 11-12 دیگه برمیگردیم خونمون و سهراب میره سراغ کاراش که هیچ وقت تمومی نداره ( البته خدا رو هزاران بار شکر از این بابت ) منم دیگه با امیر حسین مشغولم ، یه چیزی میخوره ( معمولاً ماست یا سوپ ) جاشو عوض میکنم ...لباس راحتی واسش میپوشونم و بازی میکنیم و اگه کاری داشته باشم سهراب نگه ش میداره و در نهایت شیرشو میخوره و بین 12 تا 1 میخوابه .. البته معمولا !

در طول شب هم  دو سه بار واسه خوردن شیر بیدار میشه و زودی میخوابه ...

گاهی صبح زود همزمان با رفتن سهراب بیدار میشه و سهراب کلی ذوووق زده میشه ..بغل

 

خوب بریم سر اصل مطب !خیال باطل

بادم رفته بود بگم که تعطیلات خرداد رو رفته بودیم استهبان .. این سومین مسافرت امیر مامان بود .. اولیش که دقیقاً روزی که سه ماهه شد ، 9 دی ، رفتیم مشهد که حالا تو پستی که مربوط به خاطرات امیر حسین هست کامل توضیح میدم .. دومیش هم 6 ماهگیش که تعطیلات عید بود که رفتیم شیراز و سومیش هم هشت ماهگیش که تعطیلات خرداد به همراه همکارای سهراب رفتیم استهبان ...

از یازده تا شانزده خرداد اونجا بودیم ،یک روز قبل از اومدنمون هم رفتیم یه جای باصفا که الان اسمش یادم نمیاد که البته بنده خیلی غیر منتظره پریود شدم و شانس آوردم یه نفر مجهز بود و به دادم رسید !!

از بعد از زایمانم پریودام یه هفته جلو عقب میشن که اینبار هم یک هفته زودتربود !!

خلاصه جونم براتون بگه که ما چهارمین مسافرتمون هم در راهه و اگه خدا قسمت کنه داریم میریم خارجه !!!لبخند

خیلی وقت بود حرف از دبی رفتن و دنبال یه فرصت بودیم ، تصمیم گرفته بودیم آخرای شهریور یا اوایل مهر بریم که به پیشنهاد روح انگیز قسمت شد همه چی واسه شب عید فطر آماده بشه ..6 تا 13 مرداد ...

روح انگیز اینا چند بار رفتن و میگن که چون عید فطر عید اصلیشون هست زمان خوبیه و از نظر خرید و اینام بهتره ..

خلاصه من و سهراب که مشکلی نداشتیم و میموند پسر توچولو که اونم 10 روزه پاسپورتش آماده شد و حدود دو هفته ی دیگه ایشالا عازمیم ....

و اما ...

واقعاً نمیدونم این موضوع رو چطور عنوان کنم که شرمنده ی دوستان نشم ..!!!خجالتخجالتخجالت

از اونجایی که ماه قبل 15 خرداد پریود شده بودم این ماه هم منتظر بودم که حول و هوش همین تاریخ پریود بشم و از اونجایی که دیگه مثل قبلاً سیکلم 28 روزه نیست و معمولاً چند روز کمتر یا بیشتر طول میکشه ،چند روزی بود در انتظار به سر میبردم ..منتظر

15-16-17-18 .... تا همین پنج شنبه ی گذشته که میشد 12هم رمضان و 19 تیر ، اونروز سهراب گفته بود که کارش طول میکشه و دیرتر میاد ..

امیرحسین هم بعد از کلی شیطونی بالاخره دم دمای افطار خوابید و منم با خیال راحت نشستم پای برنامه ی ماه عسل ...

ساعت 8.30 سهراب زنگ زد که حرکت کرده و تا نیم ساعت دیگه میاد ..

آخرای برنامه هم بابام زنگ زد و بابت دیشب که اشتباهی ساعت 2 نصفه شب به من زنگ زده بودن و از ترس مرده بودم عذرخواهی کرد ...تعجب

ساعت نزدیکای 9 بود ، همینجوری از بیکاری به چیزای مختلف فکر میکردم ، به دبی رفتنمون ،، به اینکه بالاخره بعد از اومدن از دبی قراره ماشین بخرم ،،،، به عقب افتادن پریودم و کلی چیزای دیگه ....خیال باطل

یهو به سرم زد بی بی چک بزارم و خیال خودمو راحت کنم !

خوشبختانه یه دونه از قبلاً واسم مونده بود .....

رفتم تو دستشویی و بعد از آماده کردن مقدمات کار ،کیت رو گذاشتم و منتظر یه خط قرمز شدم ،،،

ولی خدایا هنوزم باورم نمیشه که با چه سرعتی دوتا خط قرمز شد و برعکس دفعه ی قبل اینبار به حدی پررنگ بود که جای هیچ شک و شبهه ای باقی نمیموند ...

بی اختیار بیشتر از ده بار پشت سر هم میگفتم ووای وای وای ... خدایا چی دارم میبینم !!!؟

من که در حالت عادی یکی دو سال طول کشیده بود که باردار بشم حالا چطور تو دوران شیردهی که میگن احتمال باردار شدن خیلی کمه این اتفاق افتاده !!!

نمیدونم چرا میخندیدم !

برعکس دفعه ی قبل که اشک شوق میریختم !

با خنده با خودم حرف میزدم : وای خدایا این یعنی چی .......................؟!

/ 20 نظر / 63 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sgh

واااای باورم نمیشه مبارکه :) :*

بهار

راستی چرا عکس امیر حسینو نمیذاری؟

سونیا

از خوشحالیت خیلی خوشحالم سوگل جون آرزوی سلامتی برای خودت و کوچولوهات دارم[ماچ]

فریا

سوگل عزیزم مبارک باشه خیلی هم خوبه با هم بزرگ میشن تازه در آینده به درد هم میخورند.مواظب خودت باش عزیزم[بغل][ماچ] خدا مادرت رو قرین رحمت کنه

گلی

خدا رحمت کنه مادرت رو [گل] چقدر یهویی [تعجب] خواهر منم دقیقا مثل تو برا بار دوم باردار شد ولی بعد یکی دو ماه افتاد اخه اون نمیدونسته بارداره کلی چیزای گرم و زغفرونو این چیزا خورده بود انشالله که این یکی برا شما سالم و صالح به دنیا بیاد و به خوبی بزرگ بشه [لبخند] انشالله به حق این شبهای عزیز عاقبت به خیر بشین [گل] التماس دعا و سفر خوش [چشمک]

بهار

سلام سوگل.دوباره رفتی غیبت صغری و نیستی.نکنه ویارهای بارداری شروع شده.

سارا

سلام سوگلی مبارک باشه هوراااااااااا [ماچ][ماچ]

سمیرا

سلاااااااااااااااااام به به سوگل خانوم بی معرفت که دوستاشو از نگرانی کشت ببین خانوم خانوما اینقد نیومدی که نی نی بعدی هم اومد. حالا باز نزاری یک سال دیگه هم بری [نگران][قلب][گل][ماچ][ماچ]

الهه(نامه های بدون امضاء)

سلام سوگل جان خوبی؟با گوشی اومدم نت....الان همین پستت رو خوندم....ببخش اما تاریخ پست رو هم نگاه نکردم....نمیدونم الان در چه حالی هستی و عکس العمل اقا سهراب چی بوده به بارداریت....من ایت تجربه رو داشتم منتهی تو ماه یازدهم تولد پسرم و اولین باری که متوجه شدم دوباره باردارم ،شیر نخوردن پسرم بود...از یه سینه ام کلا شیر نمیخورد یکیش رو هم تا مددی فقط شبها میخورد و بعد از یکماه(دیگه اونموقع فهمیده بودم باردارم)دیگه کلا نخورد....روهای سختی برام بود خیلی سخت اما شیرین....به شیرینی عسل....به همه هم سفارش میکردم بلافاصله بعد از شیر گرفتن بچه تون یکی دیگه بیارین....الان دیگه بزرگ شدن و روابط بسیار خوبی با هم دارن.....پسر بزرگم همش اعتراض میکنه چرا فاصله منو و دومی اینقدر زیاده....میگه من به نزدیکی و روابطشون حسودیم میشه....خدا برات حفظ کنه بچه هات رو...امیدوارم الان که میرم ادامه ش رو بخونم خبرهای خوبتری نوشته باشی....

نسترن

سلام سوگل جون من ار خواننده های قدیمی وبلاگتم امروز شانسی سرزدم ببینم برگشتی یا نه .ه این پستو دیدم بهت یبریک میگم خیلی خیلی خوشحال شدم [لبخند][قلب]